شلیک با دست چپ

«چهره جسد کاملا از سمت چپ متلاشی شده است. بررسی‌های اولیه نشان می‌داد که از روبه‌رو به صورت او شلیک شده است.» افسر کشیک مرکز پلیس ویژه بزرگراه پیگادلی ضمن بیان این مساله برای کمیسر جان ویلی ابراهام اضافه کرد: متوفی زن 3635 ساله به نظر می‌رسد.
کد خبر: ۳۱۸۱۰۱

کمیسر سوال کرد؛ دقیقا جسد کجا پیدا شده است؟

افسر کشیک پاسخ داد: در کیلومتر 35 بزرگراه و در توقفگاه شماره‌2، حدود 60 متری حاشیه بزرگراه که شیب تندی دارد که به رودخانه کیس وود می‌رسد.

افسر کشیک همچنین توضیح داد؛ جسد ساعت 10 صبح توسط زوج جوانی که در توقفگاه شماره 2 ایستاده و در حال تعویض چرخ اتومبیلشان بوده‌اند، کشف شده است.

افسر کشیک سپس از کمیسر خواست که به خواست سرگرد بیچ رئیس کلانتری به محل برود و پیگیری پرونده را به عهده گیرد.

کمیسر با دلخوری گوشی تلفن را گذاشت و به فکر فرو رفت. کمیسر به کشمکشی که صبح با همسرش داشت فکر می‌کرد. آیا ممکن است یک وقت کار او با همسرش آنقدر بالا بگیرد که او هم ناچار به کشتن همسرش شود.

کمیسر از این فکر احمقانه خنده‌اش گرفت؛ چرا که نه اختلاف او با همسرش بعد از 35 سال از عمر ازدواجشان عمیق بود و تازه از کجا معلوم است زنی که کشته شده توسط همسرش به قتل رسیده باشد.

کمیسر سیگاری روشن کرد و بی‌اختیار به طرف تلفن رفت تا با همسرش گپی بزند و به خاطر کشمکش صبح از او عذرخواهی کند. در واقع کمیسر از فکری که در مورد سرنوشت تلخ زندگی خودش با همسرش به کله‌اش زده بود، متاثر بود. این شد که به محض این که همسرش جانت گوشی را برداشت، بدون مقدمه بابت بحثی که صبح با او داشت، عذرخواهی کرد و بعد اضافه کرد: ماموریتی برایش پیش آمده و بنابراین ظهر منتظر او نباشد.

کمیسر ابراهام بعد از تلفن احساس خوبی داشت و با آرامش به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد. بیرون برف نرمی می‌آمد که در بعضی از نقاط خیابان و بام‌های روبه‌رو نشسته بود. او سپس پنجره را بست و به منشی‌اش گفت که به کلانتری بزرگراه پیگارلی می‌رود، محاسبه کمیسر درست بود. حدود یک ساعت و 10 دقیقه تا کلانتری در آن هوای برفی راه بود؛ مسیری که اگر هوا عادی بود، 45 دقیقه می‌شد رفت. در کلانتری، سرکلانتر، سرگرد جکسون بیچ به کمیسر گزارش داد، ساعت 7 صبح زوج جوانی به نام مریلن و ویلیام در توقفگاه شماره 2 بزرگراه متوجه جسد شده‌اند. درواقع خانم مریلن آن را کشف می‌کند، چون همسرش در حال تعویض چرخ ماشین بوده است و او که ناظر تعویض پنچری بوده، به سرش می‌زند که در اطراف قدمی بزند تا همسرش کارش تمام شود. او شیب حاشیه جاده را پایین می‌رود و درست کنار تک‌درختی که فاصله کوتاهی به رودخانه کیس‌وود دارد، متوجه جسد می‌شود.

سرکلانتر سپس اضافه کرد، مدتی بعد ویلیامز با تلفن همراهش با کلانتری تماس گرفت. 10 دقیقه بعد من به اتفاق سرگروهبان استیوود به محل رفتیم. ویلیامز و همسرش مریلن هم آنجا بودند و ماجرا را با جزئیات بیشتری گزارش کردند. من در این فاصله یعنی به محض حرکت، پزشکی قانونی را خبر کردم و لحظاتی بعد دکتر جاکوب با آمبولانس به محل آمد. بررسی‌های اولیه دکتر نشان می‌دهد که مقتوله به ضرب گلوله از فاصله تقریبا 3 متری و ناغافل از پای درآمده است. بررسی‌های من نشان می‌دهد قاتل پشت به مقتوله بوده و در یک لحظه برمی‌گردد و به طرف مقتول شلیک می‌کند.

کمیسر گفت: الان جسد کجاست؟

سرکلانتر گفت: سردخانه پزشکی قانونی.

کمیسر پرسید: در بازرسی از بدن مقتوله، چیزی دستگیرت شد؟

سرکلانتر جواب داد: بله، به نظر نمی‌رسد سرقتی در کار باشد. در کیف همراه او، یک تلفن همراه، مقداری خرت و پرت زنانه و یک کیف پول بود که در کیف 700 دلار، 2 کارت اعتباری، گواهینامه رانندگی، کارت بیمه عمر و یک کارت شناسایی بود که هویت او را مشخص می‌کرد.

کمیسر پرسید: مقتوله کیست؟

خانم سوزی کین 32 ساله مدیرعامل شرکتی به نام سان شانس بوده که کارش باربری دریایی است، این شرکت متعلق به پدر او بوده که بعد از فوت پدرش به او می‌رسد. خانم کین خواهر و برادر ندارد، مادرش از 11 سال پیش به علت آلزایمر در بیمارستانی در زادگاهش بستری است.

کمیسر پرسید: همین؟

سرکلانتر جواب داد: من بعد از شناسایی خانم سوزی کین، گروهبان استیوود را مامور تحقیقات کامل در این مورد کردم، خانم کین در آپارتمانی در طبقه یازدهم در ساختمان شماره 75 در خیابان پنجم به تنهایی زندگی می‌کرده است. دختری تحصیلکرده در رشته فلسفه هنر از دانشگاه مادرید در اسپانیاست. او 4 سال پیش پس از اتمام تحصیلات از اسپانیا به آمریکا برمی‌گردد، مدتی را در یک کالج تدریس می‌کرده و سپس به خواست پدرش به شرکت پدرش می‌آید و مسوولیت بازاریابی را به عهده می‌گیرد و در این راه به خاطر هوش، قریحه و استعدادی که داشته، خیلی زود موفق می‌شود تا جایی که شرکت پدرش از رتبه 9 در میان موفق‌ترین شرکت‌های دریایی به رتبه سوم برسد، او در این شرکت با استیو پالما که مردی 42 ساله و اصلیت ایتالیایی دارد، رابطه صمیمانه‌ای پیدا می‌کند. استیو یکی از دو شریک پدر سوزی است و تحقیقات گروهبان استیوود از محل شرکت نشان می‌دهد که بین کارمندان چنین شایع بوده که بین سوزی و استیو احتمالا رابطه عاشقانه‌ای برقرار بوده است اما پدر سوزی با ادامه این رابطه مخالف بوده است.

چرا؟

استیو قبلا زن و یک بچه داشته که از او جدا شده است.

چرا؟

به خواست همسر استیو که در دادگاه معلوم شده، همسرش استیو مردی خشن بوده و چندین بار زنش را کتک زده است و این خشونت تا حدی بوده که یک بار دماغ او را شکسته است.

و بعد...

همسایه‌های خانم سوزی شهادت داده‌اند که بعد از فوت پدر سوزی سر و کله آقای استیو در خانه خانم سوزی پیدا شده است و لااقل هفته‌ای دوبار به خانه او می‌آمده است.

نگهبان پارکینگ خانه سوزی گفته است یک بار شاهد کشمکش استیو با سوزان در پارکینگ بوده است به طوری که به طرف خانم سوزی حمله‌ور می‌شود. اما با دیدن نگهبان پارکینگ از ادامه حمله به او خودداری می‌کند.

کمیسر پرسید: حالا این آقای استیو پالما کجاست؟

سرکلانتر جواب داد: قربان در اتاق بغلی است و در واقع بازداشت است، هنگام احضار، او در آپارتمانش در یک برج 54 طبقه بوده و امروز سر کار نرفته بود.

نظر شما چیست؟

مطمئن هستم قاتل سوزی اوست.

مدرکی به جز اظهارات همسایگان و همکاران سوزی که ارتباطی هم با حادثه ندارد دارید؟

خیر! قربان!

در این مورد از او بازجویی کرده‌اید؟

بله، علاوه بر این سرگروهبان استیوود را به منزل او و همچنین منزل سوزی و در شرکت فرستاده‌ام که همه چیز را مورد بررسی قرار دهد.

سرگروهبان برگشته است؟

فکر می‌کنم، سروکله‌اش الان پیدا شود.

می‌خواهم با استیو صحبت کنم، اما قبل از آن می‌خواهم پرونده ماجرا را مطالعه کنم. در گزارش نتیجه بررسی دکتر جاکوب هست؟

بله! متن بازجویی از استیو و کاشفان جسد، بله همه چیز هست. متن پیام‌های تلفن همراه خانم سوزان هم هست. بعد سر و کله سرگروهبان استیوود پیدا شد، او که با دیدن کمیسر یکه خورد گفت:

کمیسر! خوشحالم بار دیگر شما را می‌بینم.

کمیسر جواب داد: من هم خوشحالم. تو گروهبان باهوش و پیگیری هستی، مطمئن هستم، خیلی زود مراحل ترقی را طی می‌کنی.

سرکلانتر به میان حرف آنها دوید و گفت:

گروهبان، گزارشت آماده است؟

بله قربان همه چیز را در لپ‌تاپ ثبت کرده‌ام.

الان پرینت می‌گیرم، تقدیم می‌‌کنم.

و بلافاصله از اتاق بیرون رفت که لپ‌تاپ را وصل پرینتر کند تا گزارش بازدید از خانه خانم سوزی و آقای استیو و کارکنان شرکت را پرینت گرفته و به سر کلانتر تسلیم کند.

کمیسر سیگاری روشن کرد و روی یکی از مبل‌های رنگ و رو رفته اتاق سرکلانتر نشست و شروع کرد به مطالعه گزارش سرکلانتر از کل ماجرا. کمیسر در حین مطالعه نکاتی را هم در دفتر جیبی همراهش یادداشت می‌کرد. او هنوز به صفحات پایانی نرسیده بود که گروهبان استیوود داخل شد و یک پرینت 9 صفحه‌ای را تسلیم سرکلانتر کرد.

سرکلانتر گفت: یک پرینت دیگر بگیر بیار برای کمیسر و بعد خودش شروع کرد به خواندن گزارش گروهبان و هنوز کمیسر مطالعه گزارش سرکلانتر را به پایان نرسانده بود که گروهبان گزارش خودش را به دست او داد. کمیسر سپس شروع کرد به خواندن گزارش‌ گروهبان، در حین مطالعه این گزارش هم نکاتی را در دفترچه‌اش یادداشت کرد و بعد رو کرد به سرکلانتر و گفت:

لطفا آقای استیو را صدا کنید می‌خواهم با او صحبت کنم.

سرکلانتر از اتاق بیرون رفت و لحظاتی بعد با استیو وارد اتاق شد. سرکلانتر به کمیسر گفت:

لازمه که من هم در اتاق بمانم؟

کمیسر گفت: نه.

استیو، مردی بسیار شیک‌پوش و جذاب بود، قد بلندی داشت با چهره‌ای برنزه، موهای مشکی پرپشت که آن را از پشت بسته بود و بیشتر شبیه ستاره‌های سینما بود، لبخند ملیحی به چهره داشت. به نظر خونسرد می‌آمد. اما کمیسر که مردی دنیا دیده و باتجربه بود، خیلی زود متوجه اضطراب درونی استیو شد، آن هم وقتی که با سوئیچ دستش بازی می‌کرد و سعی می‌کرد با بازی با سوئیچ تمرکز کند. کمیسر رو کرد به استیو و گفت:

بنشینید!

استیو گفت: می‌توانم یک سیگار روشن کنم؟

کمیسر جواب داد: حتما، من هم بدم نمی‌آید یکی بکشم. کمیسر وقتی استیو به او سیگار تعارف می‌کرد، بخوبی متوجه لرزش دستش هنگام روشن کردن فندک شد و همین باعث شد تا بلافاصله از او بپرسد.

از چیزی ناراحت هستید؟

چطور نباشم، واقعا مرگ‌سوزی مرا شوکه کرده است.

قرار بود، شما با هم ازدواج کنید؟

نه، چنین قراری نبود.

اما یک حلقه پلاتین در کشو میز خانه شما پیدا شده است.

چه ربطی دارد، حلقه همسر قبلی‌ام است.

حلقه پلاتین؟

بله!

شما شب حادثه خانه‌سوزی بودید؟

خیر.

صبح زود چه ساعتی به دیدن او رفتید.

اصلا من به دیدن او نرفتم.

او به دیدن شما آمد؟

اصلا، من امروز اصلا او را ندیدم. از خانه هم بیرون نرفتم.

واقعا؟

بله، می‌توانید از نگهبان برج بپرسید، من امروز کسالت داشتم و از خانه بیرون نرفتم.

یعنی صبح زود از پله‌های اضطراری از خانه بیرون نرفته و دوباره برگشته‌اید.

خیر، می‌توانید از نگهبان برج بپرسید.

کمیسر سوال کرد:

شما چپ دست هستید؟

بله.

شما قبلا به اتهام داشتن اسلحه غیرمجاز بازداشت شده‌اید؟

خیر یادم نمی‌آید.

سال‌ها پیش، این را همسر اولتان گفته است، آن اسلحه را هنوز با خودتان دارید؟

خیر، من اسلحه ندارم.

استیو کاملا رنگ باخته بود تا جایی که این بار بدون اجازه گرفتن از کمیسر، سیگار دوم و حتی سومش را روشن کرد و طوری که آژیر اتاق به صدا درآمد و استیو ناچار شد سیگارش را خاموش کند و کمیسر هم پنجره‌ها را باز کند.

کمیسر سوال کرد: چند درصد از سهام شرکت متعلق به شماست؟

22 درصد.

22 یا 45 درصد؟

45 درصد، البته 23 درصد دیگر را بتازگی از آقای مارتین شریک دیگر شرکت خریدم.

و این خبر را به خانم سوزی نداده بودید.

فرصت نشد.

اما فرصت شد که خواهان خرید 55 درصد سهام سوزی شوید؟

نه، من چنین تصمیمی نداشتم.

چرا این تصمیم را بارها با او در میان گذاشته‌اید.

شما برای ازدواج با سوزی شرط گذاشته بودید؟

خیر. اصلا بحث ازدواجی در میان نبوده است.

شما خواننده گرامی فکر می‌کنید که کمیسر به چه دلایلی استیو را متهم به قتل کرده است. برای دانستن دلایل کمیسر، در شماره آینده این دلایل را بخوانید.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها