سارا امسال 9 سالش شده بود و تقریبا 6 سال بود که این طوطی بیچاره زندگیاش را در قفس گذرانده بود و خیلی خسته شده و فقط منتظر یک فرصت برای پرواز به سوی آزادی بود.
سارا کوچولو هر چند روز یکبار قفس طوطیاش را تمیز میکرد و برایش دانه میریخت و ظرف آبش را عوض میکرد تا اینکه یک روز از این روزها که سارا در قفس را باز کرد، طوطی به آرامی از قفس بیرون آمد و گوشهای نشست. سارا فکر کرد که او خسته شده و استراحت میکند ولی بعد از مدتی که گذشت و سارا کاملا مشغول نظافت بود، طوطی پنجرهای که مادر سارا کوچولو باز کرده بود را نشانه گرفت و با سرعتی باور نکردنی از خانه خارج شد و به سوی آسمان آبی که مدتها در انتظارش بود پر کشید. و گفت: درود بر آزادی...
اما سارا کوچولو خیلی ناراحت شد و آن شب از ناراحتی تب کرد و مریض شد و غصه میخورد از اینکه دیگر نمیتواند طوطیاش را ببیند.
چند روز گذشت تا اینکه یک روز کنار پنجره نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد که ناگهان متوجه شد یک نفر اسمش را صدا میزند. این طرف و آن طرف را نگاه کرد و متوجه شد که طوطی نازنینش است. سرش را از پنجره بیرون کرد و دید تعداد زیادی طوطی به او سلام کردند و همه با هم گفتند: سارا سلام... سارا سلام...او خیلی خوشحال شد و از خوشحالی میخواست پرواز کند و پیش طوطیها برود.
طوطی نازنینش پرواز کرد و پیش سارا آمد و نشست و گفت: سارا کوچولو من نمیخواستم بدون اطلاع تو و بهطور ناگهانی بروم... اما دلم از تنهایی پوسیدسارا گفت: تو دوستی مثل من داشتی... من که همیشه با تو بودم و بهت میرسیدم... هر چیزی که دلت میخواست را برایت فراهم میکردم... چرا این حرف را میزنی؟طوطی گفت: درسته اما من پرنده هستم و پرنده در قفس نمیتواند پرواز کند... تمام بدنم خشک شده بود و روزها از بدن درد و پا درد نمیدانستم چه کار کنم... دلم میخواست با دوستانم و همنوعان خودم زندگی کنم.... من نمیدانم چرا انسانها دوست دارند پرندهها را در قفس زندانی کنند. ما پرنده هستیم پس باید پرواز کنیم تا زنده بمانیم....
سارا کمی فکر کرد و حرف طوطی را پذیرفت و از آن روز به بعد هیچ پرندهای را زندانی نکرد.
گلنوشا صحرانورد