زن جوان از چگونگی سرقتش می‌گوید

عاقبت یک پنهانکاری

جمیله زنی 26 ساله است که به اتهام سرقت دستگیر شده و باید زندان را برای اولین بار در زندگی‌اش تجربه کند. او یک مجرم حرفه‌ای نیست و در اولین جرمی که انجام داد دستش رو و دستگیر شد. اما این زن کیست و چرا دست به سرقت زد؟
کد خبر: ۳۲۰۱۸۵

جمیله خودش را این طور معرفی می‌کند: فرزند پنجم خانواده‌ای 10 نفری هستم . من برادر ندارم. پدر و مادرم همیشه دوست داشتند صاحب فرزند پسر شوند اما به آرزویشان نرسیدند. اصلا به این دلیل 8 بار بچه‌دار شدند که شاید یکی از ما پسر باشیم. در چنین خانه‌ای زندگی کردن خیلی سخت و آزاردهنده بود. پدرم مرتب به من و خواهرانم سرکوفت می‌زد و می‌گفت اگر پسر داشت الان خوشبخت بود.

طرز تفکر و شیوه رفتار والدین جمیله باعث شده بود او و خواهرانش از نظر عاطفی با خلأ و کمبودهایی مواجه شوند. زن متهم به سرقت می‌گوید: 3 خواهرم زود ازدواج کردند. من هم 15 ساله بودم که برایم خواستگار آمد. من دوست نداشتم آنقدر زود به خانه شوهر بروم و ترجیح می‌دادم تحقیر و توهین‌ها را در خانه خودمان تحمل کنم. از طرفی فکر می‌کردم پدرم حتما جواب رد خواهد داد چون هنوز یکی از خواهران بزرگم متاهل نشده بود.

برخلاف تصور جمیله، پدر خواستگار را پذیرفت و قرار عقد و عروسی را گذاشت: شرط پدرم برای دادن جواب مثبت این بود که جهیزیه ندهد ولی شیر بها بگیرد. او یک کارگر ساده بود که برای سیر کردن شکم ما مشکل داشت و می‌گفت اگر من ازدواج کنم یک
‌نانخور کمتر می‌شود.

این طور بود که دختر 15 ساله بعد از یک جشن مختصر به خانه بخت رفت اما هرگز روی خوش زندگی را ندید: بعد از ازدواج بود که فهمیدم شوهرم معتاد است اما اعتراضی نمی‌توانستم بکنم چون من هیچ حامی و پناهگاهی نداشتم. شوهرم علاوه بر مصرف مواد، قاچاقچی مواد مخدر هم بود.

جمیله خیلی زود بچه‌دار و صاحب فرزند پسر شد، پس از آن بود که شوهرش را از دست داد. او نحوه مرگ همسرش را این‌طور توضیح می‌دهد: برای خرید مواد مخدر به زاهدان رفته بود که در راه برگشت ماموران به او مشکوک شدند. شوهرم وقتی می‌خواست از دست پلیس فرار کند کنترل ماشین را از دست داد و چپ کرد و مرد.

بعد از این حادثه جمیله همراه فرزندش راهی خانه پدری شد اما باز هم رفتارهای توهین‌آمیز در انتظارش بود: پدرم می‌گفت من دخترم را شوهر دادم تا خرجم کمتر شود حالا هم خودش برگشته هم یک نفر اضافه را با خودش آورده. همین حرف‌ها باعث شد خانه پدرم را ترک کنم. من به عنوان کارگر و سرایدار در خانه یک پیرمرد ثروتمند مشغول به کار شدم.

یک سال از مرگ شوهر جمیله گذشته بود که پیرمرد پولدار برای این که از تنهایی درآید و از طرفی از جمیله و پسرش مراقبت کند از او خواستگاری کرد:با این که او 46 سال از من بزرگ‌تر بود جواب مثبت دادم، شوهر دومم از من و پسرم خیلی خوب مراقبت می‌کرد و کم‌کم داشتم آرامش را تجربه می‌کردم تا این که یک روز او برایم یک انگشتر گران قیمت خرید.

جمیله چند روز بعد آن انگشتر را گم کرد و درمانده و مستاصل شد: زن همسایه که با او خیلی دوست بودم توصیه کرد به هیچ عنوان ماجرای گم شدن انگشتر را به همسرم نگویم چون اگر این کار را بکنم از چشم او می‌افتم. آن زن به من پیشنهاد داد نمونه آن انگشتر را از یک جواهر فروشی بدزدم.

زن همسایه خودش شیوه سرقت را به جمیله آموزش داد. متهم می‌گوید: آن زن می‌خواست من سرقت کنم تا بعد از آن مجبور باشم به خواسته وی از اموال شوهرم هم بدزدم. من به سفارش او یک انگشتر بدلی خریدم و بعد به عنوان مشتری به طلافروشی رفتم و در یک لحظه نمونه بدل را با اصل عوض کردم ولی صاحب مغازه فهمید و دستگیر شدم.

جمیله حرف‌هایش را این طور ادامه می‌دهد: از کاری که کرده‌ام پشیمان هستم حالا نمی‌دانم چطور می‌توانم اعتماد شوهرم را دوباره به دست بیاورم. از این که باز هم به خانه‌اش بروم خجالت می‌کشم‌ ای کاش همان اول حقیقت را می‌گفتم و این اشتباه را انجام نمی‌دادم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها