خیلی از کسانی که تعطیلات نوروز را در سفر گذراندهاند و بعد از 10 الی 12 روز به تهران یا شهر محل زندگی خودشان برگشتهاند از دیدن تغییرات محله و زندگیشان حسابی شگفتزده شدهاند.
برگها شاخههای درختها را حسابی پوشاندهاند و شکوفههای رنگارنگ پیکر درختان میوه را آذین بستهاند. درختهای مویی (انگور) که از روی نردههای حیاطها به سمت کوچه و خیابان پیشروی کردهاند، همراه یاسها و شب بوها نردههایی را که در فصل پاییز و زمستان حسابی خودنمایی میکردند، محو کردهاند و زیبایی برگها و گلهایشان را به جای رنگ نردهها نثار عابران میکنند.
دور و برت را که خوب تماشا کنی از این همه تغییر دلنواز طبیعت حسابی لذت میبری، اما چند روز که بگذرد، این همه تازگی و زیبایی مثل خیلی از چیزهای دیگر برای تو تکرای میشوند و یواشیواش کار به جایی میرسد که دیگر انگار آنها را نمیبینی، همان درخت مو یا یاسی که که نردهها را پوشانده یواشیواش مثل خود نردهها فراموش میشود و هر روز بدون این که بدانی با بفهمی چرا از کنار آنها رد میشوی، بدون آن که مثل روز اول احساساتی شوی.
انگار این رسم زندگی است، چیزهای تازه خیلی زود تکراری میشوند. مثل لباس نویی که وقتی پشت ویترین است، مدام خواب خریدن و پوشیدنش را میبینی، اما وقتی آن را میخری و یکی دو بار میپوشی دیگر برایت با سایر لباسهایی که داری و توی کمد آویزان کردهای فرقی ندارد.
کوچه، محله و برگهای سبز چنارها یا درختان مو و گلهای یاس هم همین حکایت را دارند. بعد از مدتها دوری، سبزی و زیباییشان به چشم میآید اما خیلی زود تکراری میشوند تا پاییز از راه برسد و فصل برگریزان تو را با جلوهای دیگر از طبیعت آشنا کند.
تکراری شدن امور یکی از آن اتفاقاتی است که باعث میشود آدم به صورت کاملا ناخواسته خیلی از زیباییهای زندگی را نبیند و بدون توجه به خیلی از مسائل فقط در بند شب کردن روز و خوابیدن تا صبح باشد.
شاید به همین خاطر است که مثلا شاعری مثل سهراب سپهری پیشنهاد میدهد که گاهی لازم است آدم جماعت چشمهایش را بشوید و جور دیگری ببیند، آن وقت شاید در پناه این شستشو بشود از این ملال و تکرار رایج بگذرد و همیشه از دیدن برگهای سبز یک درخت یا گلهای یاس شگفتزده شود. کسی چه میداند؟