علیرضا متولد سال 1344 بود، اما سابقهای طولانی در سینمای ایران داشت. او از نوجوانی وارد سینما شد و بعدها در کنار کارگردانهای شاخصی همچون مسعود کیمیایی، شاپور قریب و... به عنوان دستیار حضور یافت. آقابالایی مرجع زنده و سیاری برای گروه رسانه بود. البته فعالیتهای او محدود به حوزه سینما نبود علیرضا همکاری با مجلات کیهان بچهها و رشد را از سال 1359 آغاز کرد و جدا از روزنامهنگاری، هم شعر میسرود و هم داستان مینوشت؛ «حکایت آخر»، «روی خط فاصله» و «شب یلدای ایوب» آثار منتشر شده او در حوزه ادبیات داستانی بود و در زمینه شعر نیز مجموعههایی چون «در طلوع آفتاب»، «باغ پاییز» و «چشمبه راه خورشید» را منتشر کرد.
به مرور همکاران گروه فرهنگی نیز سابقه فعالیت طولانی او را در زمینه ادبیات و شعر «کشف» کردند و به همین دلیل بود که برای سالهایی طولانی، اگر حالی دست میداد، در گوشه بالکن روزنامه و در فاصله کشیدن یک سیگار، بحثهای داغی در زمینه ادبیات میان او و دیگران شکل میگرفت و از دل همین بحثها دهها ایده و طرح خلق میشد. نکته جالب در مورد آقابالایی این بود که هر وقت بحث کتابهایش به میان میآمد (مثلا نامزد دریافت جایزهای میشد) با خنده میگفت: «باور کن خودم هم یک جلد از این کتاب رو ندارم.»
علیرضا ـ و به تعبیر یکی از همکاران علیرضا خان ـ مرد محجوب و افتادهای بود. عصرهای جمعه زیادی آمدند که با هم کیک و کلوچهای را که دخترش «سارا» در کیف پدر میگذاشت میخوردیم و او از آرزوهایش برای تنها فرزندش حرف میزد که حتی موبایل پدرش را هم در اختیار داشت و هر از گاهی آهنگ و ترانه جدیدی روی آن میریخت. او اگر حتی بزرگترین قلههای افتخار را در سینمای دنیا فتح میکرد، باز هم هیچ افتخاری برایش بالاتر از این نبود که همه زندگیاش، همسر و دخترش باشد. او یک مرد خانواده واقعی بود. تکیه کلام او همیشه در ذهنم میماند که بعد از شنیدن سلام ما، میگفت: سلام، آآآآآآقا !!
روحش شاد و یادش گرامی
رضا استادی / گروه فرهنگ و هنر