من بتازگی توانستهام به کمک دوستان و انجمن معتادان گمنام، اعتیادم را ترک کنم؛ اعتیادی که داشت زندگیام را میسوزاند و از همه بدتر مادر پیرم را عذاب میداد. هیچ وقت آن روزهایی که او با چشمهای اشکبار از من خواهش میکرد دست از اعتیادم بردارم را از خاطر نمیبرم. روزهایی که او مجبور بود همه اندوهش را فقط برای خودش نگه دارد و به هیچکس نگوید که چنین اتفاقی برایم افتاده است. روزهایی که حتی به برادران و خواهرانم و از آن مهمتر حتی به پدرم هم حرفی نمیزد و در سکوت شاهد سوختن من بود و خودش هم پا به پای من میسوخت.
من الان 26 سال سن دارم و به خاطر همین اعتیادم رفتن به سربازی را هر روز عقب میانداختم و نمیرفتم. مادرم مدام به من اصرار میکرد.
دیگران هم همین طور و هر چه اصرارها بیشتر میشد من لجبازتر میشدم. حالا که به آن روزها فکر میکنم میبینم که چقدر دچار سوءتفاهم بودم. همه چیز را از زاویه لجبازی و بدبینی میدیدم. فکر میکردم همه دنیا در حقم اجحاف کرده است و من باید تقاص خودم را از همه بگیرم اما امروز میدانم تنها کسی که باید از او تقاص بگیرم خودم هستم. چون تنها دشمن من خودم بودم. حالا یک سال از آن ماجراها گذشته و من در این یک سال توانستهام اعتیادم را ترک کنم.
بابت این ماجرا بسیار خوشحالم و امیدوارم هر کس که مثل من معتاد بوده بتواند این بیماری لعنتی را ترک کند. فقط میخواهم به همه آنهایی که حتی گاهگداری سراغ مواد مخدر میروند بگویم به مادرانتان رحم کنید. مادرانی که صدبرابر شما عذاب میکشند و ناراحتند.
من هنوز نمیدانم چطور تصویر آن سالهایی را که معتاد بودم از ذهن مادرم باید پاک کنم و چطور میتوانم همه آن اشکها و آههای مادرانه را جبران کنم. تصمیم گرفتهام بعد از سربازی مادرم را به زیارت ببرم و دلش را به دست بیاورم. مادری که برای من همه چیز بود. همه کس.»
خب دوستان خوب ستون شترگاوپلنگ، نظرتان راجع به این نامه چیست؟ میدانم که احتمالا از بین شما کسانی هستند که میتوانند مخاطب این نامه باشند.
حالا من از آنها میخواهم که اگر دلشان خواست با ما سخن بگویند و درد دل کنند. ما پذیرای حرفها و درد دلهای شما هستیم.
راستی اگر نظری هم راجع به این نامه داشتید برای مان بنویسید، خوشحال میشویم.
خب شترگاوپلنگیهای خوب دیار من تا نگاه میکنی وقت رفتن است. پس تا هفته بعد درود و بدرود.