این هفته دوستی به نام امین برایمان نامهای نوشته است که حسابی مرا ناراحت کرد؛ نامهای که بخشهایی از آن را میخوانید: «سلام! من امین هستم و از گوشهای از این خاک برایتان نامه مینویسم. فکر کنم خودتان هم حدس میزنید که با نامه غمگینی روبهرویید. نامهای که در آن کلماتش سوگوارند و فقط میتوانند اندوه را به خواننده منتقل کنند. من شغل درست و حسابی ندارم. کارگر ساختمانم ولی فوقدیپلم دارم. لابد باورتان نمیشود! ولی باورتان شود چون واقعا چنین است. توی شهر کوچک ما جایی برای رشتهای که من درس خواندهام نبود. من هم نمیتوانستم شهرمان را ترک کنم. چون از دنیا فقط دو خواهر و یک مادر پیر دارم که نمیتوانم به امان خدا رهایشان کنم. به خاطر همین مجبورم در همین شهر ماندگار شوم؛ شهری که هیچ خاطره خوبی برای من نداشت. اولش باورم نمیشد که مجبور باشم با وجود مدرک تحصیلیام دست به چنین کارهایی بزنم ولی رفته رفته عادت کردم. عادت کردم که گردنم را پیش هر کس و ناکسی برای کار کردن خم کنم. عادت کردم هرکاری روی بیاورم. از آبدارچی شدن گرفته تا همین کارگر ساختمانی بودن. حالا میخواهم بگویم که خیلی خستهام. از همه چیز و همه کس متنفرم و احساس میکنم در این دنیای به این بزرگی هیچ کس به فکر من نیست. تازه بدبختی اینجاست که در ازای این همه سختی حتی حقوق به درد بخوری هم نمیگیرم که لااقل غم ناننداشته باشم. مدام باید سرم پیش خواهران کوچک و مادر پیرم از شرم پایین باشد و میدانم که آنها هم مدام احساس میکنند سر بار من هستند و از این موضوع عذاب میکشند. چند وقت پیش چشمم به ستون شما در روزنامه جامجم افتاد و به فکرم رسید که با شما درددل کنم. امیدوارم زیاد ناراحتتان نکرده باشم...».
امین عزیز! راستش من اصلا نمیدانم چه جوابی به تو بدهم. میترسم دوباره دچار همان کلمات همیشگی تکراری شوم که هیچ دردی از آدم دوا نمیکنند ولی در عین حال نمیتوانم تو را به صبوری هم دعوت نکنم. این که صبور باشی و سخت که خاصیت مردان واقعی همین است. بگذار در برابر رنجی که میبری فقط سکوت کنم ولی این را هم بگویم که برخلاف تصورت شغلی که تو به آن اشتغال داری یکی از شریفترین شغلهای عالم است. به خودت سخت نگیر برادر! زندگی میگذرد... تا هفته بعد درود و بدرود.