او در بهار 89 و در آستانه نمایشگاه کتاب مجموعهای از شعرهایش را در قالب نخستین کتابش با عنوان لبان مرا ربودهاند توسط نشر داستان سرا روانه بازار کتاب کرده و نسخهای از آن را هم در اختیار صفحه شعر جوان قرار داده است.
آنچه که درباره آثار اصغر رضاییگماری و پس از خواندن شعرهایی از او میتوان گفت این است که با شاعری روبهرو هستیم که شعر امروز را خوب خوانده است و خوب میشناسد نکتهای که شاید در میان بسیاری از همقطاران جوان او مورد غفلت قرار میگیرد.
البته یک موضوع هم درباره کارهای اصغر رضاییگماری باید یادآور شد و آن کم بودن مولفهها و نمودهای بومی در شعرش است به عبارتی شعر اصغر گماری گتوندی و خوزستانی با شعر یک شاعر جوان پایتختنشین یا کرد یا آذربایجانی هیچ تفاوت مشهودی ندارد و او کمتر از فرهنگ و هویت بومی و محلی خود در آثارش بهره برده است.
به هر حال عناصر فرهنگی و بومی هر منطقه بویژه آن که لهجه و گویش خاص خود راداشته باشند همواره ظرفیتی بزرگ و غیرقابل انکار برای هنرمندان و شاعران است.
با هم چند شعر از مجموعه لبان مرا ربودهاند را میخوانیم.
موزه
از کوچ بیبازگشت پرندههای شهر
لانهای برجا مانده است
از آدمک برفی
چند دکمه و کلاه
اما از تو
در این خانه چیزی برجا نمانده
جز پلاکی
که دیر یا زود
باید به موزه تحویل دهیم.
کوچههای آفتابی
به «قیصر» امین شعر ایران
این انحنای روح توست
آرمیده در آسمان گتوند
ببین چه خوب میرقصاند
برگها را در پاییزی که از هم دور میشدیم
گوش کن
انگار صداییست که میآید
صدای باران گریستن
از کسی که در باد میرفت و میگفت
ای رها شده بردوش
امروز ترانه میشوی در گوش
و فردا
بهانه میشوی
در کوچههای آفتابی.
شاعر
همه سهمشان را گرفتهاند
ستاره برای آسمان
آب برای دریا
درخت برای جنگل
نفت و طلا...
نوبت من که رسید
همه چیز تمام شد
حتا آب
واژهها را به من سپرده
خداوند مرا شاعر آفرید.