در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ساعت فروشی وایل تری در منطقه تجاری برکارد در محله پنسیل هیل واقع شده بود. این منطقه در شمالیترین نقطه شهر قرار داشت و یک منطقه اعیان نشین و خلوت و کم تردد بود.
کمیسر با این که خسته بود اما چارهای نداشت و میبایستی زودتر خود را به محل حادثه میرساند. او آدرس دقیق ساعت فروشی وایل تری را یادداشت کرد و به سرعت به سمت آنجا حرکت نمود. در ان ساعت روز خیابانها خیلی شلوغ نبودند اما شدت بارش برف بقدری زیاد بود که خودروها به کندی حرکت میکردند و در برخی از مسیرها، بخصوص در منطقه برکارد که در حاشیه کوه قرار داشت ترافیک سنگینی حاکم بود. بسیاری از خودروها
بهعلت لغزندگی سطح معابر قادر به حرکت نبودند و همین امر نیز به افزایش بار ترافیک میافزود.
ساعت حدود 4 بعدازظهر بود که کمیسر به خیابان شاندا در غرب منطقه برکارد رسید. در انتهای خیابان که مغازه ساعت فروشی واقع شده بود، چند مغازه دیگر نیز قرار داشتند. از جمله مغازههای بوتیک، عتیقه فروشی و... که البته در آن ساعت روز همه آنها بسته بودند.
در مقابل مغازه ساعت فروشی وایل تری چند خودروی پلیس، 3 مامور و چند نفر از رهگذران ایستاده بودند.
هنوز برف بشدت میبارید و هوا هم بسیار سرد بود. کمیسر پیتر رالف خودرواش را در آن سوی خیابان شاندا که یک خیابان پهن بود پارک کرد و با سرعت به سمت مقابل رفت.
مغازه وایل تری یک مغازه 22 متری بود که ویترین کوچکی داشت. مقابل در مغازه یک مامور پلیس ایستاده بود و رفت و آمدها راکنترل میکرد. او با دیدن کمیسر احترام گذاشت و در را برای ورود کمیسر باز کرد.
کمیسر همین که قدم به داخل مغازه گذاشت با جسد خون آلود مرد میانسالی روبرو شد که در گوشه مغازه در کنار گاوصندوق بزرگ در خون خود غلتیده بود. جوی باریکی از خون از پشت سر مرد میانسال سرازیر شده بود و تا اواسط مغاره امتداد داشت.
در گاوصندوق نیز باز بود و مقداری از وسایل داخل آن در اطراف پراکنده بودند. ظواهر امر نشان میداد که تعدادی ساعت و مقداری از محتویات گاوصندوق به سرقت رفته است.
ستوان جیمز شولار افسر تحقیق کلانتری درخصوص سرقت گزارش داد: حدود ساعت 2 بعدازظهر بود که به ما اطلاع داده شد به ساعت فروشی وایل تری دستبرد زده شده و یکی از فروشندگان مغازه به نام بیل تاکت، 47 ساله نیز با شلیک گلوله سارقان به قتل رسیده است. خبر این حادثه را جک واندو به ما اطلاع داد. جک که خود در این مغازه کار میکند، وحشت زده و سراسیمه در تماس تلفنی اعلام نمود که همکارش بیل به قتل رسیده و سارقان اقدام به سرقت نمودند. کمتر از 4 دقیقه بعد ماموران ما در محل حاضر و موضوع را تایید کردند و بعد هم خود ما در اینجا حاضر و موضوع را تحت بررسی قرار دادیم.
ستوان جیمز شولار ادامه داد: در تحقیقات اولیه متوجه شدیم که سارقان با استفاده از یک اسلحه نیمه خودکار کالیبر 32 و احتمالا مجهز به صدا خفهکن مرتکب جنایت شده و بعد با استفاده از خلوتی خیابان، بیش از 42 عدد ساعت بسیار گرانقیمت و مارکدار را سرقت و از منطقه متواری شدهاند. ضمن این که مقداری پول نقد، چک و اسناد دیگر نیز به سرقت رفته است.
همکاران ما در تشخیص هویت در حال بررسی صحنه جنایت هستند تا سرنخی از این حادثه دردناک به دست آورند.
وی افزود: مقتول بیل تاکت حدود 9 سال بود که در این مغازه کار میکرد و مورد اعتماد صاحب مغازه آقای چارلز فورد بود. او گویا امروز به علت بارش شدید برف مغازه را ترک نکرده و ترجیح داده بود تا ظهر در مغازه باشد که متاسفانه این حادثه تلخ برایش رخ داد.
ستوان جیمز شولار خاطرنشان کرد: مغازه وایل تری متعلق به چارلز فورد است. این ساعت فروشی از مغازههای دیگر فروش ساعت یک سر و گردن بالاتر است و ساعتهای با ارزش و گران قیمتی را به مشتریان عرضه میکند.
افسر تحقیق کلانتری منطقه در پایان گزارش خود افزود: سرعت عمل سارقان جنایتکار بسیار زیاد بوده. آنها در غیاب جک و اندو و دیگر فروشندههای مغازه، اقدام به ورود، قتل و سرقت کردهاند، آنگاه بدون این که کوچکترین ردی از خود به جای بگذارند از محل گریختهاند. متاسفانه در بررسیهایی که انجام دادیم هیچ یک از همسایهها متوجه سرقت نشده و مورد مشکوکی را ندیدهاند.
کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به بازرسی در داخل مغازه پرداخت. بهم ریختگی در داخل ویترین و اطراف گاوصندوق حکایت از سرقت داشت. پشت در ورودی مغازه، برنامه ساعات کار جلب نظر میکرد. 9 صبح تا یک بعدازظهر و 3 بعدازظهر تا 10 شب. این برنامه کاری با حروف بزرگی نوشته شده بود.
کمیسر در بازرسی دقیق خود متوجه ورود به اجبار سارقان نشد و این امر حکایت از آن داشت که جنایتکار بدون هیچگونه مقاومتی وارد مغازه شده است و اقدام به قتل و سرقت نموده.
کمیسر پس از بازرسی دقیق مغازه به سراغ جسد بیل تاکت که رو به صورت در گوشه مغازه افتاده بود رفت. کاپشن چرمی بیل غرق در خون بود. کمیسر به آرامی جسد را برگرداند و وقتی نگاهش به صورت متلاشی شده او افتاد، پی برد که قاتل سنگدل از فاصله بسیار نزدیک و حداکثر نیم متری اقدام به شلیک کرده است. صورت مقتول کاملا متلاشی شده بود. گلوله درست به گونه سمت چپ مقتول اصابت کرده بود و شکاف عمیقی را ایجاد نموده بود. به طوری که تقریبا نیمی از صورت مقتول را از بین برده بود.
کمیسر پس از این که به دقت جسد بیل تاکت را وارسی کرد به سراغ گاوصندوق رفت و به بازرسی در داخل آن پرداخت. ظواهر امر نشان میداد که سارق به سرعت اقدام به بهم ریختن وسایل داخل گاوصندوق کرده و بعد هم سراسیمه اشیا و وسایل قیمتی را جمعآوری و به سرعت گریخته است.
کمیسر پس از انجام تحقیقات اولیه خود بهسراغ چارلز فورد، صاحب مغازه که تازه رسیده بود رفت و پای صحبتهای او نشست.
چارلز در حالی که صدایش میلرزید و از حادثه پیش آمده بشدت مضطرب و نگران بود به کمیسر گفت: اصلا نمیدانم قبول کنم که مغازهام مورد دستبرد قرار گرفته و کارمند خوبم بیل تاکت را از دست دادهام. واقعا از این حادثه شوکه شدهام.
وی افزود: برای من مهمتر از همه چیز بیل تاکت است. او یک همکار صدیق برای من بود. مدت 9 سال تمام در کمال امانتداری برای من کار کرد و در این مدت کوچکترین مشکلی با او نداشتم. بیل یک انسان واقعی بود و با خلوص نیت کار میکرد. نمیدانم کدام آدم بیرحمی مرتکب این جنایت فجیع شد. از شما میخواهم که قاتل سنگدل را پیدا کنید و به سزای اعمالش برسانید.
چارلز ادامه داد: تا به حال حتی یک مورد سرقت کوچک هم در مغازه من اتفاق نیفتاده بود. این سرقت برایم کاملا عجیب است.
بخصوص این که سیستم امنیتی مغازه از دیروز قطع شد و سارقان از این امر سوءاستفاده کرده و مرتکب سرقت و قتل شدند. کمیسر به میان حرفهای او پرید و پرسید: چرا سیستم امنیتی مغازه قطع شده بود؟
چارلز بدون تعمق پاسخ داد: به علت اتصال در سیستم برق رسانی متاسفانه دیروز ظهر دزدگیرهای مغازه و سیستمهای آژیر خطر از کار افتادند. ما بلافاصله با شرکت مربوطه تماس گرفتیم و آنها همان موقع آمدند و علت را اتصال در سیستم برقرسانی اعلام کردند. موضوع را پیگیری کردیم. قرار بود امروز بعدازظهر برق کار بیاید که این حادثه رخ داد.
کمیسر در مورد تعداد افرادی که در مغازه کار میکنند و یا دائم رفت و آمد دارند سوال نمود که چارلز جواب داد: به غیر از بیل تاکت، جک و اندو هم در مغازه کار میکنند. البته جک 3 ماه بیشتر نیست که استخدام شده است. او به جای پیتر آمده است. پیتر 3 سال با ما کار کرد که 3 ماه پیش ما را ترک کرد و به جایش جک را استخدام کردم.
جک هم جوان بدی نیست. حداقل ظاهرش نشان میدهد که دلسوز و صادق است. جک و بیل هر دو با هم کار میکردند. البته بیل صبحها زودتر مغازه را باز میکرد و شب هم دیرتر میرفت. چون تنها او کلید مغازه را داشت. آنها ظهرها برای ناهار مغازه را ترک میکردند و ساعت 3 برمیگشتند و دوباره کار را شروع میکردند. امروز گویا به دلیل بارش برق ، بیل در مغازه مانده بود و این حادثه تلخ برایش رخ داده است.
کمیسر چند دقیقهای از چارلز بازجویی کرد، آنگاه به سراغ جک و اندو مرد جوان 31 سالهای که بسیار لاغر اندام بود و رنگ به چهره نداشت رفت و به بازجویی از او پرداخت. جک در حالی که وحشت زده و آشفته به نظر میرسید به کمیسر گفت: بیل بسیار مهربان، مودب و در عین حال خوشبرخورد بود. به من خیلی کمک کرد تا کار را یاد بگیرم. ساعتها را بشناسم و با مشتریان ارتباط برقرار کنم. قبول مرگ او برایم سخت و دشوار است.
جک افزود: امروز ظهر وقتی میخواستیم مغازه را برای ناهار و استراحت ترک کنیم، بیل در مغازه بود. گفت ترجیح میدهم ظهر در مغازه باشم. وقتی مغازه را ترک میکردم، 2 نفر را دیدم که در آن طرف مغازه به ما خیره شده بودند. قیافه مشکوکی داشتند. هر دو بارانی بلند پوشیده و کلاه پشمی به سر داشتند.
اصلا تصور نمیکردم که چه قصد شومی دارند. خلاصه به خانه رفتم و بعداز ناهار و اندکی استراحت برگشتم. وقتی داشتم ماشینم را پارک میکردم، متوجه شدم که 2 نفر از مغازه بیرون آمدند. آنها کاپشن چرمی پوشیده و نقاب به صورت داشتند.البته نقاب آنها کلاه پشمی بود که جای چشم و دهان آن باز بود. این دو نفر به سرعت سوار موتور شدند و کلاه را بالا زدند. همان موقع بود که آن 2 نفر را شناختم. همانهایی بودند که موقع رفتنم، دیده بودمشان.جک ادامه داد: یک ساک قهوهای دستشان بود و موقع فرار نگاه غضبناکی به من انداختند. با عجله خودم را به داخل مغازه رساندم و با آن صحنه وحشتناک روبرو شدم. بعد هم سراسیمه با کلانتری تماس گرفتم و موضوع را اطلاع دادم.
کمیسر یک ساعتی از جک بازجویی کرد، آنگاه، آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر بهدقت مرور کرد و سپس رو به ستوان جیمز شولار دستور دستگیری جک و اندو را به جرم قتل بیل تاکت و سرقت صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید جک قاتل و سارق است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: