معما

شلیک در تاریکی

ساعت 30‌/‌15 روز دوشنبه 19 فوریه بود. کمیسر توماس کاولین در محل کارش غرق مطالعه روزنامه‌های آن روز بود. کمیسر که تازه فرصت یافته بود‌ اخبار روزنامه را مرور کند، ناگهان با صدای زنگ تلفن رشته افکارش پاره شد.
کد خبر: ۳۳۰۸۳۳

کمیسر گوشی را برداشت، از آن سوی خط از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که حادثه دردناکی در منطقه سانتومارو رخ داده است.‌ حادثه این بود: زن جوان 26 ساله‌ای به نام مریا تامسل که منشی یک شرکت رایانه‌ای بود در آپارتمانش در خیابان 701 منطقه سانتومارو به طرز دلخراشی با شلیک دو گلوله به سرش به قتل رسیده بود.

کمیسر روزنامه را کنار گذاشت و لحظاتی بعد به سمت خیابان 701 منطقه سانتومارو حرکت کرد.

آن روز آسمان ابری بود و باران بشدت می‌بارید. هر لحظه یک بار نیز صدای غرش رعد و برق بر شهر طنین‌افکن می‌شد.

در آن ساعت روز خیابان‌ها خیلی شلوغ نبودند و کمیسر در کمتر از 20 دقیقه در محل جنایت حاضر شد. منطقه سانتومارو یک منطقه کاملا مسکونی در شمال غربی شهر بود. این منطقه جزو مناطق نوساز شهر محسوب می‌شد.

خیابان 701 یکی از خیابان‌های شرقی منطقه بود؛ خیابانی زیبا با درختانی کهنسال و تنومند.

در آن روز بارانی این خیابان بسیار زیبا و دلپذیر شده بود. در انتهای خیابان در جلوی ساختمان
5 طبقه‌ای دو خودروی پلیس، آمبولانس و تعدادی مامور پلیس دیده می‌شدند، ضمن این‌که چند رهگذر نیز در حالی‌ که چتر بالای سرشان بود به ساختمان خیره شده بودند و انتظار می‌کشیدند.

کمیسر وقتی خودرویش را جلوی ساختمان متوقف کرد با نگاهی زودگذر بسرعت وارد ساختمان شد. گروهبان ادموند، مامور کلانتری که جلوی در ساختمان رفت و آمدها را کنترل می‌کرد، کمیسر را به طبقه اول که جنایت در آن رخ داده بود،‌ راهنمایی کرد.

در طبقه اول دو واحد قرار داشت که واحد ضلع غربی دو پله پایین‌تر از واحد ضلع شرقی بود. جنایت نیز در همین آپارتمان ضلع غربی رخ داده بود. در جلوی آپارتمان نیز یک مامور پلیس بلند‌قد ایستاده بود و اجازه ورود و خروج بجز ماموران پلیس را به کس دیگری نمی‌داد.

او با دیدن کمیسر احترام نظامی گذاشت و راه را برای ورود او باز کرد.

در داخل آپارتمان تعداد زیادی از ماموران پلیس در حال انگشت‌نگاری، عکسبرداری و بررسی صحنه در حال فعالیت بودند. در سالن نسبتا بزرگ آپارتمان همه‌چیز به هم ریخته بود. هیچ چیز سر جایش نبود. مبل‌ها واژگون و وسایل تزئینی کف سالن پخش شده بودند.

وضعیت دو اتاق‌خواب هم کاملا به هم ریخته و آشفته بود.جسد زن جوان، مریا تامسل در داخل حمام افتاده بود. کف حمام پر از خون بود، ضمن این‌که آثار خون تا اتاق خواب ضلع جنوبی آپارتمان مشهود بود. این امر حکایت از آن داشت که قتل در اتاق خواب اتفاق افتاده و آن‌گاه قاتل جسد زن جوان را به داخل حمام منتقل و در آنجا رها کرده است.

کمیسر وقتی نگاهی گذرا به اطراف سالن
به‌هم‌ریخته آپارتمان انداخت به دنبال سرگرد واندو معاون تحقیقات کلانتری ابتدا از اتاق خواب مریا که در آنجا مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود و سپس جسدش که توسط قاتل به داخل حمام منتقل شده بود بازدید کرد و بعد مشغول بررسی جسد مریا در داخل حمام شد.

مریای بیچاره که شلوارک کوتاه و تی‌شرت آستین حلقه‌ای آبی رنگ به تن داشت در خون خود درغلتیده بود. او با ضرب 2 گلوله به سرش، جان سپرده بود.

جای گلوله‌ها در چانه و زیر چشم راست او کاملا مشخص بودند. تقریبا نیمی از صورت مقتول متلاشی شده بود. گردنبند طلایی او رنگ خون به خود گرفته بود. در دست راست مریا نیز دستبند نسبتا ضخیمی بسته شده بود که به نظر می‌رسید بسیار قیمتی است و در دست چپ او هم ساعت طلایش دیده می‌شد.

کمیسر به دقت جسد زن را وارسی کرد. آثار خراش روی بازو، گردن و سینه‌اش حکایت از آن داشت که مریا مقاومت زیادی در مقابل قاتل داشته، اما در نهایت تسلیم او شده و با شلیک 2 گلوله از پای درآمده است.

جای گلوله‌ها نیز نشان می‌داد که قاتل از یک اسلحه کمری نیمه خودکار 32 و به احتمال بسیار زیاد مجهز به صداخفه‌کن استفاده کرده است، ضمن این که به نظر نمی‌رسید ساعات زیادی از وقوع جنایت گذشته باشد.

کمیسر پس از بررسی دقیق جسد مریا به بازرسی از جای‌جای فضای آپارتمان پرداخت. همه چیز در آپارتمان به هم ریخته و آشفته بود، اما هنوز مشخص نبود‌ که آیا چیزی سرقت شده است یا خیر.

کمیسر پس از بررسی‌های دقیق آپارتمان پای صحبت‌های معاون تحقیقات کلانتری منطقه نشست.

سرگرد واندو به کمیسر گفت:

ساعت حدود 30‌/‌4 بود که مرد جوانی به نام ریچارد انومو وحشت‌زده و سراسیمه با کلانتری تماس گرفت و اطلاع داد که نامزد جوانش به نام مریا به قتل رسیده است.

او که صدایش می‌لرزید، گفت:

کمک کنید نامزدم به قتل رسیده است.

ریچارد دائم تکرار می‌کرد‌ من قاتل را دیدم. او گریخت.

با اعلام خبر ریچارد بلافاصله موضوع را به گشتی‌های کلانتری اطلاع دادیم و خودمان هم به سمت این محل حرکت کردیم. چند دقیقه بعد گشتی‌ها موضوع جنایت را تایید کردند و بعد هم در اینجا حاضر و محل را تحت کنترل درآوردیم.

سرگرد واندو ادامه داد:

مقتول به نام مریا 26 ساله منشی یک شرکت رایانه‌ای است. او 3 سال است که در این آپارتمان سکونت دارد.

سرگرد در این لحظه جلو آمد و گفت: او لیسانس رایانه دارد و دانشجوی کارشناسی ارشد این رشته است. پدر و مادرش در مندس زندگی می‌کنند و مریا به‌تنهایی در این آپارتمان سکونت داشت.

آن طور که از همسایگان تحقیق کردیم، او دختر سربه‌زیر، بسیار آرام، مودب و در عین حال شاداب و سرحال بوده است. رفت‌وآمد زیادی نداشته و فقط گاهی با دوستانش دور هم جمع می‌شدند. ریچارد هم نامزد مریا بوده که بعضی اوقات به او سر می‌زده است. همسایگان تایید کردند که بارها ریچارد را را در ساختمان دیده‌اند؛ اما گویا این اواخر میانه آنها شکراب شده و مریا ظاهرا قصد
به‌هم‌زدن نامزدی‌اش را داشته است.‌البته این موضوع را ریچارد هم تایید می‌کند. علاوه بر اینها مریا این اواخر با مرد جوانی دیده شده که وی 2 یا 3 بار او (مریا)‌ را تا جلوی خانه‌اش بدرقه کرده است.

هنوز هویت این مرد جوان برای ما شناخته نشده و همکاران در حال تحقیق و بررسی در این زمینه هستند. سرگرد واندو افزود: هنوز برای ما دقیقا مشخص نشده است که چیزی از داخل آپارتمان به سرقت رفته یا نه؟ ضمن این که موضوع قتل مریا را هم به خانواده‌اش اطلاع دادیم.

وی در پاسخ این سوال کمیسر که آیا مریا خویشاوندی در شهر دارد یا خیر؟ جواب داد:

عموی او در این شهر زندگی می‌کند و البته خیلی کم به مریا سر می‌زده است.

کمیسر درخصوص همکاران مریا سوال کرد سرگرد واندو پاسخ داد:

دو نفر از ماموران موظف به بررسی و تحقیق در محل کار و بازجویی از همکاران او شدند که نتیجه این بررسی‌ها را تا 24 ساعت آینده تقدیم خواهیم کرد.

کمیسر چند سوال دیگر از او پرسید و سپس سراغ ریچارد انومو که غمگین و افسرده در گوشه سالن نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد، رفت.

ریچارد با قیافه‌ای خسته و درهم به کمیسر گفت:

باورم نمی‌شه مریا را از دست داده باشم. او یک دختر استثنایی بود و نمی‌دانم کدام آدم بی‌رحم و ناجوانمردی او را این چنین به قتل رسانده است.

کمیسر درخصوص چگونگی ماجرا پرسید که ریچارد به آرامی پاسخ داد:

تقریبا از یک ماه پیش مریا به خاطر یک سوءتفاهم بنای ناسازگاری گذاشت. موضوع این سوءتفاهم هم از این قرار بود که یکی از دوستان مشترکمان به دروغ نسبت خیانت به من زد و مریا هم باورش شد و نامزدی‌اش را به‌هم زد.

خیلی سعی کردم که به او بفهمانم اشتباه می‌کند؛ اما او آنقدر عصبانی بود که حرفم را باور نمی‌کرد. من هم صبر کردم تا آرام شود. تا این‌که شنیدم این اواخر با یک مرد دیگر که گویا اسمش باب است و مهندس رایانه است آشنا شده و با او رفت‌وآمد می‌کند.

این موضوع بشدت ناراحتم کرد. دیروز با مریا تلفنی صحبت کردم و گفتم هنوز دوستش دارم. از او پرسیدم موضوع باب چیست؟ گفت فقط یک دوستی ساده است.

از مریا خواستم ببینمش. اولش ممانعت کرد، اما وقتی اصرار مرا دید قبول کرد که امروز ناهار را با هم باشیم، ساعت نزدیکی‌های 14 بود که جلوی شرکتی که مریا کار می‌کند، رفتم تا به ناهار برویم. اما وقتی سوار خودرویم شد حالت آشفته‌ای داشت. شروع کرد دوباره حرف‌های قبلی را تکرار کردن. اما من فقط سکوت کردم و فقط از او خواستم یک فرصت دیگر به من بدهد. به او گفتم قول می‌دهم گذشته را جبران کنم.

اندکی آرام شد، اما از من خواست راجع به آن فکر کند. بعد هم اصرار کرد که برنامه ناهار را کنسل کنم و او را به آپارتمانش برسانم. من هم اصرار نکردم و طبق درخواست وی عمل کردم. او را جلوی آپارتمانش پیاده و تا دم در هم بدرقه‌اش کردم. بعد هم برگشتم‌ پشت فرمان و چند لحظه‌ای آرام گرفتم. سیگاری روشن کردم. خواستم حرکت کنم که متوجه شدم یک مرد جوان بلند‌قد و تنومند که کاپشن به تن داشت و یقه آن را بالا زده بود و کلاه کاموایی به سر داشت از ساختمان بیرون آمد. او یک ساک دستی هم در دست داشت که قطعا اموال سرقتی از آپارتمان بود. او آشفته و وحشت‌زده اطراف را نگاه کرد و بعد هم سوار موتوری که در کنار خیابان پارک بود، شد و بسرعت باد از آنجا رفت.

در همان زمان فکر بدی از سرم گذشت. گویا یک نفر به من گفت اتفاق بدی افتاده است. ناخودآگاه شماره تلفن مریا را گرفتم. اما هر چه زنگ خورد، پاسخی نداد. نگران شدم. از خودرو پیاده شدم و به طرف آپارتمان رفتم و وقتی قدم به داخل آپارتمان گذاشتم با آن صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم. جسد مریای بیچاره غرق در خون داخل حمام افتاده بود. در آن لحظه آنچنان ترسیده بودم که قدرت هیچ کاری نداشتم. وقتی به خودم آمدم از آپارتمان بیرون آمدم و موضوع را به پلیس گزارش دادم. بعد هم همسایه‌ها بیرون ریختند و...

کمیسر یک ساعتی از ریچارد بازجویی کرد و آنگاه سراغ باب، مرد جوان و خوش‌قیافه‌ای که تازه از موضوع باخبر شده بود، رفت.

باب که کاملا افسرده و نگران به نظر می‌رسید، به کمیسر گفت یک ماهی بیشتر نیست که با مریا آشنا شده است. او تاکید کرد که در این مدت چند بار بیشتر او را ندیده و هیچ اتفاقی بین آنها رخ نداده است و قول و قراری هم برای ازدواج یا نامزدی نداشته‌اند. او‌ خاطرنشان کرد که آخرین بار او روز پیش مریا را دیده است.

کمیسر بعد از بازجویی باب آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و آنگاه رو به سرگرد واندو کرد و دستور دستگیری قاتل را داد.

شما خواننده حدس بزنید قاتل کیست؟ و کمیسر از کجا او را شناخت؟

کمیسر حداقل 2 دلیل برای دستگیری قاتل داشت آن دو دلیل را برای ما بنویسید.

اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها