یاد

خداحافظ آآآآقا

قاعده و قانون روزنامه‌نگاری حرفه‌ای این است که بالای هر مطلبی اسم نویسنده و در کنار هر عکس و تصویری نام پدیدآورنده آن ذکر می‌شود، اما روزنامه جام‌جم هر روز مطلبی نیم صفحه‌ای داشت که با همه دنگ و فنگ‌ها و گرفتاری‌هایی که تهیه و تولید آن داشت، هیچ‌گاه نام نویسنده آن بر بالای صفحه منتشر نشد. این صفحه همان صفحه معروف «کنداکتور» (برنامه‌های تلویزیون )‌ بود که در روزنامه جام‌جم، با جدّیت و پیگیری «علیرضا آقابالایی» هر روز و هر روز در صفحه 16 منتشر شد. حاصل این سال‌ها حجم انبوهی از مرخصی‌های تلنبار شده علیرضاخان بود که به دلیل جنس خاص صفحه کنداکتور، هیچ‌گاه فرصت استفاده از آنها را پیدا نمی‌کرد. (به این موضوع خانواده علیرضا هم می‌توانند شهادت بدهند) پیچیدگی کار این صفحه به اندازه‌ای بود که هیچ‌گاه همکاران دیگر نتوانستند برای مدتی طولانی کار آن را به عهده بگیرند.
کد خبر: ۳۲۳۳۲۸

علیرضا متولد سال 1344 بود، اما سابقه‌ای طولانی در سینمای ایران داشت. او از نوجوانی وارد سینما شد و بعدها در کنار کارگردان‌های شاخصی همچون مسعود کیمیایی، شاپور قریب و... به عنوان دستیار حضور یافت. آقابالایی مرجع زنده و سیاری برای گروه رسانه بود. البته فعالیت‌های او محدود به حوزه سینما نبود علیرضا همکاری با مجلات کیهان بچه‌ها و رشد را از سال 1359 آغاز کرد و جدا از روزنامه‌نگاری، هم شعر می‌سرود و هم داستان می‌نوشت؛ «حکایت آخر»، «روی خط فاصله» و «شب یلدای ایوب» آثار منتشر شده او در حوزه ادبیات داستانی بود و در زمینه شعر نیز مجموعه‌هایی چون «در طلوع آفتاب»، «باغ پاییز» و «چشم‌به راه خورشید» را منتشر کرد.

به مرور همکاران گروه فرهنگی نیز سابقه فعالیت طولانی او را در زمینه ادبیات و شعر «کشف» کردند و به همین دلیل بود که برای سال‌هایی طولانی، اگر حالی دست می‌داد، در گوشه بالکن روزنامه و در فاصله کشیدن یک سیگار، بحث‌های داغی در زمینه ادبیات میان او و دیگران شکل می‌گرفت و از دل همین بحث‌ها ده‌ها ایده و طرح خلق می‌شد. نکته جالب در مورد آقابالایی این بود که هر وقت بحث کتاب‌هایش به میان می‌آمد (مثلا نامزد دریافت جایزه‌ای می‌شد) با خنده می‌گفت: «باور کن خودم هم یک جلد از این کتاب رو ندارم.»

علیرضا ـ و به تعبیر یکی از همکاران علیرضا خان ـ مرد محجوب و افتاده‌ای بود. عصرهای جمعه زیادی آمدند که با هم کیک و کلوچه‌ای را که دخترش «سارا» در کیف پدر می‌گذاشت می‌خوردیم و او از آرزوهایش برای تنها فرزندش حرف ‌می‌زد که حتی موبایل پدرش را هم در اختیار داشت و هر از گاهی آهنگ و ترانه جدیدی روی آن می‌ریخت. او اگر حتی بزرگ‌ترین قله‌های افتخار را در سینمای دنیا فتح می‌کرد، باز هم هیچ افتخاری برایش بالاتر از این نبود که همه زندگی‌اش، همسر و دخترش باشد. او یک مرد خانواده واقعی بود. تکیه کلام او همیشه در ذهنم می‌ماند که بعد از شنیدن سلام ما، می‌گفت: سلام، آآآآآآقا !!

روحش شاد و یادش گرامی

رضا استادی ‌/‌ گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها