مادر وسایل خرد کردن سبزی را آماده کرد و سبزیها را پس از شستن خرد کرد. زهرا پیش مادرش آمد و گفت: مادر اجازه میدهی من کمکت کنم...
مادر گفت: نه دخترم... خطرناک است... تو هنوز نمیدانی چطور این کار را انجام دهی و ممکن است چاقو دستت را ببرد...مادر زهرا بعد از خرد کردن سبزیها رفت سراغ چرخ گوشت و به زهرا تاکید کرد که مبادا به این وسیله دست بزنی. اگر میخواهی به من کمک کنی بیا تا گوشتها را با هم بشوییم.
زهرا با خوشحالی همراه مادر رفت تا گوشتها را با هم بشویند. مادر گفت منتظر میمانیم تا آب گوشتها برود و بعد چرخ میکنیم.
مادر سرگرم کارهای خودش بود که ناگاه تلفن زنگ خورد و خاله خانم از اصفهان بود... مادر زهرا مشغول صحبت شد و مدتی گذشت...
زهرا دیگر حوصلهاش سر رفته بود و دلش میخواست زودتر به مادر کمک کند و تصمیم گرفت که خودش برای مادر این کار را انجام دهد. رفت و جلوی چرخ گوشت نشست و اولین تکه را برداشت و داخل آن انداخت... هنوز دستش را درنیاورده بود که دکمه را زد...
ناگهان آن اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد...
از جیغ زهرا مادر گوشی تلفن را انداخت و دوید به طرف زهرا و دید بله... کار از کار گذشته... و همانطور زهرا را بغل کرد و به بیمارستان برد.
دکترها دست زهرا را از داخل چرخ گوشت بیرون آوردند ولی دیگر نتوانستند دست او را بازگردانند... زهرا مدام گریه میکرد و به مادر گفت: مامان... نمیخوام... من فقط میخواستم کمکت کنم... چرا... مامان درد دارم... درد دارم... من نمیخوام دست نداشته باشم...
مادر هم گریه میکرد و از گریه آنها تمام پرسنل بیمارستان و مریضها هم گریه میکردند، ولی هیچ کس نمیتوانست برای آنها کاری انجام دهد و فقط یک پشیمانی برای آنها باقی ماند.
بچههای عزیزم مراقب باشید و به حرف بزرگترهایتان خوب گوش دهید و در کار آنها دخالت نکنید.