شاکی را به داخل فرا خواندم و از او خواستم خودش توضیح دهد ماجرا چیست ؟
او به من گفت مردی حدودا 65 ساله دختر 25 ساله او را اغفال کرده است و قصد دارد با او ازدواج کند. این مرد میگفت مقصر مرد 65 ساله است نه دختر من .
من دختر جوان و مرد مسن را احضار کردم. دخترک میگفت عاشق شده و میخواهد
هرطور شده است با آن مرد ازدواج کند. مرد هم میگفت این ازدواج خواسته دخترک است
نه خودش.
بیشتر که تحقیق کردم متوجه شدم دخترک از خانواده فقیری است و مرد 65 ساله بسیار ثروتمند. اول فکر کردم این ازدواج به خاطر پول است اما ماجرا چیز دیگری بود. آن طور که دخترک تعریف میکرد این موضوع رقابت عشقی بین پدر و پسر بود.
دخترک میگفت: مدتی قبل با پسر جوانی که پسر مرد 65 ساله بود آشنا شدم. رابطه ما ادامه داشت تا اینکه پسر به من گفت عاشقم شده است. واقعیت این بود که من هم علاقه زیادی نسبت به او پیدا کرده بودم.
اما برای اینکه خجالت نکشم نگفتم که در جنوب شهر تهران زندگی میکنم. او پسر ثروتمندی بود میترسیدم اگر واقعیت را به او بگویم من را رها کند و یا اینکه پدر و مادرش مانع او شوند. به هر حال واقعیت را نگفتم و تصمیم گرفتم هر طور شده است پسر مورد علاقه ام را راضی نگه دارم.
کمکم موضوع جدی شد و یک روز او به من گفت که میخواهد به خواستگاری من بیاید اما من نمیتوانستم اجازه دهم این اتفاق بیفتد. چرا که او موضوع را متوجه میشد.
کمکم پسر جوان به من شک کرد و من با دروغهای پی در پی سعی میکردم همچنان واقعیت را پنهان کنم.
یک روز پسر جوان به من گفت
همهچیز را فهمیده است. او مرا تعقیب کرده و متوجه شده بود که دروغ میگویم و آنچه در مورد خانه و شغل پدرم گفته ام درست نیست. خانه ام را پیدا کرده و در مورد خانوادهام تحقیق کرده بود.
من عاشق شده بودم و حالا پسر جوان میگفت دیگر نمیخواهد با من ازدواج کند. بهانهاش این بود که من به او دروغ گفتهام و حاضر نیست با دختری دروغگو ازدواج کند.
من آنقدر به او دلباخته بودم که نمیتوانستم ترکش کنم. بارها التماس کردم و قول دادم که دیگر دروغ نگویم. من به او گفتم که نمیخواستم او را از دست بدهم و به آن خاطر هم دروغ میگفتم.
پسر جوان متوجه نمیشد و مرتب من را متهم میکرد و بعد از مدتی هم من را ترک کرد. تا اینکه تصمیمم را گرفتم و به او گفتم اگر نخواهد به سمت من بازگردد خانوادهاش را نابود میکنم. او به حرفم توجهی نکرد.
من را ترک کرد و به سمت دختری دیگر رفت. من هم کینه به دل گرفتم و تصمیم گرفتم که او را نابود کنم. کمکم به پدرش نزدیک شدم . آن مرد 65 ساله بود و من دختری جوان بودم و میتوانستم دلش را به دست آورم و کاری کنم که عاشق من شود. این اتفاق هم افتاد. او به من دلباخت و زمانی که من گفتم دیگر نمیتوانم این طور ادامه دهم و باید با هم ازدواج کنیم قبول کرد.
من ناراحتی زیادی به خاطر آن پسر کشیده بودم و حالا او باید میفهمید که سختی یعنی چه؟
حرفهای دختر جوان پر از کینه و نفرت بود. او هم خانواده خودش و هم خانواده آن پسر را دچار مشکل کرده بود. به یاد دارم که مادر پسر جوان به سراغ من آمد و گفت که زندگیام از دست این دختر در آتش است و نمیدانم باید چه کنم.
در آن پرونده جرمی اتفاق نیفتاده بود و من هم به لحاظ قانونی پرونده را بستم و به پدر دختر جوان و مادر آن پسر پیشنهاد کردم که پیش یک مشاور بروند تا شاید آنها بتوانند بحران مشترکی که زندگی آنها را فرا گرفته با موفقیت پشت سر بگذارند و البته این موضوع برای همیشه در ذهنم ماند چرا که این دختر برای آرام کردن کینه درونش نه تنها 2 خانواده را دچار بحران کرد، حتی حاضر بود که زندگی خود را هم نابود کند و انتقام بگیرد.