در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به حرفهایش گوش میداد و تلاش میکرد در حد درک او پاسخی بدهد که در عین حال بچه هم راضی بشود.
در میان این حرفها و رفتوآمد نگاه مادر و سر و صدای خیابان، پسر بچه که حالا فهمیده بودم 6 ساله است و مدرسه رو شده و پیش دبستانی میخواند، گفت: مامان، من یه دوست دارم که خیلی دروغ میگه. مادر گفت: دروغ گفتن کار بدیه... و تا آمد حرفش را تمام کند، پسر گفت: برای همین هم ما بهش میگیم، مسعود خالیبند.
مادر که از این کلام پسرش تعجب کرده بود و شاید مثل همه ما نگران اینکه دیگرانی که نمیشناسندمان و نمیشناسیمشان، درباره او و فرزندش چه برداشتی میکنند، گفت: پسرم، اینم حرف زشتیه.
پسر پرسید: کدوم؟
همین کلمه که گفتی... خالیبند.
پسر گفت: نه معنیش زشت نیست.
مادر پرسید: مگه معنیش رو میدونی؟
پسر مثل اینکه منتظر این سؤال باشد و مثل این که حالا پای تخته سیاه ایستاده باشد، تند و فرز جواب داد: خالیبند یعنی آدمی که دروغ بگه تا ما فکر کنیم خیلی گندهس.
و ادامه داد: اما خالیبند خوبی هم نیست؛ چون همه میدونن که دروغ میگه.
مادر گفت: خوب باید بهش توضیح بدین که اینطور حرف زدن درست نیست و کسی که دروغ بگه هیچکس دوستش نداره و دوست خوبی نیست.
پسر گفت: صد بار بهش گفتیم؛ عین خیالش نیست.
مادر گفت: باشه، اگه اینطوریه من یه روز میام با معلمتون صحبت میکنم.
پسر گفت: نه... نه... اون یه مرتبه دعواش میکنه.... اونوقت مسعود ناراحت میشه.
مادر که نمیدانم نمیخواست تو ماشین و جلوی دیگران این حرفها ادامه پیدا کند یا واقعا به مقصد رسیده بودند، به راننده گفت: ممنونم همین جا پیاده میشیم و یک اسکناس 500 تومانی به راننده داد.
وقتی در عقب بسته شد، چشمهایم را بستم و با خودم فکر کردم هر چند مادر قدری عصبانی شد اما حتما الان در پیادهرو دست پسرک را گرم در دستش گرفته و صحبت داخل ماشین را ادامه میدهد و باز فکر کردم ایکاش سیستم آموزشی ما این چنین بود که بچهها در مدرسه بگویند و بپرسند و نترسند ... که صدای راننده با خندهای بلند پیچید تو ماشین که: عجب بچه باحالی بود... .
کورشاسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: