یادمان نرود

حقیقت عریان*

کد خبر: ۳۲۱۳۴۹

بلبلی غزل‌‌خوان بتازگی همدم درخت پیر بود و از دور و نزدیک برای او خبر می‌آورد؛ از حرکت جویبارها و تکاپوی انسان‌ها قصه‌ها
می‌گفت.

یک روز بلبلی که همدم درخت بود نزدیک غروب آفتاب، از روی شاخه او پر گشود و به سمت خورشید سوزان پر کشید.

درخت با نگاهی غمگین رفتن پرنده را در هاله‌ای از اشک چشمانش نظاره کرد. قطره اشکی از سر شاخه‌ای فرو چکید. اشک بر گونه رهگذری که برای لحظه‌ای آرامش، پشت خود را به درخت تکیه داده بود غلتید. رهگذر کلاه دور دار خود را با سر انگشت بالا زد و به آسمون نگاه کرد.

سپس به دور دست خیره شد به جایی که خورشید در نزدیکی افق آتش فروزانش را به خاموشی می‌سپرد و گفت: دوست داشتی تو نیز چون پرنده پرواز می‌کردی؟ انگار که از راز دل درخت آگاه بود. درخت پیر آهی کشید و گفت: این آرزوی دیرینه من است.

سالیان سال است که در خاک ریشه کرده‌ام، هر روز و هر ماه و هر سال عابران و رهگذرانی را می‌بینم که خوشحال و شاد به این سو و آن سو می‌روند؛ پرندگان را می‌بینم که عرصه آسمان جولانگه‌شان است.

انسان‌هایی را دیده‌ام که لحظه‌ای در جایی سکون ندارند؛ لیک من با ریشه‌هایم به زمین وصل شده‌ام و هرگز فراتر از این دشت را ندیده‌ام.

لبخندی محو بر لبان مرد سیاهپوش نقش بست. عینکی را که بر چشم داشت برداشت و آن را به شاخه درخت سپرد. درخت لحظه‌ای به آن خیره شد و گفت: چه کنم؟

مرد گفت: آن را بر چشمانت بگذار.

درخت با بغضی در گلو گفت: آری شاید تنها راه رسیدن به آرامش ندیدن است و عینک تیره را بر چشمانش گذاشت.

اما از آنچه می‌دید شگفت زده شد، عینک نه تنها او را از دیدن باز نداشت بلکه آنچه را که تاکنون نمی‌دید به او نشان داد.

او دید تمام رهگذرانی که در اطراف او هستند همچون بردگانی در قفس‌هایی به اندازه جسم‌شان به این سو و آن سو می‌رفتند.

پاها و دست‌های آنها از بین میله‌های قفس بیرون بود. سنگینی قفس عرق را بر چهره ایشان نشانده بود، حتی مردان قوی‌هیکل نیز از کشیدن این قفس در رنج بودند. چهره‌های آنها از این بار سنگین غمگین بود و تن آنها در میان میله‌ها فرسوده شده بود.

درخت کودکی را در آغوش مادرش دید که بی‌صبرانه فریاد می‌کشید، چرا که تحمل این بار سنگین را نداشت انگار که تازه او را در قفس کرده و او هنوز به آن عادت نکرده بود؛ پیرمردان و پیرزنانی را دید که فرتوت و پژمرده به کنج قفس‌های‌شان خزیده بودند و دیگر توانی برای تلاش و تکاپو نداشتند و چشم انتظار فرشته آزادی لحظه‌ها را می‌شمردند.

چهره‌های خندان انسان‌ها، نقابی به نظرش آمد که آنها با دست به چهره‌شان چسبانده بودند؛ چقدر این نقاب‌ها برای او آشنا بود. درخت از دیدن این صحنه‌ها شگفت زده شد؛ آنچه را که می‌دید باور نمی‌کرد.

پرنده‌هایی که هر روز باعث غبطه خوردن درخت می‌شدند اکنون در چشم او به حالی دیگر بودند.

طوقی آهنی به گردن مرغک‌های بیچاره بود و زنجیری از آن آویزان و انتهای زنجیر روی زمین به میخی سنگین محکم شده بود این کمربند انگار که‌ سرتاسر کره خاکی ادامه داشت و دور تا دور این شکم بر آمده را حلقه کرده بود.

تمامی‌ پرندگان به این کمربند زنجیر شده بودند اما طول این زنجیرها متفاوت بود؛ هر پرنده به اندازه طول زنجیرش می‌توانست به بالا پرواز کند.

بلبل که در دل نگران دوست پیرش بود از سمت خورشید به سوی درخت پرواز کرد و در نزدیکی درخت نغمه‌ای شاد سر داد.

درخت با شنیدن صدای بلبل، لحظه‌ای به او خیره شد و سپس از هوش رفت. بلبل مضطرب با دلی پر آشوب در اطراف درخت پر می‌زد و او را صدا می‌کرد.

پس از دقایقی درخت چشمانش را به زحمت باز کرد. به پایین نگریست؛ از رهگذر خبری نبود و از عینک. اما گویی پرده‌ای از حقیقت در رویا، این‌گونه عریان در برابر چشم او ظاهر گشته بود.

درخت خنده‌ای بلند سر داد؛ بر استحکام خود بالید؛ شاد و سربلند. بلبل حیران بود؛ او که از هیچ چیز خبر نداشت.

علی مهربان

*******

برگرفته از نامه ساره آقا بیگی از سیرجان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها