خواستگار آزاده مظنون اصلی این پرونده است. والدین کاوه با این ازدواج مخالف بودند و پدر دختر نیز اعلام رضایت خود را به جلب نظر مساعد خانواده کاوه منوط کرده و اختلافاتی بین آن دو درگرفته بود. پسر جوان در بازجوییها توضیح میدهد زمان قتل در محل کارش که یک شرکت خصوصی است حضور داشته و ساعت حضور و غیاب او ثبت شده است. اما در جریان تحقیقات فاش میشود قبلا یک بار شخص دیگری بجای کاوه کارت ورود زده بود و اکنون این احتمال وجود دارد که روز قتل نیز کاوه از همان شخص خواسته باشد برایش ساعت بزند تا بعدها بتواند مدرکی برای بیگناهیاش ارائه کند.
کارآگاه از شرکت محل کار کاوه تا خود اداره یک کلام حرف نزد، با سرعت و دیوانه وار رانندگی میکرد و معلوم بود از دست کاوه حسابی کفری است. از این که یک بچه او را به بازی گرفته بود حرص میخورد. او به محض این که به اداره رسید به ستوان دستور داد متهم را برای بازجویی دوباره بیاورد. کاوه وقتی وارد اتاق شهاب شد برخلاف دفعه اول اضطرابی در چهرهاش وجود نداشت شاید فکر میکرد بازی را برده و میخواهند آزادش کنند اما با همان جمله اول شهاب حساب کار دستش آمد:خیال کردی دزد و پلیس بازی میکنیم؟ پیش خودت گفتی کارتت را میدهی یکی دیگر بزند آن وقت با خیال راحت هر جنایتی که خواستی انجام میدهی؟ اصلا چی خیال کردی؟ بچه من از پشت کوه نیامدهام. عمرم را اینجا توی همین اداره گذراندهام و پشت خیلی زرنگتر و گندهتر از تو را به خاک مالیدهام، حالا بگو ببینم روز قتل کجا بودی؟
کاوه به من و من افتاد و جوابی نداشت بدهد، فکرش را هم نمیکرد دستش این طوری رو شود و میدانست هر چه بگوید علیه خودش استفاده میشود برای همین ترجیح داد سکوت کند اما این بار ستوان بود که توپخانهاش را به کار انداخت. پسر جوان بدجوری گوشه رینگ گیر افتاده بود. خودش هم نفهمید چطور شد که یکدفعه دهان باز کرد و در حالی که سعی داشت خودش را متعجب نشان بدهد، گفت: من نمیدانم درباره چی حرف میزنید اگر به شرکت رفتید که حتما فهمیدهاید من بیگناهم.
شهاب خیلی خودش را کنترل کرد تا رفتار غیرمنطقی نداشته باشد.
او نفس عمیقی کشید و در حالی که متهم روی صندلی فلزی وسط اتاق نشسته بود مثل فیلمهای پلیسی دور کاوه چرخید و گفت: حضرت آقا وقتی با من حرف میزنی، روراست باش ما همه چیز را میدانیم همان کسی که روز اول این ماه به جایت کارت زد، روز قتل هم این لطف را در حقت کرد.
کارآگاه که حالا با کاوه رخ به رخ شده بود، دستی به صورت خودش کشید و با لحن کسی که چیزی را فراموش کرده است یک لحظه رو به دستیارش کرد، اما خطاب به متهم گفت: اسم آن همکارت که به جای تو کارت میزد چه بود؟ ستوان که فهمیده بود رئیس نقش بازی میکند و هنوز آن کارمند شناسایی نشده است به ظاهر نشان داد دارد به حافظهاش فشار میآورد بعد خطاب به سرگرد گفت: اسمش را در دفترچهام نوشتهام قربان در ماشین است بیاورم؟ وقتی کارآگاه با علامت سر نشان داد که فعلا به آن اسم نیازی نیست ظهوری شیرتر شد و گفت: به هر حال اسمش را به بازپرس و بچههای عملیات دادیم فردا میگیرندش.
کاوه با شنیدن این جمله آخر شوکه شد و یکدفعه از دهانش در رفت: با جعفری چه کار دارید او هیچ ربطی به این ماجرا ندارد.
بلوف شهاب گرفته بود و او کاملا راضی و خشنود به نظر میرسید. متهم چارهای نداشت جز این که حرف بزند اما گفتههای او آن چیزی نبود که دو مامور پلیس انتظار داشتند: من بعضی وقتها کلاسهایم طول میکشید، گاهی اوقات هم در ترافیکگیر میکردم برای همین جعفری هر وقت دیرم میشد به جای من کارت میزد، درست است. که او نگهبان شرکت است و معمولا بچهها با نگهبانها رابطه خوبی ندارند اما جعفری واقعا مرد خوبی است من قسم میخورم روز قتل سر کارم بودم.
کاوه به گریه میافتد و حسی درونی به کارآگاه میگوید نباید بیشتر از این پسرک را تحت فشار بگذارد شاید او راست میگوید و فقط کمی بدشانسی آورده است.
سرگرد ختم جلسه را اعلام میکند و بدون معطلی راهی خانه میشود. آنقدر خسته است که فکر میکند اگر کار نکند مفیدتر است.روز بعد دوباره برای ستوان و شهاب همه چیز از نو شروع شد و آنها به این نتیجه رسیدند که باید هم از کاوه دوباره بازجویی کنند و هم سری به خانه مقتولان بزنند تا شاید سرنخ تازهای پیدا کنند. پرس و جو از متهم بیشتر درباره علت مخالفت خانوادهاش با ازدواج او و آزاده بود. مدتها قبل پدر کاوه و عمویش قرار گذاشته بودند او با دخترعمویش، بهاره ازدواج کند اما کاوه بعد از رفتن به دانشگاه و آشنایی با آزاده به این نتیجه رسیده بود که زن زندگیاش را پیدا کرده برای همین با خواسته بزرگترها مخالفت کرده و مغضوب شده بود.
2 مامور وارد قربانگاه که شدند بوی بدی را احساس کردند، قطعا این بو نمیتوانست به فساد اجساد مربوط باشد. البته این نظر شهاب بود برای همین جستجو در خانه را شروع کردند...
شهاب و ستوان از اداره آگاهی تا کاشانک ـ خانه مقتولان ـ حسابی گرم گرفتند و بحثشان گل انداخته بود و درباره این صحبت میکردند که چرا بعضی پدر و مادرها بچههایشان را به ازدواجهای ناخواسته وادار میکنند. دو مامور وارد قربانگاه که شدند بوی بدی را احساس کردند، قطعا این بو نمیتوانست به فساد اجساد مربوط باشد. البته این نظر شهاب بود برای همین شروع کرد به جستجو در خانه و بالاخره در کابینت زیر سینک سطل زباله را که پر بود پیدا کرد و آن را بیرون آورد، نگاهی به داخلش انداخت. 8 ته سیگار بهمن کوچک را شمرد و خطاب به دستیارش گفت قاتل سیگاری بوده و ظهوری به خاطر آورد وقتی برای تحقیق سراغ اقوام مقتولان رفته و درباره احتمال تسویه حسابهای باندهای تبهکاری با متهمان پرسیده از زبان چند نفر از آنها شنیده بود این خانواده کاملا بیآزار و سالم بودند و حتی دور و بر سیگار هم نمیرفتند، چه برسد به کارهای خلاف. پس کارآگاه درست تشخیص داده و نکته مهم این بود که کاوه هم سیگار میکشید.
این پرونده شبیه یک پازل شده بود که با پیدا شدن هر قطعهاش بیشتر از قبل چهره کاوه هویدا میشد.کارآگاه و شهاب این بار با دقتی بیشتر خانه را گشتند ولی مهمترین سرنخشان همان چند فیلتر سیگار بود.
حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود که کاوه برای چهارمین بار پشت میز بازجویی نشست و کارآگاه و ستوان باز هم از همان سناریوهای دو نفرهشان اجرا کردند تا شاید بتوانند پسر جوان را به بن بست بکشانند. او این بار سیگاری بودنش را کتمان نکرد یعنی نمیتوانست بکند چون دفعه قبل از خود ظهوری خواهش کرده بود یک نخ سیگار به او بدهد با وجود این هنوز معما حل نشده بود و کاوه بر بیگناهیاش اصرار داشت و این بار بهانهاش این بود که از سیگارهای سایز کوچک بدش میآید و فقط کمل آبی میکشید. ظهوری تمام مدت بازجویی به این فکر میکرد که هر کسی جای کاوه بود تا حالا 10 بار به قتل اعتراف کرده و همه جزییات را مو به مو گفته بود اما این دانشجوی لاغر اندام و ضعیف جثه خیلی محکم و قرص بود، شاید اطمینان داشت حقیقت فاش و بیگناهیاش ثابت میشود شاید هم فکر میکرد چنان حرفهای کارش را انجام داده که کسی نمیتواند مچش را بگیرد. به هر حال گذشت زمان به نفع کاوه و به ضرر شهاب و ستوان بود. چون احتمال داشت بازپرس متهم را با وثیقه آزاد یا اصلا برایش منع تعقیب صادر کند. این بازی تلخ همچنان ادامه داشت و دو مامور در حسرت یک سرنخ کوچک دیگر میسوختند.
علیرضا رحیمینژاد