یک: شب ممکن، در همین مدت زمان کوتاه بازتابهای متفاوتی از سوی خوانندگان و منتقدان ادبی داشته است. از متهم شدن نویسنده به سختنویسی گرفته تا «منتقدپسند» خواندن کتاب. اما تمام نظرات متفاوت از این رمان نشاندهنده اقبال عمومی از «شب ممکن» است.
دو: هر چند تغییر راوی در رمان میتواند کندی و رخوت داستان را بگیرد و مشاهده یک اتفاق از دید چندین راوی در کمک به فهم داستان از سوی خوانندگانش کمک کند اما این قضیه گاه عکس میشود و تغییر چندین باره راوی نه تنها کمکی به جذابیت روایت نمیکند بلکه همان کندی و رخوت نداشته را به داستان تحمیل میکند. اتفاقی که شاید در رمان دوم محمد حسن شهسواری افتاده باشد.
شاید بزرگترین مشکل این رمان برای خوانندگان عادی اش گرفتن «لذت کشف» از خواننده باشد، لذتی که حالا تنها محصور به نویسنده و منتقدان ادبی میشود، شاید همین باشد که این کتاب را رمان منتقدپسند
دانستهاند.
بازیهای روایی در رمان تنها مورد علاقه منتقدان و پیگیران جدی ادبیات داستانی است و خواننده بیشتر در روایتهای تودرتوی شخصیتهای رمان سردرگم میشود، بی آن که لذتی برده باشد. جایی که حتی سرنوشت آدمهای داستان در هر فصل تغییر میکند. حتی وقتی خواننده در بخشی از رمان معمایی را کشف میکند در فصل بعدی با اعتراف نویسنده روبرو میشود و همین، لذت کشف را از او میگیرد.
جالب اینکه همین خصیصه «شب ممکن» به عنوان نمادی از پست مدرننویسی نویسنده تلقی شده است، تلقی که باز هم نمیتوان آن را رد کرد! اگر بخواهیم این سردرگمی در روایت را نمایشی از پستمدرننویسی تلقی کنیم باید «شب ممکن» را روایتی پستمدرن از داستان بنامیم که اتفاقا شهسواری بخوبی از عهده آن برآمده است.
پیش از این او مجموعه داستان «کلمات و ترکیبهای کهنه» را در دهه 70 نوشته بود. چند سال بعد انتشار رمان
« پاگرد» تجربه موفقی برای نویسنده پیش آورد و پس از آن مجموعه داستان «تقدیم به چند داستان کوتاه» را در کارنامه ادبیاش ثبت کرد.