علاوه بر این صدف در روزهای پیش از مرگ از مردی به نام قاسم حمیدی پیامکهای تهدیدآمیز دریافت کرده بود. حمیدی که شوهر صیغهای مقتوله است به همراه 2 مرد دیگر در مظان اتهام قرار دارند. قاسم و جواد در بازجوییها سعی کردند ارتباط خود را با جنایت انکار کنند اما تناقضگوییهای آن دو باعث شد ظن کارآگاه نسبت به آنها تقویت شود. 2 مرد اکنون در بازداشت هستند و نوبت به بازجویی از صاحب پراید رسیده است.
همزمان با خروج نامدار از اتاق، خانی وارد شد، او آشکارا ترسیده بود و میدانست گرفتار ماجرایی شده که به این راحتیها نمیتواند خودش را از آن خلاص کند. از همان ابتدای کار و موقع سلام و احوالپرسی صدایش میلرزید، کارآگاه در کمال آرامش ماجرای قتل صدف را که قبلا تلفنی به طور خلاصه توضیح داده بود بازگو کرد و بعد سراغ این سوال رفت که او با صدف چه ارتباطی داشت و چرا پراید دست مقتوله بود.
جمال نفس عمیقی کشید تا کمی بر خودش مسلط شود اما باز هم نتوانست اعصابش را کنترل کند. او در حالی که از شدت اضطراب بعضی کلمات را غلط تلفظ کرد، گفت: «ماشین برای من نیست یعنی بود اما فروختمش، دو ماهی میشود که با خانم چمنی معامله کردیم اما هنوز سند نزده بودیم یعنی او هنوز بدهکار بود یعنی نه این که پول ماشین را نداده باشد اما...»
هم سرگرد و هم ظهوری گیج شدهاند و معنی حرفهای خانی را نمیفهمند. ظهوری مظنون را به آرامش دعوت میکند و اطمینان میدهد موضوع خاصی در میان نیست و اگر او درست و دقیق به سوالات جواب بدهد هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد. سرگرد هم دستور میدهد برای خانی چای بیاورند. چند دقیقهای به سکوت میگذرد تا این که ظهوری با پرسشی که لحن خودمانی دارد جو را تغییر میدهد: «از قبل هم این صدف خانم را میشناختی؟»
خانی تا قبل از آن که تصمیم بگیرد پرایدش را بفروشد هرگز مقتوله را ندیده بود. آشنایی آنها از روزی شروع شد که برای فروش ماشین در روزنامه آگهی داد و چمنی به عنوان مشتری به خانه او رفت، خانی آن روزها تازه از غمی بزرگ بیرون آمده بود و سعی داشت همه چیز را فراموش کند. میخواست دار و ندارش را چوب حراج بزند و برای مدتی از ایران برود. مرد جوان در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شده بود استکان چای را روی میز سرگرد گذاشت و با سوزی عمیق گفت: «زنم مرده بود، 6 ماه قبلش. سرطان داشت. وقتی رفت من دیگر نتوانستم زندگی کنم شبانهروز گوشهای مینشستم و گریه میکردم کار و بارم را تعطیل کرده بودم 6 ماه خواب و خوراک نداشتم تا این که به سرم زد سفر بروم البته از آن سفرها که شاید برگشتی نداشت قبلا 2 سال در هامبورگ زندگی کرده بودم و آلمانی بلد بودم برای همین پیش خودم گفتم شاید اگر از ایران بروم بتوانم زنم را فراموش کنم. برای همین شروع کردم به فروش دارایی و اموالم؛ اول از همه مغازه را به برادرم دادم، بعد خانهام را پسر داییام خرید و سر آخر نوبت به ماشین رسید. خانم چمنی پراید را که دید از آن خوشش آمد اما پولش کافی نبود. من چندان مشکل مالی نداشتم برای همین قبول کردم 70 درصد را اول بگیرم
30 درصد بقیه را هم او قول داد دو ماهه بپردازد البته چکاش را همان موقع گرفتم بعد یک وکالتنامه به برادرم دادم تا وقتی چکها پاس شد سند بزند ولی در این مدت کارهای خودم یک کم گره خورد و ویزایم آماده نشد الان هم برای همین ایران هستم».
با کمی تحقیق میشد فهمید آیا خانی حقیقت را گفته یا این که کاسهای زیر نیم کاسهاش است به همین خاطر شهاب زیاد به او سخت نگرفت و اجازه داد برود البته حق خروج از تهران را نداشت و تعهد داد هر وقت احضارش کردند خودش را برساند.دیگر دیر وقت شده بود و چشمهای ظهوری کمکم داشتند جوابش میکردند، او عادت نداشت تا این موقع شب بیدار بماند برای همین به محض این که خانی از اتاق بیرون رفت او هم از رئیس اجازه مرخصی گرفت. شهاب بدون این که جوابش را بدهد بلند شد،کتش را پوشید و به طرف در رفت: «میرسانمت!»
کارآگاه هر بدی که داشت و اخلاقش هر چقدر که تند بود لااقل آنقدر معرفت داشت که دستیارش را نیمهشب تک و تنها در خیابان رها نکند، در واقع او پر بود از رفتارهای ضد و نقیض. گاهی اوقات چنان بدخلقی میکرد و داد و فریاد راه میانداخت که ستوان پیش خودش میگفت دیگر یک لحظه هم نمیتواند کنار او کار کند و باید همین امروز درخواست انتقالی بدهد اما بعضی وقتها هم سرگرد مهربانیهای غیرمنتظرهای از خودش نشان میداد، شاید این رفتارها به خاطر سن و سالش بود شاید هم سالها کار در اداره ویژه مبارزه با قتل او را به این شکل درآورده بود.
ظهوری در طول راه به این فکر میکرد که قتل صدف بالاخره کار یک نفر است اما آنها سه مظنون دارند که کارآگاه 2 نفرشان را بازداشت کرده و این کمی از انصاف به دور است، سرگرد اما خستهتر از آن بود که به پرونده فکر کند؛ ذهنش مشغول پسرش فربد بود.
صبح روز بعد ستوان در اولین برخورد با رئیساش دست پری داشت. او با خبر غیرمنتظرهای سرگرد را غافلگیر کرد. صدف چمنی سوءسابقه داشت؛ به جرم کلاهبرداری 3 سال در زندان بود. این سرنخ میتوانست تمام معادلات را به هم بریزد، شاید هر سه مظنون بیگناه بودند و صدف به خاطر کارهای خلافش کشته شده بود. شهاب درست وقتی خودش را در یک قدمی موفقیت میدید یکباره احساس کرد تازه اول خط است. این جور مواقع بهترین راه این بود که دوباره از مظنونان و خانواده مقتول بازجویی کند تا شاید بتواند اطلاعات تازهتری به دست آورد. این بار اول نوبت جواد نامدار بود که به سوالات جواب دهد. او و صدف فقط یک سال زن و شوهر بودند و کارآگاه میخواست بداند چرا زندگی آنها آنقدر زود به بنبست رسید. جواد که تا آن لحظه از سوء پیشینه همسر سابقش خبر نداشت وقتی این را شنید دو دستی به سرش کوبید و گفت: «پس از همان اول برای سرکیسه کردن من نقشه داشت.»
این جمله نشان میداد مرد ورزشکار ناگفتههای زیادی دارد. کارآگاه قبل از این که اظهارات تازه جواد را ثبت کند دستیارش را به بیرون از اتاق فرا خواند و از او خواست به مغازه سابق خانی که حالا دست برادرش است برود و آنجا سر و گوشی آب بدهد.
جواد وقتی شروع به صحبت کرد هر چه در دل داشت روی دایره ریخت و اسرار زندگیاش را برملا کرد: «به طور اتفاقی در خیابان با صدف آشنا شدم، او طوری رفتار کرد که احساس کردم مورد مناسبی برای دوستی است، بعد هم کارمان به عشق و عاشقی و ازدواج کشید. مهریه صدف 1356 سکه تمام بهار آزادی و 100 میلیون تومان پول نقد بود. آن موقع مادرم خیلی گفت زیر بار این رقم نرو اما من فکر میکردم عشقمان خیلی مهمتر از این حرفها است ضمن این که مهریه را کی داده و کی گرفته اما 2 ماه بعد از عقد صدف سرناسازگاری گذاشت و ماه سوم مهریهاش را اجرا گذاشت. من آن پول را نداشتم، خانه خراب شده بودم و نمیدانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم بالاخره صدف قبول کرد در ازای طلاق 100 میلیون را ببخشد و بقیه مهریه را هم قسطبندی کند، البته 100 سکه را پیش گرفت. از آن به بعد من ماهی 10 سکه به صدف میدادم. دیشب که گفتم بعد از طلاق دیگر با صدف در ارتباط نبودم دروغ گفتم، من ماهی یک بار او را میدیدم دفعه آخر هم 2 روز قبل از مرگش بود که اتفاقا حسابی با او دعوا کردم شاید همان موقع کارت باشگاهم در ماشینش جا ماند.»
تقلای جواد برای بیرون آمدن از دایره اتهام او را بیشتر از قبل در این گرداب فرو برد حالا از نگاه سرگرد او انگیزه کافی برای جنایت داشت، نزدیک ظهر بود که شهاب ختم بازجویی را اعلام کرد. جواد پریشان و درمانده به بازداشتگاه برگشت و کارآگاه به حیاط رفت تا هوایی بخورد و نفسی تازه کند، او برای بازجویی از حمیدی به انرژی مضاعف نیاز داشت و باید میفهمید این مرد برای چه صدف را به مرگ تهدید کرده بود. قاسم وقتی ماجرای سوءسابقه مقتول را شنید و فهمید صدف سر شوهر اولش چه بلایی آورده خیلی زود شروع به درددل کرد: «صدف مشتری خشکشویی من بود، آنقدر رفت و آمد تا این که شیفتهاش شدم. خودش هم به رابطه با من بیمیل نبود برای همین پیشنهاد صیغه داد و قبول کردم اما این اواخر باج میخواست، میگفت اگر سهدانگ مغازه را به نامش نکنم همه چیز را به زنم میگوید.»
کارآگاه که حوصله نوشتن نداشت قلم و کاغذ را دست خود قاسم داد تا اظهاراتش را یادداشت کند بعد در این اندیشه فرورفت که بعضیها چرا نمیتوانند سالم زندگی کنند اگر صدف از این کارها دست برمیداشت امروز زنده بود و یک قتل دیگر به آمارها اضافه نمیشد به هر حال الان چارهای وجود نداشت جز پیدا کردن قاتل و عجیب این که قاسم هم مثل جواد انگیزه کافی برای جنایت داشت و چه بسا وقتی ستوان از تحقیقات محلی برگشت خبر بدهد خانی هم میتواند قاتل باشد.
علیرضا رحیمینژاد