ایادی: آقا میخوای از خیابون ردت کنم؟
اسفندیار: هرگز! اسفندیار هیچ وقت دست یاری به سوی کسی دراز نمیکند.
ایادی: اسی جون! خب نمیشه از این خیابون خودت رد بشی که. ببین ماشینها رو چه جوری ریسه شدن؟ خطرناکه اسی!
اسفندیار: گفتم که هرگز!
ایادی: چه آدمایی پیدا میشن! کمک هم میخوای بکنی کلاس میذارن. یکی نیست بگه خیلی دلت بخواد من کمکت کنم...
اسفندیار: آه ای جوان!
ایادی: آه ای بله!
اسفندیار: حالا که دلت میخواهد این همه به من کمک کنی بگو در این وادی چطور میتوانم ایادی مشت بر دهان خورده را پیدا کنم...
ایادی: گفتما... گفتم این یارو قیافهاش به آدمیزاد نمیخوره لابد با خودم کار داره...
اسفندیار: تو کیستی؟
ایادی: من همون بدبختیام که تو باهاش کار داری. تو کی هستی؟
اسفندیار: تو ایادی مشت بر دهان خورده هستی؟
ایادی: آری!
اسفندیار: براستی که بخت با من یار بود.
ایادی: بیا بریم باباجان! بیا بریم بشینیم یه گوشه دو کلمه با هم مصاحبه کنیم بریم رد کارمون.
اسفندیار: چه میگویی؟ من که برای مصاحبه کردن با تو بدینجا نیامدهام.
ایادی: واااا؟ پس واسه چی اومدی؟
اسفندیار: من آمدهام تا تو یاریام دهی انتقامم را از رستم و زال و آن مرغ ملعون، سیمرغ بگیرم.
ایادی: چی بگیری؟
اسفندیار: انتقامم را.
ایادی: بیخیااااال. شوخیت گرفته؟ داداش من دیو مازندران هم بودم از بغل رستم رد نمیشدم. دیوانه شدی؟
اسفندیار: نترس ای پسر. من با تو هستم.
ایادی: جنابعالی اگر طبیب بودی سر کچل خودت رو دوا میکردی. همچین میگه من با تو هستم.
اسفندیار: ببین چی میگم داداش! یا میای کمک من میکنی انتقامم رو از این رستم بگیرم یا من میدونم و تو!
ایادی: چی شد؟ چی شد؟ یه دفعه زدی توی کار خفن حرف زدن و تهدید و...
اسفندیار: حالا دیگه! همینی که گفتم.
ایادی: خب حالا من چی کار باید بکنم؟
اسفندیار: به راستی که باید لشکری عظیم تدارک ببینیم با جادوگرانی زبده و مردانی از جان گذشته...
ایادی: دیگه چی میخوای؟
اسفندیار: گرز و شمشیر و سپر و منجنیقهایی عظیم جوری که پرهای سیمرغ را در آسمان بهآتش بکشد...
ایادی: دوست داری نه؟
اسفندیار: آری بسیار دوست میدارم.
ایادی: خب جنابعالی این لشکر عظیم را از کجا میخوای پیدا کنی؟
اسفندیار: من پیدا نمیکنم تو پیدا میکنی. تو وزیر و دست راست ما هستی...
ایادی: ببین من ناخن انگشت پای چپ هیچکس نیستم چه برسه به دست راست تو. جون مادرت ولمون کن بذار بریم دنبال زندگیمون. اصلا بیخود کردیم گفتیم میخوایم با تو مصاحبه کنیم. برو دنبال کارت بابا جون. برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه...
اسفندیار: سکوت کن!
ایادی: سکوت هم نمیکنم. اه، مرد حسابی من لشکر از کجا واسه تو بیارم آخه؟ همچین میگه انگار میخواد کنسرت بده دنبال مشتری میگرده. بعد هم منجنیقم کجا بود که پر سیمرغ را در هوا به آتش بکشد؟ اصلا این چیزا جزو میراث فرهنگیاند نمیشه بهشون دست زد... شما خودت هم جزو میراث معنوی هستید...
اسفندیار: قرنهاست که من این زخم را تحمل میکنم. قرنهاست که با این تیرها در چشمانم روزگارم را به سیاهی میگذرانم حالا تو نمیخواهی مرا یاری دهی؟
ایادی: ببین احساسات منو تحریک نکنا.
اسفندیار: من شهریار شهریاران بودم. روئینتن و برومند. چرا باید به تیر خدعه گرفتار شوم؟ چرا؟
ایادی: چرا من باید گیر این همه آدم عجیب و غریب بیفتم، چرا؟
اسفندیار: آه هیچ کس مرا یاری نمیکند...
ایادی: ببین داداش! آه و ناله رو بس کن. من دو نفر رو میشناسم که هلاک یاری کردن تو هستند. خودشون هم کلی خدم و حشم دارن.
اسفندیار: راست میگویی؟ آیا در نبرد زبدهاند؟
ایادی: آره بابا! میرن به جنگ آسیاب بادی عین ماه!
اسفندیار: عجب... عجب... از کجا باید بیابمشان...
ایادی: هیچی بابا یه سر بری اسپانیا حله! بگو دن کیشوت و سانچز رو میخوام.
اسفندیار: در ازای یاری کردن من چه میخواهند؟
ایادی: نمیدونم الان که رکود اقتصادیه فکر کنم یه خرده قیمتشون رفته بالا ولی من سفارشت رو میکنم باهات ارزون حساب کنند.
اسفندیار: آه ای دن کیشوت، سردار دلیر آمادهباش که من خواهم آمد...
ایادی: ای ول منم از همین جا تشویق تون میکنم...
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)