داستان زندگی یک زن زندانی

سخت است اما می‌توانم

داستان زندگی زندانیان را که مرور کنی، متوجه می‌شوی خیلی از آنها فریب خورده و در واقع قربانی هستند و حالا تاوان تصمیم نادرست و اعتماد بی‌دلیلشان را می‌دهند. فرشته و شوهرش شروین هم همین وضعیت را دارند و اکنون در زندان روزهای سختی را می‌گذرانند. فرشته زنی 26 ساله و مادر دختری 3 ساله است او این روزها به جای این که در خانه و مراقب تنها فرزندش باشد، پشت میله‌های زندان در حسرت دیدار او می‌سوزد فرشته آن‌طور که خودش می‌گوید فرزند چهارم خانواده‌ای پرجمعیت است: 5 خواهر و 3 برادر دارم. پدرم کارگر ساده است هر کاری که از دستش بر بیاید، انجام می‌دهد بنایی، نقاشی و... او برای این که خانواده‌اش آسایش داشته باشد، خیلی زحمت می‌کشد.
کد خبر: ۳۳۰۸۲۱

فرشته هر چند در دوران کودکی در رفاه کامل نبود، اما در کنار خانواده‌اش احساس خوشبختی می‌کرد او سال دوم راهنمایی مردود شد با وجود این به درس و مدرسه علاقه داشت و شاید اگر شرایط بهتری برایش مهیا بود می‌توانست موفقیت‌های تحصیلی زیادی داشته باشد. او می‌گوید: سال سوم راهنمایی را تمام کرده و در تابستان منتظر بودم تا وارد دبیرستان بشوم که برایم خواستگار آمد، من دوست نداشتم ازدواج کنم و می‌خواستم با جدیت بیشتری درس بخوانم تا بتوانم عقب افتادنم از بقیه همسن و سال‌های خودم را جبران کنم.

خواستگار فرشته پسرعموی پدر او بود و دختر نوجوان از همان ابتدای کار به او جواب رد داد. متهم توضیح می‌دهد:وقتی پدرم نظرم را پرسید به او گفتم شروین را دوست ندارم و فعلا نمی‌خواهم ازدواج کنم او هم حرفم را قبول کرد و به خانواده عمویش جواب رد داد، اما آنها به اصرارهایشان ادامه دادند و دست‌بردار نبودند و می‌خواستند هر طور شده مرا پای سفره عقد بکشانند حتی وقتی دیدند خودشان نمی‌توانند بله را بگیرند بقیه فامیل را واسطه کردند. اقوام مرتب به خانه ما می‌آمدند و من هنوز نظرم همانی بود که اول گفته بودم اما پدرم خیلی تحت فشار قرار گرفته بود و می‌گفت اگر جواب مثبت ندهیم، بین فامیل خیلی زشت است. آنها هر کدام بارها به خانه‌مان آمده بودند و پدرم فکر می‌کرد مخالفت با این ازدواج بی‌احترامی به اقوام است، به همین خاطر به من گفت بهتر است دست از لجبازی بردارم.

پدر فرشته سرانجام از طرف دخترش بله را گفت و مراسم خواستگاری و عقد و عروسی خیلی زود برگزار شد اما دختر نوجوان هیچ علاقه‌ای به شوهرش نداشت و فقط از سر اجبار به زندگی با او رضایت داده بود. فرشته بقیه داستان زندگی‌اش را این طور تعریف می‌کند: همه می‌گفتند عشق بعد از ازدواج به وجود می‌آید اما من هیچ وقت به شروین علاقه‌ای نداشتم البته زندگی‌مان آرام و بی سرو صدا بود و این طور نبود که همیشه با هم دعوا و جدل داشته باشیم. شوهرم راننده کامیون بود اما چون خودش ماشین نداشت روی کامیون‌ دیگران کار می‌کرد و از این شهر به آن شهر بار می‌برد ما سال‌های اول بچه دار نشدیم تا این که بالاخره فهمیدم باردار هستم و همان زمان بود که شروین ر ا به زندان انداختند.

اتهام شوهر فرشته قاچاق مواد مخدر است اما آن طور که زن جوان می‌گوید همسرش در این ماجرا چندان هم گناهکار نیست. او توضیح می‌دهد: در همان روزهایی که منتظر تولد دخترمان بودیم یکی از دوستان شروین از او خواست به کرمان برود و یک کامیون بار به تهران ببرد، چون پول خوبی پیشنهاد داده بود شروین قبول کرد اما ظاهرا در آن کامیون مواد جاسازی کرده بودند، شوهرم می‌گوید از این موضوع خبر نداشت به نظر من هم راست می‌گوید او هر از گاهی مواد مصرف می‌کرد اما اهل قاچاق نبود.

فرزند شروین و فرشته در شرایطی به دنیا آمد که پدر پشت میله‌های زندان می‌دانست مجازات سختی در انتظارش است از طرفی فرشته هم روزهای دشواری را پیش رو داشت: من مانده بودم و یک بچه، نه پولی داشتم نه شغل و منبع درآمدی. می‌خواستم پیش پدرم بروم که خانواده شروین مرا به خانه خودشان بردند آنها از من و نوه‌شان مراقبت می‌کردند و من از این که لااقل سرپناهی دارم، راضی بودم اما نمی‌دانستم آنها باعث می‌شوند به زندان بیفتم.

دوسالی از زندانی شدن شروین گذشته بود که پدر و مادر او پیشنهادی به عروسشان دادند: من و خانواده همسرم ماهی یک بار به ملاقات او می‌رفتیم، یک بار مادر شوهرم از من خواست با خودم مواد مخدر به زندان ببرم و به شروین بدهم من نمی‌توانستم مخالفت کنم چون خانواده شوهرم در واقع به من حکمرانی می‌کردند و مجبور بودم از آنها اطاعت کنم من مواد را در دهانم پنهان کردم اما در زندان دستم رو شد و همان موقع دستگیرم کردند. شروین خیلی سعی کرد جرم مرا گردن بگیرد اما نشد و من به زندان افتادم و حالا باید 7 سال منتظر آزادی بمانم.

فرشته می‌گوید از همین حالا برای آینده‌اش برنامه‌ریزی کرده است و می‌خواهد وقتی محکومیتش تمام شد از شروین طلاق بگیرد و خودش از دخترش مراقبت کند او می‌گوید: می‌دانم خیلی سخت است اما همه تلاشم را به کار می‌گیرم تا برنامه‌ای را که ریخته‌ام عملی کنم، دیگر نمی‌خواهم با شروین و خانواده‌اش در ارتباط باشم آنها زندگی‌ام را سیاه کردند.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها