بابابزرگ خوبم

کد خبر: ۳۱۵۲۶۱

خونه بابابزرگ خیلی نزدیک بود و علی راحت می‌تونست بره اونجا. باباجون بهش قول داده بود که اگه قرآن و نمازو خوب خوب یاد بگیره همراه خودش می‌بردش مسجد. علی که رفتن به مسجد با باباجون ‌رو خیلی دوست داشت حسابی تمرین می‌کرد تا نماز رو درست بتوانه بخونه.

یکی از روزها وقتی رفت خونه، پدربزرگ بهش گفت که علی جون فکر کنم دیگه آماده شدی ، می‌خوام امشب ببرمت مسجد، حاضری دیگه؟

علی با این که همه نماز و خوب بلد بود اما یه ذره ته دلش ترس داشت و فکر می‌کرد شاید اونجا که برن نتونه بخونه. پیش خودش می‌گفت کاشکی می‌شد به باباجون می‌گفتم که فردا شب منو ببره اما نه، اگه اینو می‌گفت شاید «بابا قنبر» دیگه اونو با خودش نمی‌برد!

خودش دلداری می‌داد که «نترس، تو که همه چی و بلدی.»

توی همین فکرا بود که دید بابابزرگ حاضر شده، کت و شلوارش و پوشیده بود و کلاه مشکی گردش رو هم روی سرش گذاشته بود و داشت به ساعتش نگاه می‌کرد و گفت: بدو پسر جون الان اذان میگن و ما از نماز جا می‌مونیم.

علی خواست به بابابزرگ بگه که یه روز دیگه هم بهش وقت بده اما نتونست. بابابزرگ که راه افتاد علی هم پشت سرش حرکت کرد. باباجون با کمک عصاش قدم برمی‌داشت و علی آروم آروم دنباش می‌رفت.

توی کوچه مسجد که رسیدن یه لحظه ایستاد، تصمیم گرفته بود که حرف بزنه که بابابزرگ برگشت و نگاهی به علی انداخت و گفت:

پسر، چرا وایستادی؟ چرا نمی‌یای؟ دیر میشه‌ها، نکنه پشیمون شدی؟

علی گفت: نه، نه اما...

علی جون بگو ببینم چی شده؟

باباجون یه کم می‌ترسم،‌دلم یه جوری شده! میشه فردا بیام؟

پدربزرگ خندید و گفت:

پسر گل من ترس نداره، توکلت به خدا باشه،‌ تازه منم کنارت هستم.

آخه باباجون می‌دونی.

علی‌جون از خدا کمک بخواه تا کمکت کنه؛ حالا بیا بریم.

حرف‌های باباجون، علی رو دلگرم کرد و شجاع‌تر شد و توی دلش گفت «ای خدا مهربون به همه کمک کن» و بعدش از بابابزرگ خواست که دستش رو بگیره!

بابا بزرگ دستش و به طرف علی دراز کرد و گفت:

اینم دست من،‌ حالا بریم که دیر شد؛ گوش کن ببین صدای اذان می‌یاد.

«الله اکبر...»

علی دست پر از چین و چروک اما گرم بابابزرگ رو گرفت و به سمت مسجد حرکت کردن. حالا دیگه از هیچ چی نمی‌ترسید و امیدش به خدا بود.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها