گوریل سیاه پشمالو پوزهای به زمین کشید و چون بیگلیبیگلی رو اون اطراف پیدا نکرد فریاد زد: «انگوری...! انگوری...!» یعنی من عیدی میخوام، حسامک تو دیگه کجایی؟
در همین وقت صدای انسان نئاندرتالی که بیرون غار نشسته بود، بلند شد: «اَگَه بوگَه جوگی موگا گوما ووووبا، حسام بَررَه، گاو مشدَسَن اینا لومووووگا!!» یعنی حسامک رفته پیش مشحسن؛ ای مادر بگرید به حال تو مشحسن! آخه تو این دور و زمونه، یه عده ببینن یکی یه پا گاوه، گاوشو ببرن هندستون، واسه مهمونایی که عید مییان خونهشون کباب کنن، بازم باس گاو موند؟ بابا سال گاو تموم شد رفت.
گوریل سیاه پشمالو گفت: «اینا همه، ترجمه همون یه جمله اگَه بوگَه جوگی بود؟! تو هم کولاکِ طنزیوااااا!»
مشحسن نگاهی به دور و بر انداخت و گفت: «ماااااع... ماااااع... حسامک کجایی؟» حسامک گفت: هادی، هدا، من اینجاااااام! دیم ،دیریریم، دیریریم، دیری ، ری، ریریم ببین! من الان باید کنار سعدی و سهراب سپهری و پنج تا شاعر سیندار دیگه مینشستم و سیب و سکه و سبزه میذاشتم تو سفره هفتسینمهااااا، اگه الان غوبیلای خانی، تموچینی، یا نه... اصلا یه دایناسور سبیل کلفت! بره همه چیو به هم بریزه، سیخ کباب و سماق بذاره تو سفره هفتسینم کی جواب میده... هااااااان؟ پس نتیجه میگیریم که بیا و اون مخچهت رو از جعبه آکبندش در بیار و به سلامتی، یه استفادهای ازش بکن دیگه! تعطیلات عید پارسال، هی بهت گفتم جای اینکه بری تو مهمونیا پرخوری کنی و عین عوام درباره النگوهای زری خانوم و ماشین مشدی ممدلی و کی چی گفت و چی نگفت فَک بزنی، یه نمه مطالعه غیر درسی کن، دو سه تا روزنامهای، یه چار تا کتاب تاریخیای، هفهش تا مطلب و مقاله علمیای، زیستشناسیای، چیزی بخون و یافتههات رو با هم تجزیه
و تحلیل کن، گوش نکردی وگرنه الان نه صدای گاو و گوسفند و بز و مُز! از خودت درمیکردی، نهم که این کبلعلیهای دهات عُلیا و سُفلی سرت کلاه گذاشته بودن! گاوتم الان یه زندگی شرافتمندانهای داش واس خودش! حالام دیر نشده! بیا برو یه خرده تو این سایتهای روی نت بچرخ (باز نری یه جور بچرخی که سرت هی گیج و ویج بخوره! کار دست ما بدی!) فهم و دانش و تجربهت رو بالا ببر، یاد بگیر چه جوری باس تحقیق و تحلیل و استدلال کرد، با منطق و انواع مغالطات آشنا شو، پیش خودت تمرین کن که هر چی میشنوی، میخونی و میگی، لابلای حرف این و اون، تو صحبتای خودت، مغالطهها رو کشف کنی، تا وقتی ماهر شدی نه کسی بهت بگه گاو مشدسن! نه احساس تنهایی کنی، نه از حل مشکلات زندگیت عاجز باشی. لمس بهار، در لحظه لحظه زندگیت!
مشحسن یه دفعه به خودش اومد. صورت خودشو شطرنجی کرد و گفت: اوه! چه سخنرانی قرائی!! چه پری! چه دُمی! عجب بالی! بله من اشتباه کردم! با رفیق ناباب گشته بیدم! اگه با یار مهربان که دارد سخن فراوان بنشسته بودم، الان اینجوری نبیدم! حالا میفهمم که آدم و حیوان، گاو و انسان، بهار و زمستان، فلان و بهمان... به ظاهر نیست! اگه وقت خونهتکونی تموم شده، زمان ذهنتکونی خودم تازه از راه رسیده.یکی دو هفته تعطیلی هم که پیش روم دارم، ازش برای یادگیری استفاده میکنم.
قصه ما به سر رسیییییید، عید شماااااااا مباااااارک. قسمتهای شعاریش رو هم خودتون حذف کنیییییین! لبتون رو هم به خنده، اینجوری وا کنین: هههههه! هاههاههاه! قاهقاهقاه! سال خوبی داشته باشین.
ف. حسامی پاسخگوی بروبچ
علم بهتر است یا ثروت؟
درس اول کتاب فارسی یادتون میاد؟ بابا آب داد، بابا نان داد... بابا که بیچاره از توی چاه آب و نون درنیاورده بود، براشون پول داده بود! سارا انار دارد و بادام دارد و... خب حتماً سارا بچه پولدار بوده که این دو سه قلم را با هم داشته! وقتی که میخواندیم این خانه را چه کسی ساخته است؟ همان بنّا که دوست ماست... خیلی ساده میشد فهمید که طرف بچه یه بسازبفروش بوده که بنّا دوستشون بوده وگرنه آدم عادی کی تا حالا با بنّا از در رفاقت وارد شده یا بهتر بگم، بنّا اصلا آدم آسمون جل را تحویل میگیره؟! وقتی برای کوکب خانم از ده بالا مهمون میاومد و این زن باسلیقه بدون اینکه غافلگیر بشه و ناراحت که چیزی توی خونه ندارن بلافاصله کنفیکون میکرد و ماست، دوغ ، تخم مرغ و همه چی فراهم میکرد با یه حساب دو دو تا چارتا میشد فهمید کوکب خانم قسط وام مسکن و قبض آب و برق و تلفن و گاز نداشته و قبل از اینکه زن باسلیقهای باشه زن بامکنتی بوده!
این وسط، دلم برای اون مردی میسوزه که با اسب اومد اونم توی بارون! اگه آدم پولداری بود احتمالاً با بنز میاومد (چون اون موقع هنوز پرادو نبود).
ایمان چگونیان از اصفهان
دلسوخته
دلتنگیهایم را پاره میکنم، ریزریز خردشان میکنم، زیاد میشوند. آتششان میزنم، دود میکنند. چشمانم میسوزد، خاموششان میکنم. با آب قاطی میشوند، سیل میشوند. در باد رهایشان میکنم، توفان میشوند... دلتنگیهایم را در دلم حبس میکنم، دلم میسوزد، خاموش میشود اما هیچ خبری از دود و باد و توفان نیست. تو میآیی. بغضم میترکد، ابرها میبارند، زمین سیراب میشود، کسی دیگر دلتنگ نیست. فقط دل من نیمسوز شده!
محدثه 14 ساله از تبریز
تو میتونی
(این نوشته رو تقدیم میکنم به همه فیزیوتراپها:)
لحظهها بهکُندی میگذشت و همچون پیرمردی قدمها را آهسته برمیداشت. تمام وجودش لبریز از انتظار بود؛ انتظاری که هر لحظه نزدیکتر میشد. چشمانش را به نقطهای نامعلوم دوخته بود. پس از سالها تلاش و صبوری امروز نتیجهاش را میدید. اشکها جاری شده بود و لبها به خنده شکوفا بود. او پس از سالها توانسته بود راه برود.
دریا بابادی 13 ساله
جشن مورچهها
امروز من، دهن همممممه مورچهها رو شیرین کردم؛ همون لحظهای که جاذبه زمین هم به کمکم اومد و شکرپاش رو از دستم قاپید و مشتی دانه سفید و شیرین سر راه مورچهها پاشید.امروز جشن مورچهها بود!
زهرا فرخی 29 ساله از همدان
دوئل
پشت بر پشت هم، تو از آن سو میروی و من از این سو. یک... دو... سه... چهار... بووووووووم!
این دوئل نیست، قلب من طاقت دوری تو را نداشت.
حسین مجیری، 20 ساله
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)