فاز منفی نفرست

امسال انگار سال دندان‌درد هم هست. فی‌الواقع از میان مرض‌های مزمنی مثل سردرد و خواب‌آلودگی 24 ساعته و... باید دندان‌درد را هم به فهرست‌مان اضافه کنیم. حالا در این شب بارانی... به‌به بارانی... با دندان دردی عجیب و غریب نشسته‌ایم اینجا و ایمیل‌ها و نامه‌ها را یک به یک می‌‌خوانیم و یاه یاه به کارها و حرف‌هایتان می‌خندیم.
کد خبر: ۳۲۶۲۶۴

زهره شیرعلی‌پور اولا تولدت مبارک. می‌بینم برای خودت کلی بزرگ شده‌ای دخترم. بابت لطیفه‌ها هم خیلی ممنون. واقعا راست می‌گویی در کنکور آن سوال‌ها را پرسیده بودند؟ اگر این جوری است پس شما از چی کنکور می‌ترسید؟ به سرمان زد همین جوری برای خنده برویم یک بار دیگر کنکور بدهیم ببینیم چه می‌شود.

بانوی نیمه‌‌شب هم نوشته: «تولد عید شما مبارک. این جوری به من نگاه نکنید من تا آخر تابستون عید رو به همه تبریک می‌گم که اگه کسی عیدی نداده حواسش جمع باشه که حواسم جمع است.» بانوی نیمه‌شب اگر داد نمی‌کشی و بیداد نمی‌کنی یک بار دیگر آدرس وبلاگت را بده قول می‌دهم سر بزنم. آن سوال را هم یک‌بار دیگر بپرس قول می‌دهیم جواب دهیم، اما در مورد شترگاو باید بگوییم که... ولش کن هیچی نگوییم بهتر است. بابت اتفاق خوبی هم که قرار است بیفتد کلی خوشحالیم. اگر شد، حتما خبرمان کن ببینیم چند مرده حلاجی. راستی حالا چرا به کسی نگوییم؟

سارا خانم حالا خدا را شکر که فهمیدی نامه‌ات فرستاده نشده وگرنه از شما نسل سومی‌ها که بعید نیست. می‌نشینید برای خودتان کلی فلسفه می‌بافید و یک چند باری حکم اعدام مان را امضا می‌زنید و لازم باشد انگشت هم می‌زنید و بعد تازه وقتی ما از بالای دار در حال تاب خوردن بودیم یادتان می‌افتد بروید ایمیل‌های ارسالی‌تان را چک کنید تا بفهمید ای‌بابا این که اصلا فرستاده نشده بود.

این کتاب‌ها دیگر چه جور کتاب‌هایی است که می‌خوانی؟ راستش من از جین آستین زیاد چیزی نخوانده‌ام و نمی‌دانم چه جور نویسنده‌ای است. تو هم زیاد غصه کارشناسی ارشد را نخور. حالا کنکور کارشناسی تمام شد، نوبت کارشناسی ارشد رسید؟ این را دیگر کجای دلمان بگذاریم؟

سکینه خانم کی گفته ما مثلا از زیر باران رفتن خوش‌مان نمی‌آید، اما باران، نه تگرگی که هر کدام از دانه‌هایش نیم کیلو وزن دارد. بعد هم آدم بخواهد برود زیر باران می‌رود توی پیاده‌رویی (به‌به پیاده‌رو) توی خیابان خلوت پردرختی، بالاخره یک جایی که بفهمی باران دارد می‌بارد و مثلا حس شاعرانگی‌ات گل کند نه این که وسط میرداماد درست وقتی تا زانو توی آب فرو رفتی و ماشین‌های محترم مثل ماشین آتش‌نشانی آب به سر و رویت می‌ریزند بروی بایستی و بگویی زیر باران باید رفت. زیر باران رفتن آداب دارد، بله... حالا چرا حالت خوب نیست؟

ریحانه قاسمی عید شما هم مبارک (نشان به آن نشان که ما تا آخر شهریور هنوز داریم عید را به هم تبریک می‌گوییم ـ یاه یاه یاه ـ) ایراداتت به نسل سوم را به جناب سردبیر نسل سوم منتقل کردیم، بشدت کله تکان داد که ما نفهمیدیم یعنی چی ولی فکر کنیم دخلمان آمده! در مورد محیط زیست که فی‌الواقع بهتر است دست روی داغ دل ما نگذاری که حالمان بد می‌شود. اصلا اینقدر از این بابت شاکی هستیم که ترجیح می‌دهیم حتی حرفش را هم نزنیم چون کارمان به خودکشی می‌کشد. در مورد صنعت جهانگردی هم بنده بعضی حرف‌هایت را قبول ندارم به دلایل بسیار ولی اینجا جای بحثش نیست. حالا کجا می‌شود درباره‌اش بحث کرد، خودمان هم نمی‌دانیم. به هر حال امسال که تصمیم گرفته‌ای جدی شوی، به صورت جدی تند و تند برایمان نامه بنویس. منتظریم.

به‌به داش سینای امینی. بعد از 100 سال این چه ایمیلی بود؟ فقط 4 کلمه؟ نه ما امسال هیچی نمی‌شویم، به قول اصفهانی «چیطو مگه» ؟راستی توی مشتری‌های کافه هیچ کس نیست که با لهجه اصفهانی برایمان نامه بنویسد؟

مینا از مشهد ما که باشیم که بگوییم شما غر می‌زنید؟ بالاخره هم عکس این نابودگر تپل‌ات را برایمان نفرستادی. راستی چرا برای تولد بچه اینقدر فاز منفی می‌فرستی؟ مگر قرار است دنیا چه چیزی باشد یا بشود؟ همین جوری که هست، هست. اگر ما بزرگ‌ترها توقع بالایمان را از بچه‌ها به اسم زندگی بالا نبریم طفلکی‌ها بعدا افسرده نمی‌شوند. این بود انشای من (یاه یاه یاه).

پریسان از رشت ما که کافه کاغذی باشیم فی‌الواقع به همان نصفه لبخند شما هم راضی هستیم. باز هم برایمان بنویس. سلام ما را هم به شهر عزیزتان برسانید.

ققنوس جان شعرت بدک نبود. یعنی چقدر عیدی گرفتی که در دم خرجش هم می‌کردی؟ ما که از زور حسرت شب‌ها بالش‌مان را گاز می‌زدیم، دریغ از یک عیدی خشک و خالی. من نمی‌دانم این فامیل محترم نمی‌گویند فردا پس‌فردا نمایشگاه کتاب است، این بچه می‌خواهد کتابی چیزی برای خودش بخرد... حالا با عیدی‌هایت چی خریدی؟

همتا هم نوشته: «سلام، همتا هستم! نگی که یه وقت نگفتی!!» الهی که خدا هیچ جوونی رو ضایع نکنه...! آدم آب حوض رو با چنگال خالی کنه، توی کویر شنای قورباغه بره، بادمجون واکس بزنه ولی ضایع نشه!! جانم برات بگه کافه جان که یه روزی سرکار خانم معلم ادبیات‌مان به ما گفتند که فلان روز 5 درسو امتحان دارین! اون هم چی، 5 درسی که کلی مطلب مهم داشتن؛ کلی آرایه، تاریخ ادبیات، آثار نویسنده‌های جورواجور و از این قبیل چیزهای دلپذیر...! بالاخره شب زیبای امتحان فرارسید و ما هم طبق معمول تا پاسی از شب که بیدار ماندیم هیچ، تا صدای قوقولی قوقوی جناب خروس هم چشم‌مان را با گیره و ابزارآلات متفاوت باز نگه داشته بودیم تا این‌که چشم‌مان آلبالو گیلاس هلو شفتالو و هزاران میوه دیگر را می‌دید! هی با مخ فرود می‌آمدیم وسط کتاب و از شدت ضربه وارده از خواب می پریدیم! خلاصه خودمان نفهمیدیم که چگونه زمان گذشت! صبح، شلنگ‌اندازان سر خیابان رفتم و منتظر سرویس مدرسه ایستادم. توی مدرسه همه همکلاسی‌هایم عینهو خودم به دلیل خواب کافی، پای چشم‌هایشان دو عدد بوته خوشگل بادمجون روییده بود.

تا این‌که دبیر مربوطه وارد کلاس شدند و پرسیدند که ای فرزندان جان!! آیا شما برای امتحان آماده‌اید؟ ما گفتیم: بلی! و ایشان فرمودند: حالا که مطمئن شدم درس‌هایتان را مثل بچه آدم خوانده‌اید از شما امتحان نمی‌گیرم فقط می‌خواستم درستان را بخوانید! و در اون لحظه انگار به بنده برق 220 ولت وصل کرده بودند و در اثر شوک وارده، خواب از کله مبارک پرید. (راستی من همتا هستم!!! گفتم یه وقت نکنه خدای نکرده آلزایمر گرفته باشی! کار که از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه!). البته لازم به ذکر است که آن دسته از عزیزانی که شب قبل امتحان لای کتاب رو هم باز نکرده بودند و چشم امید به برگه امثال بنده داشتند، با شنیدن این خبر هولناک، از خوشحالی عین کانگورو به هوا پریدند! بله و این بود داستان ضایع شدن ما...!!!!». یاه یاه یاه... .

به‌به، ببین کی ایمیل زده، مش دیوانه خودمان. حال و احوال چطور است؟ می‌بینم که تابستان نیامده جنابعالی تا می‌توانی در حال برداشت هندوانه هستی. چقدر هندوانه زیر بغل خودت می‌گذاری بچه‌جان؟ کلی با خواندن ایمیل‌ات مفرح شدیم. مخصوصا این که دیدیم توی درس خواندن درست مثل خودمان هستی و مواضع‌مان کاملا با هم یکی است. به پدر محترم سلام برسان. تند به تندتر (چی گفتیم) برایمان بنویس.

خب، دوستان عزیز، صدایی که می‌شنوید آژیر خطر است، صفحه ترکید. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها