درد به مچ دستش ساعت می‌بندد

تا به حال، کودکی سرطانی را در بخش آی.‌سی‌.یو دیده‌ای؟ چند بار؟ خاله مسلمی اما سال‌هاست هر روز در آی.سی.‌یو بیمارستان محک (موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) بچه‌هایی را می‌بیند با تن‌های استخوانی و سرهایی بی‌مو که میان مرگ و زندگی معلقند.
کد خبر: ۳۲۲۴۶۷

بعضی از بچه‌ها مرگ را دست به سر می‌کنند، بعضی‌ها هم گونه‌اش را می‌بوسند و با او رهسپار سفر می‌شوند، مثل رضای 16 ماهه که سرطان، وزنش را روی تخت آی.سی.یو به 8 کیلو رسانده و پزشکان می‌گویند تسلیم رفتن شده است.

منیره مسلمی، قدیمی‌ترین پرستار بیمارستان محک ، از 37 سال پیش تاکنون رخت سپید پرستاری پوشیده است، اما می‌گوید عشقی که در 7 سال کارش در محک پیدا کرده، با هیچ جای دیگر قابل مقایسه نیست. پچ‌پچ آهسته من و او ـ که به گفتگوی این صفحه تبدیل شده است ـ‌ در اتاق پرستاران کنار آی.سی.یوی بیمارستان تخصصی محک انجام می‌شود، جایی که مسلمی و همکارانش معمولا فرصت نمی‌کنند حتی برای چند دقیقه چشم روی هم‌گذاشتن، به آن سری بزنند.

بچه‌های محک ، «خاله» صدایتان می‌کنند؟

بله. اینجا رابطه پرستار و بیمارش بیشتر از یک ارتباط ساده و عادی است، ما اینجا باید در درد بچه‌ها شریک ‌شویم؛ دردی که تحملش حتی از عهده آدم بزرگ‌ها هم خارج است، اما این بچه‌ها مجبورند بپذیرندش.

چرا با 37 سال سابقه کار هنوز باز نشسته نشده‌اید؟

من هم پس از 30 سال کار در 57 سالگی بازنشسته شدم، پرستار دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی بودم و در این سال‌ها به واسطه شغل همسرم در سازمان هواپیمایی دائما بیمارستان‌های محل خدمتم را تغییر دادم، از کرمان تا تهران و بجنورد و سنندج و زابل و یزد رفتم و سرانجام 7سال پیش، خدمت 30 ساله‌ام به عنوان پرستار بخش قلب و در سمت مترونی تمام شد، اما یک پرستار همیشه پرستار می‌ماند و به همین خاطر نتوانستم از بیمارها دور باشم، این شد که سال 81 برای کار در بیمارستان محک درخواست دادم و یک سال بعد با شروع به کار این بیمارستان به اینجا آمدم.البته هنوز دقیقا مطمئن نبودم با چه محیطی روبه‌رو می‌شوم و حتی نمی‌دانستم سرطان برای بچه‌ها هم وجود دارد و تا این حد آنها را درگیر کرده است. محک برای من دنیایی متفاوت بود.کار در اینجا زنده‌ام کرد، جوان شدم، انگار نه انگار که سال‌ها کار کرده‌ام. من اینجا خدا را توی چشم بچه‌ها می‌بینم.

چند سال در آی.سی.یو کار کرده‌اید؟

از زمان راه اندازی بخش آی.سی.یو، یعنی حدود 3 سال پیش در این بخش هستم و پیش از آن هم از بدو آغاز به کار بیمارستان محک در آن بوده‌ام.

محیط آی.سی.یو واقعا دلگیر است، به این غم عادت کرده‌اید؟

به غم نمی‌شود عادت کرد، اما وقتی پرستار باشی، باید پنهانش کنی، باید با غم عجین شوی، باید طوری به روی بچه‌ها بخندی که خیال کنند هیچ غمی توی دنیا نداری.

در خانه هم ناچارم غمم را پنهان کنم.هی به خودم نهیب می‌زنم که خانواده گناهی ندارند، نباید اوقاتم تلخ باشد اما اگر غصه توی چهره‌ام نفوذ کرده باشد، بالاخره پسرها و همسرم می‌فهمند البته خودشان دلبستگی‌ام را به بچه‌های محک می‌دانند و شرایط را درک می‌کنند. پسر کوچکترم بعضی وقت‌ها به شوخی می‌گوید: «کاش من هم یکی از بچه‌های محک بودم.»

بالاخره وقتی غمگین هستید، مثلا وقتی بچه‌ای را از دست داده‌اید، کجا خلوت می‌کنید؟

اگر خیلی دلم گرفته باشد، می‌آیم اتاق پرستاری و چنددقیقه‌ای تنها می‌شوم.

چرا برای کار، شیفت شب را انتخاب کرده‌اید؟

کار در شیفت شب واقعا دشوار است.غروب که می‌شود سوپروایزر ناظر همه فعالیت‌ها در بیمارستان است و خیلی از کارکنان می‌روند. این کار ساده‌ای نیست، اما من در شیفت شب راضی‌ترم چون معتقدم درد زمان را می‌فهمد، انگار که ساعت به مچ دستش بسته باشد با شروع شب، بیشتر می‌شود و آن وقت است که بچه‌ها از تنهایی می‌ترسند و بیشتر به یک همدم احتیاج دارند، باید دردشان را با من قسمت کنند، باید صبرشان را زیاد کنم.

سخت‌ترین بخش کارتان در آی.سی.یو کجاست؟

سخت‌ترین کار، ختم عملیات احیاست.

ختم عملیات احیا یعنی...

یعنی از دست دادن یکی از بچه‌ها.

آن وقت شما چه کار می‌کنید؟ چطور با مرگ کودکی کنار می‌آیید؟

دستگاه‌ها را از بدنش جدا می‌کنیم. تمیزش می‌کنیم و بدنش را در ملحفه‌ای می‌پیچیم... بعد باید مددکارها به خانواده که در نقاهتگاه ساکن شده‌اند، خبر بدهند. چند بار هم خودم خبر مرگ بچه‌ها را به خانواده‌هایشان داده‌ام. به آنها گفتم مرگ هم یکجور شفاست.

از دست دادن بچه‌ها برای ما به همان نسبت که یکی از بستگانمان را از دست بدهیم، دشوار است. من هم خواهرم را درست وقتی قرار بود برای مصاحبه کار به محک بیایم، با سرطان از دست دادم، اما وقتی کودکی با این بیماری فوت می‌کند، بیشتر از واقعه فوت خواهرم، متاثر می‌شوم چون این بچه‌ها هنوز طعم زندگی را کامل نچشیده‌اند و این احساس تلخ را به هیچ وجه نمی‌شود فراموش کرد، مگر وقتی کودکان دیگری را می‌بینی که سالم از این بخش خارج می‌شوند.

به بقیه بچه‌هایی که درباره تخت خالی دوستشان سوال می‌کنند، چه جوابی می‌دهید؟

وقتی شرایط کودکی بحرانی می‌شود، پرده‌ها را می‌کشیم و عملیات احیا را کاملا بی‌سر و صدا انجام می‌دهیم، اما اگر نتوانیم نجاتش بدهیم هم هر قدر وابسته‌اش باشیم، خودمان را کنترل می‌کنیم که مبادا بچه‌های تخت‌های دیگر متوجه قضیه شوند.

معمولا چند درصد از بچه‌های مبتلا به سرطان که به ‌آی.سی.یو فرستاده می‌شوند، زنده می‌مانند؟

سوال سختی است. نمی‌شود به آن جواب داد. آی.سی.یو برای بازگرداندن بچه‌ها به زندگی است. سرطان هم آخر خط نیست. من فوتی‌‌های زیادی دیده‌ام، اما خیلی‌ها را هم دیده‌ام که نجات پیدا کرده‌اند.

هیچ وقت پیش آمده به کودکی دروغ بگویید؟

بله. دروغ مصلحتی که ناچار به گفتنش بودم.

چه گفتید؟

معتقدم درد زمان را می‌فهمد انگار که ساعت به مچ دستش بسته باشد با شروع شب بیشتر می‌شود و آن وقت است که چه‌ها از تنهایی می‌ترسند و بیشتر به یک همدم احتیاج دارند

او اصرار داشت بداند وضع سلامتش چطور است. نمی‌شود به بچه‌ای گفت تو در حال... به او گفتم... تو خوب می‌شوی... اما می‌دانستم که... . (می‌گرید)‌

بعضی وقت‌ها بستگان بیمار با فوت عزیزشان، منطق را از دست می‌دهند و به گروه پزشکی و پرستاری توهین می‌کنند، با این موارد چطور برخورد می‌کنید؟

من درکشان می‌کنم. آنها تحت فشار روحی وحشتناکی هستند. من حتی مادرانی را دیده‌ام که از شدت مستاصل شدن به کودک بیمارشان پرخاش می‌کنند... اما وقتی با آنها صحبت می‌کنیم، معمولا آرام می‌شوند... یادم می‌آید پدر یکی از دختران بستری در بیمارستان آنقدر از بیماری دخترش متاثر بود که با همه ما برخورد نامناسبی داشت، با او صحبت کردم، حالش بهتر شد. روز بعد دختر از شدت بیماری فوت کرد، وقتی پدرش دوباره به بیمارستان آمد، نگران واکنشش بودیم، اما او فقط از کادر محک تشکر کرد و رفت.

پی زندگی آنها که مداوا شده‌اند را گرفته‌اید؟

موسسه محک حتی کودکان را پس از بهبود هم تحت‌پوشش دارد و بیشتر مداوا شده‌ها برای سنجش وضعیت سلامت به اینجا سر می‌زنند و ما هم می‌بینیمشان. یکی از آنها که خیلی خوب یادم مانده، حامد است، جنوبی است و وقتی اینجا آوردندش خواهر 14 ساله‌اش بتازگی با سرطان خون فوت کرده بود. حامد هم سرطان خون داشت. وقتی تحت درمان قرار گرفت شرایط جسمی‌اش آماده پیوند استخوان شد، اما یک شب درست وقتی انتظارش را نداشتیم، ناگهان خونریزی کرد. نیمه‌های شب وضعش بحرانی شد. آن وقت‌ها هنوز بیمارستان به شکل کامل راه نیفتاده بود. براساس قوانین، سوپروایزر حق ندارد در ساعت شیفت، بیمارستان را ترک کند، اما من او را بغل کردم و به نزدیک‌ترین بیمارستان رساندم. آنها قبولش نمی‌کردند با مسوولان آنجا درگیر شدم و بچه بستری شد. حالا حامد 18ساله شده است و آنقدر سالم که وقتی دیدم نشناختمش، اما او مرا شناخت.

خیلی وقت‌ها اصلا امیدی به بهبود بچه‌ها نیست، اما آنها خوب می‌شوند، مثل بهاره که شیمی درمانی طوری به پوست بدنش حساسیت داده بود که پوستش لایه لایه کنده می‌شد و حتی ملحفه را روی بدنش نمی‌توانست تحمل کند، اما حالا کاملا بهبود یافته و قصد دارد ازدواج کند.

لحظه تحویل سال هم در بخش کودکان سرطانی بودید؟

بله. هر کدام از بخش‌های بیمارستان اصرار داشتند لحظه تحویل سال کنار آنها باشم. در هر بخش یک سفره هفت‌سین پهن کرده بودیم. ترجیح دادم برای این که تبعیض قائل نشده باشم، سال نو را تنها در اتاق پرستاری بگذرانم.

بهترین هدیه روز پرستار در همه سال‌هایی که کار کرده‌اید، یادتان می‌آید؟

پرستارها انتظار هدیه ندارند،‌ همین که بیمارشان بهتر شود، برایشان کافی است. سال پیش اینجا به مناسبت روزپرستار قرعه‌کشی کردیم و دو تا از پرستارها رفتند مشهد. واقعا بحق بود. یکی‌شان تازه ازدواج کرده بود و آرزوی زیارت داشت، آن دیگری هم چند ماه پیش از آن در جاده مشهد تصادف کرده بود و هنوز یک هفته نمی‌شد از بیمارستان مرخص شده بود. نقاشی‌های بچه‌ها را هم دوست دارم. یکی‌شان همین تازگی‌ها نقاشی همه پرستارها و پزشکان محک را کشیده است.

خوش‌ترین روز کاریتان کی بود؟

برای هر پرستاری نخستین روز کاری‌اش، شیرین‌ترین روز است، اما خوش‌ترین اوقاتم در محک، شب افتتاح بیمارستان بود که همه رفتند، همه جا ساکت شد و فقط من ماندم و پسر بچه‌ای که بیمارمان بود. آن شب برای این که او احساس امنیت کند، درهای ساختمان را با زنجیر بستم.

و تلخ‌ترین... .

هر بار بچه‌ای را از دست بدهیم، یک خاطره تلخ رقم می‌خورد که تلخی آن قابل مقایسه با هیچ احساس دیگری نیست.

خاله خسته نیستید؟ تا کی می‌خواهید پرستار بمانید؟

خسته نیستم. محک سه حرف نیست سه دنیاست. من به اینجا مدیونم. دلم می‌خواهد تا آخرین لحظه زندگی‌ام کنار بچه‌ها باشم. عاشقی که بازنشستگی ندارد.

مریم یوشی‌زاده
گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها