معما

جنایت در 30‌ /‌2 بامداد

ساعت 30‌/‌2 بامداد 22 ماه می بود. شهر در سکوت و خاموشی فرو رفته بود. در این سکوت وهم‌انگیز شبانه، حادثه‌ای تلخ و دردناک ساختمان شماره 11 خیابان برانت را لرزاند. فریاد پیرزن 78 ساله‌ای به نام مریا آرچر در آپارتمانش سکوت شبانه را شکست و لحظاتی بعد برای همیشه خاموش شد. وقتی اهالی ساختمان با فریاد پیرزن از آپارتمان‌هایشان بیرون آمدند همه جا تاریک و خاموش بود و لحظاتی بعد با جسد پیرزن بیچاره روبه‌رو شدند که در آپارتمانش روی زمین افتاده بود.
کد خبر: ۳۲۹۲۷۶

همسایه‌ها بلافاصله موضوع را به پلیس خبر دادند. لحظاتی بعد آپارتمان پر از ماموران پلیس و نیروهای اورژانس شد،‌ اما کاری از دست هیچ‌کس ساخته نبود. پیرزن بیچاره با طنابی که به دور گردنش پیچیده شده بود برای همیشه جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. ماموران پلیس بلافاصله همه جا را تحت کنترل درآوردند و تحقیقات خود را در ساختمان شماره 11 آغاز کردند.

ساختمان شماره 11 یک ساختمان 4 طبقه دو واحدی بود که در قسمت شمالی خیابان برانت ساخته شده بود. جمعا 8 واحد آپارتمان در این ساختمان 4 طبقه وجود داشت.

این ساختمان با این که قدیمی بود ولی بنای زیبایی داشت. ساختمان بدون آسانسور بود، اما به لحاظ قدمت و زیبایی در خیابان برانت بسیار معروف بود. دقایقی بعد از حضور ماموران کلانتری، تعدادی از ماموران تشخیص هویت برای عکسبرداری و انگشت‌نگاری نیز در آپارتمان حاضر شدند و عملیات خود را شروع کردند.

ساعت 4 بامداد بود که کمیسر جک پیت نیز در محل حاضر شد تا پرده از راز جنایت کنار بزند. کمیسر در اولین مرحله به بررسی هویت جسد مقتوله و تحقیقات راجع به او پرداخت.

وی در این بررسی‌ها متوجه شد مریا آرچر 78 ساله پیرزنی بوده که به تنهایی زندگی می‌کرده، او سال‌ها پیش همسرش را دست داده بود و در این آپارتمان قدیمی زندگی می‌کرد. تنها دختر او سوزان در هوستون با همسر و 2 پسرش زندگی می‌کرد و تنها کسی که در این شهر داشت ماریا، خواهرش بود که 8 سال از خودش کوچک‌تر بود و گاهی به او سر می‌زد.

مریا وضع مالی خوبی داشت. او هم حقوق بازنشستگی شوهرش را می‌گرفت و هم حقوق خودش را. ضمن این که یک کارگاه بافندگی هم داشت که آن را اجاره داده بود و بابتش پول خوبی می‌گرفت. پیرزن اغلب اوقات تنها بود. او زیاد با همسایه‌ها نشست و برخاست نداشت و سرش به کار خودش گرم بود. تقریبا یک روز در میان از خانه بیرون می‌رفت و اغلب خریدهایش را خودش انجام می‌داد. البته گاهی هم سفارش می‌داد و برایش می‌آوردند.

او با این که 78 سال داشت اما بسیار سرحال و شاداب بود و در کمال سلامت به سر می‌برد. او 4 طبقه را یک نفس می‌رفت و بسیار هم به خودش می‌رسید و هرگز برنامه استخر و آرایشگاهش قطع نمی‌شد.

مریا در کل پیرزن بجوشی نبود و با همسایه‌ها فقط یک سلام و علیک داشت و ترجیح می‌داد با‌آنها صمیمی نباشد، اما به خودش خیلی می‌رسید و بسیار به فکر سلامتی و در عین حال ظاهرش بود.

بجز 3 نفر از دوستانش که قاعدتا هفته‌ای یک بار سراغ او می‌آمدند، کمتر کسی به او سر می‌زد. البته گهگاهی خواهرزاده‌اش هم احوالی از او می‌پرسید.

کمیسر در این بررسی‌ها همچنین پی‌برد که مریا طلا و جواهرات زیادی در خانه داشته که هیچ اثری از آنها نبود و این امر حکایت از آن داشت که قاتل به انگیزه سرقت مرتکب این جنایت فجیع شده و پیرزن بیچاره را از پای در‌آورده است.

کمیسر در ادامه تحقیقات خود متوجه شد که آن شب پیرزن مهمانی نداشته و هیچ یک از همسایه‌ها قبل از حادثه متوجه سر و صدای مشکوکی نشده‌اند. فقط لحظاتی قبل از وقوع حادثه فریاد پیرزن را شنیده‌اند.

جورج انتروگر، همسایه طبقه سوم به کمیسر گفت:‌حدود ساعت 30‌/‌2 بامداد بود که صدای فریاد مریای بیچاره در ساختمان پیچید. او  جیغ‌و‌حشتناکی کشید و بلافاصله خاموش شد. بعد هم صدای به هم خوردن شدید در به گوش رسید. در آن لحظه ما در خواب بودیم که با صدای جیغ مریا از خواب پریدیم. لحظاتی بعد من و همسرم جینا از آپارتمان بیرون آمدیم. همه‌جا ساکت و خاموش بود. هیچ صدایی نمی‌آمد. چراغ راهرو را روشن کردیم. چند ثانیه بعد خانم و آقای فرگوسن هم که آپارتمانش درست روبه‌روی آپارتمان ماست بیرون آمدند. با هم راجع به صدا صحبت کردیم بعد هم همسایه‌های طبقه دوم و اول را صدا زدیم. آنگاه تصمیم گرفتیم بالا برویم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده است. وقتی به طبقه بالا رفتیم با کمال تعجب مشاهده کردیم که در آپارتمان خانم مریا نیمه‌باز است و چراغ‌های آپارتمان روشن بودند، با ترس و لرز در را کاملا باز کردیم و وقتی قدم به داخل آپارتمان گذاشتیم با جسد مریای بیچاره روبه‌رو شدیم که روی زمین افتاده بود. صحنه دلخراشی بود. پیرزن چهره‌اش به کبودی می‌زد. طنابی دور گردن او دیده می‌شد. در همان حال استفان، همسایه روبه‌رویی پیرزن هم از خانه بیرون آمد و به ما ملحق شد. او هم با دیدن صحنه شوکه شد، بعد هم از او خواستیم موضوع را به پلیس و اورژانس اطلاع دهد. این تمام ماجرا بود که ظرف چند دقیقه رخ داد. البته استفان راجع به یک خودروی مشکوک و 2 مرد ناشناس چیزهایی گفت که ما سر درنیاوردیم، حتما خودش توضیح می‌دهد.

خانم و آقای فرگوسن نیز ضمن تایید اظهارات جورج مواردی را درخصوص مریا و زندگی‌اش توضیح دادند.

کمیسر پس از بازجویی مفصل از آنها سراغ استفان، مرد جوان 32 ساله‌ای که آپارتمانش درست روبه‌روی آپارتمان مریا بود و بشدت مضطرب و نگران به نظر می‌رسید، رفت.

استفان که صدایش می‌لرزید به کمیسر گفت: ساعت یک نیمه شب از بیرون برگشتم. شب را خانه یکی از دوستانم مهمان بودم. وقتی وارد ساختمان شدم، متوجه چیز خاصی نشدم. البته جلوی ساختمان، آن طرف خیابان یک شورولت مشکی‌رنگ توقف کرده بود و 2 نفر که یکی از آنها ظاهرا سیاهپوست بود، داخل آن بودند. آنها تا مرا دیدند سرشان را برگرداندند. من هم اهمیتی ندادم و وارد ساختمان شدم. موقع ورود به آپارتمانم هم چیز مشکوکی ندیدم. در آپارتمان مریا بسته بود و صدایی به گوش نمی‌رسید.

آنقدر خسته بودم که وقتی وارد آپارتمان شدم، روی تخت افتادم و به خواب رفتم و متوجه چیزی نشدم تا این که سر و صدای همسایه‌ها بلند شد و وقتی خواب‌آلود از تخت پایین آمدم و در آپارتمانم را باز کردم، همسایه‌ها را دیدم که در آپارتمان مریا هستند و تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است.

استفان یادآور شد: آنقدر در خواب عمیقی فرو رفته بودم که متوجه هیچ سر و صدایی نشدم. اصلا صدای فریاد پیرزن را نشنیدم. فقط با صدای همسایه‌ها از خانه بیرون آمدم.

او همچنین اظهار کرد: زمانی که از خواب بیدار شدم یک لحظه چشمم به خیابان افتاد و دیدم که همان شورولت مشکی‌رنگ که جلوی ساختمان بود با سرعت زیاد در تاریکی ناپدید شد. فکر کنم همان‌ها در قتل پیرزن بیچاره نقش داشتند.

کمیسر چند دقیقه‌ای از او و دیگر همسایه‌ها بازجویی کرد. آن گاه به بازرسی از صحنه جنایت پرداخت. در آپارتمان پیرزن اثری از به‌هم ریختگی دیده نمی‌شد. فقط در داخل اتاق خواب او مقداری از وسایل کمد بیرون ریخته شده بود. صندوقچه چوبی قدیمی نیز که گویا جای طلا و جواهرات بود روی تخت واژگون شده بود و این نشان می‌داد که قاتل یا قاتلان در کوتاه‌ترین زمان ممکن طلا و جواهرات را سرقت و خانه را ترک کرده‌اند. همچنین بررسی‌ها حکایت از آن داشت که قاتل یا قاتلان بدون مقاومت وارد آپارتمان شده‌اند، چراکه هیچ اثری از زور و جبر برای ورود جنایتکار مشاهده نمی‌شد. درواقع می‌شد گفت که جانی یا کلید آپارتمان را داشته یا توسط مقتوله به خانه دعوت شده است که فرضیه دوم بیشتر به حقیقت نزدیک بود.

کمیسر پس از این که به دقت همه جای خانه را دید، سراغ جسد پیرزن رفت. او به پشت روی زمین افتاده بود. چشمان نیمه‌بازش به سقف دوخته شده بود. طناب زرد رنگی دور گردنش پیچیده شده بود که آثار طناب روی گلوی او به وضوح مشاهده می‌شد. طناب آنقدر محکم کشیده شده بود که بریدگی عمیقی روی گلوی او ایجاد کرده بود.

چهره پیرزن کاملا کبود بود و زبانش بین دو دندانش بریده شده و آثار خون روی دهان و فکش کاملا مشخص بود. مقتوله یک دامن سرمه‌ای و یک پیراهن راه‌راه سرمه‌ای به تن داشت و این نشان می‌داد که وی در خواب غافلگیر شده است. هیچ اثری از جراحت روی صورت و بدن او دیده نشد.

کمیسر پس از این که به دقت جسد پیرزن را وارسی کرد به کنار پنجره بزرگ سالن که رو به خیابان باز می‌شد، رفت. نگاهی به داخل خیابان انداخت. آفتاب تازه طلوع کرده بود و خورشید آرام آرام سیاهی شب را کنار می‌زد و خود را نمایان می‌کرد.

کمیسر که خسته به نظر می‌رسید نفس عمیقی کشید آن گاه رو به ستوان دوبرا، افسر تحقیق کلانتری منطقه دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت؟

او حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. آن 3 دلیل کدام بودند؟ اگر ماجرا را به‌دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها