صدایش درد بیشتری دارد وقتی با روزنامه تماس میگیرد و میگوید: «نمیخواهم گدایی کنم، اما بیماری فرصت هر کاری را از من و همسرم گرفته است، یعنی در این مملکت یک نهاد و سازمان نیست که از من بپرسد چرا گدایی میکنم؟»
لهجهاش نشان میدهد از خطه شمال کشور است و دست روزگار او را در سالخوردگی به ناتوانی و نیاز کشانده است. اشکهایش را پنهان میکند و از مدارک پزشکیاش میگوید که باید جراحی شود و او مانده و انبوهی از هزینهها که حتی توان سیر کردن شکم خود و همسرش را ندارد. میگوید:«از فرمانداری «آبیک» به کمیته امداد معرفی شدیم تا شاید آنها دستمان را بگیرند اما...»
اما کمیته امداد به بهانه سن همسرش که هنوز به سن حمایت این کمیته نرسیده و باید بیشتر پیر و درمانده شود تا کمیته از آنان حمایت کند، آنها را رانده است. گویا بیماری و پیری هنوز در مواد حمایتی سازمانهای حمایتگر جایی ندارند!
شهرداری، بهزیستی و کمیته امداد بارها از درآمد بالای متکدیان خبر دادهاند تا نفرت عمومی و بیاعتمادی را نسبت به متکدیان تشدید کنند، اما هیچگاه از خود نپرسیدهاند که برای جلوگیری از اجبار متکدیان به این امر چه کردهاند و آیا هیچ برنامه، سیاست و قانونی برای حمایت از افراد ضعیف در پیشگیری از تکدیگری وجود دارد یا خیر؟ هر از چندگاهی این سازمانها با طرحهای ضربتی پیش چشم خبرنگاران، متکدیان را جمع و دور از چشم مردم آنان را دوباره رها کردهاند، چون آنان هم میدانند برای خیلیها راهی جز گدایی نیست مثل مادر پیری که در آخر حرفش میگوید:
دو چیز در جهان نشود پیدا ننگ ثروتمند و مرگ گدا
کتایون مصری /
گروه جامعه
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)