از فرعیها میآیم تا به خیابان اصلی میرسم.
از خیابان به طرف میدان میپیچم. هر چه به میدان نزدیکتر میشوم، بر تراکم ماشینها و آدمها افزوده میشود. نزدیک میدان، دیگر پیادهرو ظرفیت جمعیت را ندارد. یکی از دلایلش حتما ایستادن مردم و تماشای ویترین مغازههاست. چه خبر است!
با خودم میگویم، به یقین در شهرهای دیگر و مراکز خرید آنجا هم وضع همین جور است؛ مشهد، اصفهان، شیراز، یزد، بندرعباس، اهواز، تبریز، یاسوج، کرمان و....
در این فکرم که خود را در برابر دهانه خروجی مترو میبینم، میگویم: مثل دهانه آتشفشان است با این تفاوت که به جای مواد مذاب، هر چند دقیقه یکبار کلی آدم از اینجا بیرون میریزد.
دیگر به میدان رسیدهام؛ اینجا دیگر خیلی دیدنی است. با این که ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر است و هنوز تا زمان شلوغی خیابانها و آغاز ساعات خرید، یکی دو ساعتی باقی مانده اما اینجا همه فروشگاهها پر از خریدار و بازدید کننده است. پیادهرو شرقی میدان که دیگر جایی برای راه رفتن ندارد از بس که روسری، شال، بلور و.... در پیادهرو بساط کردهاند.
به اجبار از پیادهرو به خیابان میآیم و در حاشیه خیابان به سمت شمال میروم. میدانم که این رفتار با اصول شهروندی ناسازگار است اما چارهای ندارم. از پل عابر پیاده هم رودی از آدمها سرازیرند و بر تراکم پیادهرو و خیابان میافزایند.
امروز حتی داروخانه داخل میدان هم شلوغ است. به ورودی ساختمانی اداری میرسم؛ راهرویی باریک، در ورودی را به پلهها میرساند؛ در همین راهرو هم پیرمردی بساط دمپایی و تیشرت برپا کرده؛ روی میزی باریک و با استفاده از چند رختآویز آویخته از دیوار. اما جالب، تکه مقوایی است که به دیوار چسبانده و رویش نوشته: «دوخت لباس با طرحهای ژورنالی پذیرفته میشود.»
بر سرعت گامهایم میافزایم تا زودتر برسم.
سر خیابان بعدی جمعیت منتظر تاکسی. با ترمز هر خودرو چون موجی به حرکت میآید؛ چند نفری سوار میشوند و موج برمیگردد.
الحمدلله این روزها کار و کاسبیها رونقی گرفته و همه سرشان شلوغ است.
چند قدمی که جلوتر میروم، در حاشیه خیابان، پارکی با عرضی کم قرار دارد، که چون کف آن را با موزائیکهای پیادهروها پوشاندهاند، احساس پارک را به تو نمیدهد اما چند نیمکت دارد و اسباب ورزش و میزهای شطرنج. اینجا هم پیرمردها مشغولند؛ آرام ورزش میکنند، گپ میزنند و بازی میکنند؛ گویی این هوا، حال و هوای آنها را هم عوض کرده است.
اینجا هم چهرهها خندان است، دستانی در هم و گامهایی سریع.
با این فکرها به بهار میرسم، نام خیابان بهار است؛ در خیال خود بدون توقف، از پیادهرو به خیابان میآیم. خودرویی ترمز میکند اما بوق نمیزند؛ پوزش میطلبم و با خودم میگویم: این نشانهها همه میگویند بهار در راه
است.
کارم که تمام میشود، یک ربع از ساعت 4 گذشته است. ابرها بر سر شهر و مردمانش میبارند. گروهی به فکر بودهاند، این از چترهای باز بالای سرشان پیداست و آنها که نه، بر سرعت گامها افزودهاند. حالا ادارهها هم تعطیل شدهاند و بر حجم خودرو و آدمها افزوده شده است.
از جلوی یک میوه فروشی رد میشوم؛ چند نفری از میان دستههای سبزی، یکی یکی جدا میکنند. میایستم. جلو میروم. سبزیفروش میگوید: صبر کنید اینها بروند، سبزیها را به هم نزنید، خراب میشوند.
صبر میکنم و با خودم میگویم: خوب است همیشه در صف سبزی بایستیم. این هم نشانی از آمدن بهار است.
سبزیهای تازه را که از دست سبزیفروش میگیرم، راه میافتم و با خودم میگویم: ای کاش این شور و حال یک جورهایی دائمی بود؛ اما میدانم که مثل خود بهار، این حال و هوا هم همیشگی نیست.
اما اگر این دگرگونی درون قلب آدمها ایجاد شود؛ اگر ما تلاش کنیم و بخواهیم که همیشه بهاری فکر کنیم، همیشه بهاری ببینیم و همیشه بهاری عمل کنیم آن وقت میتوانیم بهار را به مهمانی همیشگی شهرمان بخوانیم.
میگویم: اگر یادمان باشد که عید یک سمبل است برای قدری خوش خلقتر شدن، برای یک گام جلو رفتن، برای یک کم مهربانتر شدن و برای..... و زیر لب زمزمه میکنم: «یا مقلب القلوب و الابصار...»،
کورش اسعدی بیگی