حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
***
در حالی که پسر چهرهای کاملا معمولی داشت و هیچکس به او توجه نمیکرد، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفتزده شد، اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد. سر میز، پسر عصبیتر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر میکرد، «بهتر بود میرفتم خونه...»
یکدفعه پسر پیشخدمت را صدا کرد و گفت: «میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ میخوام بریزم تو قهوهام.» دختر بهش خیره شد، خیلی عجیب بود! چهره پسر قرمز شد، اما او نمک را ریخت توی قهوهاش و آن را سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، «چرا این کار رو میکنی؟» پسر پاسخ داد: «وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی میکردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، میتونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی میخورم به یاد بچگیام میافتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی میکنند.» همینطور که صحبت میکرد، اشک از گونههایش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که میتواند دلتنگیاش را به زبان بیاورد، مردی که عاشق خانوادهاش است، نسبت به خانواده مسوولیتپذیراست و ... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاهش، بچگیاش و خانوادهاش.
شروع خوبی بود. دختر متوجه شد در واقع او مردی است که تمام انتظاراتش را برآورده میکند؛ خوش قلب، خونگرم و دقیق. او آنقدر خوب است که مدام دلش برایش تنگ میشود! و در دل گفت: ممنون از قهوه نمکی! ...
پس از ازدواج هر وقت میخواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم داخلش میریخت، چون میدانست این کار را دوست دارد.
بعد از 40 سال، مرد درگذشت و یک نامه برای زن بجا گذاشت. «عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگیام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم؛ قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر میخواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمیکردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقتها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که هیچ وقت بهت دروغ نگم... حالا من نیستم و دیگه نمیترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چه عجیب بدمزه است... اما در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز تاسف نمیخورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی من بود. اگه یک بار دیگه بتونم زندگی کنم هنوز میخوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگیام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی
بخورم.»
از این تاریخ به بعد هر کس از زن میپرسید : «مزه قهوه نمکی چطوره؟» و او پاسخ داد: «عجیب شیرینه.»
***
یادمان نرود، صادق باشیم و بیش از همه با همراه و شریک زندگی خود. یادمان نرود که ما هم فضای صحبت را در زندگی مشترکمان فراهم کنیم و صداقت را با صداقت پاسخ بگوییم.
از راستگویی او سپاسگزار باشیم و سخنش را بپذیریم.
علی مهربان
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....