یکی از اولین نامههایی که طی روزهای گذشته به دستمان رسید نامه سعید است. سعید از خرمآباد که اتفاقا در مورد همین نوروز و مراسمش نوشته است، از من خواسته به یک سوالش جواب بدهم: چرا باید عید به عید راه افتاد و از این خانه به آن خانه رفت و با آدمهایی که همین دو روز پیش دیدهای چنان روبوسی کنی که انگار 100 سال است آنها را ندیدهای؟ او البته ظاهرا از نوروز خاطرات چندان خوشی ندارد و ظاهرا این طور که خودش نوشته در همین ایام نوروز بوده که شکست عشقی خورده است.
خب سعیدخان، اولا به نوروز چه که شما در ایام آن شکست عشقی خوردهای؟ اصلا گناه نوروز چیست؟ اما در مورد این که گفتی این رسم و رسوم عید خیلی دست و پاگیر است و نمیتوانی خیلی آنها را درک کنی باید بگویم احتمالا خیلی از نسل سومیها نظر تو را دارند. راستش از شما چه پنهان خود این بنده حقیر هم در ایام جوانی چنین نظری داشت. یعنی من هم متنفر بودم از این که در ایام عید لباسهای نو بپوشم و از این خانه به آن خانه بروم ولی حالا... حالا برایم همه چیز فرق کرده است. وقتی فکر میکنم لااقل 25 قرن پشتوانه تاریخی در پس این رسم و رسوم خوابیده تنم میلرزد و احساس میکنم نباید به این آیین بیاحترامی کنم. وقتی فکر میکنم به این که تمام آباء و اجداد من و تمام مردمی که در این سرزمین به دنیا آمدهاند درست همان کارهایی را کردهاند که من امروز انجام میدهم سرم یک جورهایی گیج میرود. انگار یک دستی مرا به عمق تاریخ پرتاب میکند و این حسی است که هر کسی در این دنیا نمیتواند از آن بهره ببرد. حس این که تو با تمام آدمهای گذشتهات در یک چیز مشترکی و درست همان لحظاتی را میگذرانی که آنها گذراندهاند. به همان چیزهایی فکر میکنی که آنها فکر میکردند و دغدغه همان چیزهایی داری که آنها هم به نوعی داشتهاند. خلاصه از نظر من نوروز اصلا یک رسم دست و پاگیر نیست. آیینی است که بخش مهمی از هویت تاریخی ما را شکل میدهد. چیزی که ما ایرانیها را هر کجای دنیا که باشیم دور هم گرد میآورد. خب سخنرانی بس است. انگار خیلی حرف زدم. منتظر نامهها و ایمیلهای شما هستم. تا هفته بعد درود و بدرود.