پُستخانه

کد خبر: ۳۳۰۴۱۱

مریم ادیبی از اصفهان: زندگی مثل نارگیل می‌مونه، زمانی از خوردنش لذت می‌بریم که پوسته سختش رو با زحمت می‌کَّنیم. آسایش، آرامش و راحتی در کنار سختی و زحمت معنا پیدا می‌کنه. مثل زیبایی در کنار زشتی، مثل خوبی در کنار بدی، مثل...

قرار نبود متنهای سه هزار سال پیشت رو دوباره بفرستی‌هااااااا... تاااااازه، این جور معنایابی‌ها هم برای خوب و بد و زشت و زیبا اگرچه فراگیر هم شده، به نظرم درست نیست. چرا؟ ای بابا... روز، روزه؛ سفید، سفید؛ چه مفهومی از شب و سیاهی تو ذهنمون داشته باشیم، چه نداشته باشیم. مگه کامپیوتر و تلویزیون و مغز و دست در برابر ضد کامی و ضد تی‌وی و من احصاب محصاب ندارمه که معنا پیدا می‌کنه؟ هوم؟ بگم برتراند راسل بیاد گوشتو بپیچونه که دیگه خودتو گول نزنی؟! هاااااا؟ بگم؟ (فردا نیای بگی: آی ملت! صورتمو شطرنجی کنین که من فریب دوست نابابو خورده بیدم، من کتاب « فلسفه و منطق »‌راسل را نخونده بیدم و زندگیمو روی تعاریف نادرست بنا کرده بیدم و من اِلم، من بِلَم، اونم سباستینه! اون یکی هم آقای واتسون!!)

رهی ثانی از شهر زنده‌ها: چشمها را ببند و احساس کن/ بوی گل آمیخته در هوای بعد باران/ بوی سرسبزی/ به سهولت می‌توان دید/ هیاهوی چمنها را/ شبنمی بر گونه گل می‌غلتد/ می‌درخشند چون مروارید/ ببین که می‌بیند خورشید نقش خود را در شبنم...

نامه‌ت رو دادم سهراب سپهری بخونه و نظرش رو بگه. اول کلی وقت گذاشت و تخت سرش رو خاروند! بعد گفت: حالا این شعره؟ دیدم الانه که چشاش از حدقه درآد بیفته کف دستش تو هم دلگیر شی ازش، گفتم: بده بابا اون نامه رو، یه کلمه بگو بره درباره عناصر شعر بیشتر مطالعه کنه دیگه.

بهاره عاطفی 20 ساله: امروز هوای چشمانم ابری‌ست. هواشناسی چشمانم اعلام کرده ابری از سمت بی‌وفایی، تنهایی، بی‌اعتنایی، از سمت دوست نداشتن و بی‌مهری به سمت چشمانم آمده و تا اواخر سالهای دلتنگی و تنهایی همراهم خواهد بود.

یه حوا: هق‌هق دل خسته من و/ روزهایی که هنوز در پیش‌اند/ و ماندن بی‌چون و چرای این جسم تهی/ درد نبودن تو/ و سکوت لحظه‌ها به احترام غمم/ و سنگینی یک بغض.../ و قاصدکهای بسیج شده برای یافتن تو/ و یک دست آفتاب برای این قلب یخزده/ می‌دانم که تا نیابمت/ بهاری در میان نخواهد بود/ کجایی که پژواک این هق‌هق دردآلود را نمی‌شنوی (همه آدمای دنیا از تپش قلب ناراحت و نگران می‌شن، من تو آرزوی تپش قلبم موندم! خیلی دیره، اما باید بگم خیلی خوشحالم که دوباره برگشتین...)

فخرالشعرا ، حافظ شیرازی اس ام اس زد که تصویر «یک دست آفتاب برای این قلب یخزده» خیلی خوب بود. اگه رو پدید آوردن همچی آرایه‌هایی تو نوشته‌ت بیشتر تمرکز کنی، نون هنرمندانه نوشتنت تو روغنه! (بیا ننه جون، قبل از این‌که دست به نون و روغن و شعله گاز بزنی هم، این قرص رو بگیر قبل از خواب بخور، تپش مغزت که خوب شه، آرزوهات هم درست می‌تپه! این جوونای جدیدم چه آرزوهایی دارن‌! می بینی ماااااادر!)

جوجه تیغی: او که ادعای دوستی می‌کرد چه بی‌اعتنا قلبم را به اسارت برد و مرا زیر پاهایش له کرد.

سمانه زینلی از کرج: ...من پر از اندوهم، پر از حسرت. درون دره‌های عمیق تاریکی و خاموشی افتاده‌ام. چرا سخن نمی‌گویی؟... بگذار در این تیرگیها آوازی از تنهایی سر دهم و سر راهت گلهای اطلسی بریزم، آن‌گاه کنار چراغی خاموش در اتاقی بنشینم و پشت دیوار فاصله‌ها فریاد زنم: چرا نمی‌آیی؟

بهناز 17 ساله: ...بابا مرام! خوبی؟ زیاد تا تشکر بابت چاپ نامه‌م. باور کن اون متن طولانیه از مخچه فندقیِ خودم بود. آخه به من می‌یاد قانونهای صفحه رو زیر پا بذارم؟... (اینم یه غزل یا نمی‌دونم چیه ولی کوتاهه. وزنشم که نگو! گمونم دچار سکته مغزی شده!...)

داداش اصن شعر و معر رو بذار کنار... می‌شهههههه؟!! (ها؟... تو آبجی اون داداشه‌ای؟ خب حالا!) آخه آدم عاقل با یه همچون قلمی که معلومه نثر رو بیشتر می‌شناسه می‌ره شعری رو که نمی‌دونه غزله یا چم‌دونم چی مرتکب می‌شه؟ نه... می‌شههههه؟! نه... جان من، می‌شهههه؟!

شب جنگلبان: ...از شعر «زهرا- ن.» خیلی لذت بردم. بهش تبریک می‌گم چون این دومین شعری بود که بعد از مدتها تونستم با اولین بار خوندنش تصویرسازی کنم... یه سوال دارم: حالا واقعاً خونه بروبچ می‌خواد همین یه صفحه باقی بمونه؟ نمی‌شه مثل قبل دو صفحه بشه؟ راستی چرا خیلی وقته از «نرگس، عاشقترین ستاره» دیگه چیزی چاپ نمی‌شه؟...

این که شد سه سوال! جواباشم تو شماره قبلی چاردیواری چاپ شده. هر چی رو که به «سیاوش منصور» و «گل آتش» گفتم بخون، جوابت رو می‌گیری.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها