در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ستوان ادموند افزود: هماکنون جسد خونآلود استوارت در بیمارستان کاسکت میکر است و پزشکان در حال مداوای او میباشند.
کمیسر پس از شنیدن اظهارات ستوان ادموند، از تخت پایین آمد. با سرعت لباسهایش را پوشید و به طرف بیمارستان حرکت کرد. آسمان ابری بود، ولی خبری از باران نبود. در آن ساعت شب خیابانها خلوت و کمرفت و آمد بودند. بیمارستان در منطقه شمال مرکزی شهر قرار داشت؛ در یکی از خیابانهای فرعی نزدیک میدان لینکلن. ساعت 20/12 بود که کمیسر خودرواش را در مقابل بیمارستان که یک بیمارستان تخصصی خصوصی بود متوقف کرد. در مقابل بیمارستان آمبولانس اورژانس، دو خودروی پلیس و چند خودروی شخصی دیده میشدند. همین که کمیسر از خودرو پیاده شد، سروان آدامز معاون تحقیقات کلانتری منطقه جلو آمد و پس از احترام نظامی گزارش داد:
ساعت 10/11 بود که از بیمارستان با کلانتری تماس گرفتند و گزارش دادند که مرد 58 سالهای به نام استوارت که بشدت با ضربات ممتد کارد مجروح شده به بیمارستان منتقل شده و پزشکان در حال مداوای او هستند. ما بلافاصله به گشتیها اعلام کردیم. بعد هم خودم شخصا به بیمارستان آمدم. متاسفانه در اینجا با صحنه وحشتناکی روبهرو شدیم. استوارت بیچاره وحشیانه مورد حمله قرارگرفته بود. آثار شاید بیش از 30 ضربه چاقو بر بدن او دیده میشد. البته خیلی از ضربات عمیق نبودند، اما جراحات شدیدی ایجاد کرده بودند که پزشکان بیمارستان مشغول مداوای او هستند که این تلاش همچنان ادامه دارد. متاسفانه شدت جراحات به حدی است که امیدی به زندهماندن او نمیرود.
سروان آدامز ادامه داد: حادثه در بزرگراه بوربانگ نزدیک میدان دارنیس رخ داده است. ظاهرا استوارت در حال گذر از اتوبان بوده که خودرواش دچار نقص فنی میشود. با دوستش ریچارد پولارد تماس میگیرد و موضوع خرابی خودرو را به او اطلاع میدهد. بعد هم قبل از رسیدن ریچارد و نیروهای امدادی مورد تهاجم قرار میگیرد و بشدت مجروح میشود. مهاجمان کیفدستی او را که شامل دستهچک، مقداری پول نقد و مقداری اسناد و مدارک بوده به سرقت بردهاند. البته گویا قصد سرقت خودرو را هم داشتهاند که به علت رسیدن ریچارد در صحنه جنایت موفق به این کار نشدند و از محل گریختند.
سروان آدامز ادامه داد: استوارت که مورد تهاجم قرار گرفته است مرد خوشنامی است. او سهامدار عمده یک بانک بزرگ است، ضمن این که چندین شرکت نیز دارد. وی صاحب همسر و 2 پسر میباشد که موضوع را به خانوادهاش اطلاع دادیم. سروان آدامز یادآور شد: متاسفانه هیچ شاهدی در صحنه جنایت نبوده و هنوز ردی از جانیان به دست نیاوردیم. همکاران ما در حال تحقیق و بررسی در صحنه هستند. البته با توجه به وضعیت بزرگراه، قطعا شاهدانی وجود دارد که ما میبایستی در این خصوص از رسانهها کمک بگیریم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس وارد بیمارستان شد. ریچارد، مرد جوان قدبلند و خوشقیافهای که شلوار و کاپشن جین و کفش کتانی به پا داشت، لکههای خون روی لباسهایش دیده میشد. او روی نیمکت در قسمت اورژانس بیمارستان آرام و بیصدا نشسته بود. سروان آدامز او را صدا زد و به کمیسر معرفی کرد، ریچارد در حالی که صدایش میلرزید به کمیسر گفت:
ساعت نزدیک 11 شب بود. من در مراسم مهمانی یکی از دوستان قدیمیام که تازه از سفر برگشته بود بودم. او مهمانی مفصلی داده بود تا نامزدش را معرفی کند. در واقع جشن نامزدی او بود. در مهمانی خوش بودم که استوارت زنگ زد و در حالی که بیحوصله و عصبی بود گفت خودروام در اتوبان بوربانگ نزدیک میدان دارنیس خراب شده است. از من خواست خودم را به او برسانم و به امدادخودرو هم زنگ بزنم. من هم به ناچار مهمانی را ترک و به سرعت به طرف اتوبان بوربانگ حرکت کردم. چون اطمینان داشتم خودم میتوانم خودرو را راه بیندازم با امدادخودرو تماس نگرفتم.
چند دقیقه بعد وقتی به نزدیکی خودروی استوارت رسیدم متوجه یک خودروی شورولت سرمهایرنگ شدم که جلوی خودروی استوارت توقف کرده بود. فکر کردم دارند به استوارت کمک میکنند، اما وقتی از سرعت خودرو کم و آن را آرامآرام به کنار بزرگراه هدایت کردم موضوع برایم کمی عجیب آمد. 2 نفر داخل خودرو بودند. چند بار نور بالا و پایین زدم. داشتم به چند متری خودرو میرسیدم که آن 2نفر با دیدن من وحشتزده از خودروی استوارت دور شدند. دست یکی از آنها کارد خیلی بزرگی دیدم، مثل کارد قصابی. آنها با سرعت سوار شورولت شدند و مثل باد رفتند. آنقدر سریع این کار را کردند که من هاج و واج مانده بودم. در آن لحظه احساس عجیبی داشتم. راستش خیلی ترسیده بودم. خودرو را در یک متری خودروی استوارت پارک کردم و سراسیمه پیاده شدم و لحظاتی بعد با جسم خونآلود استوارت روبهرو شدم. او درخون خود درغلتیده بود و به سختی نفس میکشید. در کاپوت خودرو باز بود. در آن اطراف هیچکس نبود. به زحمت استوارت را به داخل خودروی خودم کشاندم و بعد هم با سرعت سرسامآوری خودم را به اینجا رساندم. خدا کند استوارت بیچاره زنده بماند.
کمیسر از او پرسید: چه مدت است که استوارت را میشناسی؟
ریچارد پاسخ داد: حدود 7 سال. ما مدتی است که با هم یک شرکت بزرگ حسابرسی راهاندازی کردهایم، در واقع شریک هستیم. البته بیشتر کارها را من انجام میدهم و استوارت فقط سرمایهگذار است. او مرد بسیار متشخص و باهوشی است. البته بسیار حسابگر و سختگیر است و به خاطر همین موضوع، گاهی درگیری کاری داشتیم ولی در کل ارتباط خوبی با هم داشتیم.
کمیسر از او سوال کرد آخرین بار کی استوارت را دیدی؟
ریچارد پاسخ داد: تا ساعت 10 شب با هم بودیم و یک جلسه مهم کاری با چند مهمان مهم داشتیم. بعد از جلسه، من مستقیما به مهمانی رفتم و استوارت هم گویا مقداری کار داشت. بعد هم اگر اشتباه نکنم میخواست به منزل برود. البته چیزی در این خصوص به من نگفت. این را هم اضافه کنم که خودروی او 3 ـ 2 روزی بود که خوب کار نمیکرد و استوارت قصد داشت آن را به تعمیرگاه ببرد که متاسفانه این کار را نکرد و قربانی جنایتکاران در اتوبان شد.
کمیسر بیش از نیم ساعت از او بازجویی کرد و سپس منتظر ماند تا کار پزشکان تمام شود.
ساعت 20 دقیقه از نیمهشب گذشته بود که دکتر توماس هانس، پزشک کشیک اورژانس بیمارستان و همکارانش از اتاق عمل اورژانس بیرون آمدند. دکتر توماس هانس که بسیار جوان بود، با این که خسته به نظر میرسید، اما چشمهایش از خوشحالی برق میزد. همه پرستاران همراه او کار دکتر را ستودند و به کمیسر گفتند دکتر یک شاهکار پزشکی انجام داد و توانست خونریزی ناشی از ضربات چاقو بر بدن استوارت را کنترل کند و او را از مرگ حتمی نجات دهد.
کمیسر از دکتر جوان قدردانی کرد و از او راجع به بیمار پرسید. دکتر با صدای گرفتهای که ناشی از خستگی و در عین حال اضطراب بود، گفت: تا به حال با چنین وضعیتی روبهرو نشده بودم. جانی بیرحم تا توانسته ضربات چاقو را بر بدن مرد بیچاره فرو کرده، به طوری که کنترل خونریزیهای ناشی از این ضربات بسیار بسیار سخت بود که با کمک خداوند و تلاش همکاران خوبم در گروه پرستاری اورژانس موفق شدیم این خونریزیها را کنترل کنیم و مجروح را از مرگ نجات دهیم.
دکتر هانس در مورد جراحات وارده بر بدن استوارت گفت: به نظر میرسد که جانی با شیئی نوکتیز شبیه نیزه البته نیزه بسیار کوچک ضربات را بر بدن مرد بیچاره وارد کرده است. به عبارت دیگر من فکر میکنم که ابتدا قصد شکنجه داشته و بعد هم البته قصد جان او را کرده است.
وی افزود: استوارت غافلگیر شده و نتوانسته از خود دفاع کند. متاسفانه خون زیادی از او رفته و این امر نشان میدهد که جراحات ساعتها پیش بر بدن مجروح وارد شده و نجات او مثل یک معجزه است.
دکتر هانس خاطرنشان کرد: مجروح درحالحاضر قادر به سوال و جواب نیست. او بیهوش است و باید کاملا تحت مراقبت باشد، ضمن اینکه نیاز به چندین عمل جراحی دیگر دارد که صبح باید انجام شود. کمیسر که میدانست دکتر هانس و همکارانش بسیار خسته هستند بازجویی از آنها را کوتاه کرد. آنگاه بهاتفاق سروان آدامز به محل حادثه رفت. کمیسر در آنجا به دقت همهجا را از نظر گذراند.
در داخل خودرو و در صندلی جلو، سمت راننده خون زیادی ریخته شده بود. وضعیت داخل خودرو بههم ریخته بود. چند رشته سیم در قسمت موتوری خودرو قطع شده بود. کمیسر پس از بازرسی دقیق صحنه حادثه، دستور انتقال خودرو را صادر کرد. آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و سپس رو به سروان آدامز دستور دستگیری ریچارد پولارد را به جرم اقدام به قتل و مجروح کردن استوارت صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید ضارب استوارت، دوست و شریکش، ریچارد پولارد است؟ کمیسر حداقل 3 دلیل داشت.
اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: