آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
کلی به همه تنه زد و کلی غرولند و شاید گاهی وقتها فحش هم شنید ولی مهم نبود.
یه روزایی هیچی مهم نبود. امروز و این لحظه فقط مهم بود که بشینهاونجا و تا شب هم باید پول رو به بیمارستان میرسوند.
از کنار دو جوان که کنار ماشین شاسی بلندشون داشتن وسایل تنیسشونو جابهجا میکردن و لباسای ورزشی همدیگهرو ورانداز میکردن به آرامی گذشت و آهی کشید.
کاش رسیدن به همه آرزوها خیلی سریعتر از اون چیزی بود که فکر میکرد.
نگاهی به آسمون سیاه کرد. امروز آسمونم باهاش سر ناسازگاری داشت. وقتی نشست قطرههای کوچیک بارون داشتن تند و تندتر میشدن. هرچه قطرهها تندتر میشدن اونم مجبور بود با قدرت بیشتری ساز بزنه. ضرباهنگشو بیشتر کرد و صداشو سرش انداخت.حالا همون چند نفری که دورش وایساده بودن هم قدمهاشونو تندتر کردن و دادشو به آسمونا رسوندن.وقتی حنجرهاش دیگه نایی نداشت کوکش هم ناکوک شده بود.
حتی توان بلند شدن رو نداشت. پولهای مچاله شده و آبگرفته رو از تو جعبه سازش جمع کرد و تو جیبهای خیسش جا داد.
به آسمون نگاهی انداخت؛تیره تیره بود.
بهاره سدیری
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....