چهره‌ها و حادثه‌ها

شعبده بازی ته رودخانه کشور چک

ابراهیم آبادی، بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون، در سال 1313 در محله کوچه‌باغ تبریز به دنیا آمد. او در سال 1346 از دانشکده هنرهای دراماتیک پراگ، پایتخت چک فارغ‌التحصیل شد. آبادی فعالیتش را در تئاتر پیش از رفتن به پراگ و در سال 1332 با بازی در نمایش حقه‌باز آغاز‌کرده بود. او بعد از 14 سال دوری دوباره به وطن بازگشت و به عنوان کارشناس ارشد و کارگردان تئاتر در اداره برنامه‌های تئاتر تهران آغاز به کار کرد. او به شهرهای بسیاری سفر کرده و در هر شهر به برگزاری کلاس‌های آموزش تئاتر پرداخت. او از سال 64 بازی در سینما را آغاز کرد. از فیلم‌هایی که چند سال اخیر او بازی کرده می‌توان به قلقلک، توکیو بدون توقف، بوی کافور عطر یاس و مومیایی 3 اشاره کرد.
کد خبر: ۳۱۴۲۸۷

این بازیگر پیشکسوت از میان خاطرات بسیارش، چند خاطره را بازگو می‌کند: یادم نیست دقیقا چه سالی بود. من هنرستان را تازه تمام کرده بودم و وارد تئاتر شده بودم. آن زمان گروه تئاتر توسکا را تازه تشکیل داده بودند و من هم عضو این گروه بودم. آن زمان امکانات این نبود که ما بروشور و آفیش چاپ کنیم. معمولا این چیزها را با دست می‌نوشتیم و می‌چسباندیم دم در. زمانی هم که قرار بود تئاتر شروع شود یک نفر می‌رفت و بازیگران و عوامل پشت صحنه را معرفی می‌کرد.

آبادی ادامه می‌دهد: یک شب که قرار بود نمایش ما برای اولین بار اجرا شود، یکی از بچه‌ها آماده شد که ما را معرفی کند. آن زمان‌ها یک گودالی روی سن می‌گذاشتند که کسی داخل آن قرار می‌گرفت تا اگر بازیگری دیالوگش را فراموش ‌کرد به او یادآوری کند. همکار ما برای معرفی رفت روی صحنه و ما صدای کف زدن و تشویق تماشاچیان را می‌شنیدیم. اما هر چه منتظر شدیم صدای دوستمان را نشنیدیم. بعد از چند دقیقه پرده را کنار زدیم و دیدیم همکارمان داخل گودال افتاده و زخمی شده است. این صحنه برای تماشاچیان بسیار جالب و برای ما تلخ بود.

او از خاطرات دوران تحصیلش در پراگ می‌گوید و شنا در رود ورتاوا: رودخانه ورتاوا رود بزرگی است که از وسط شهر می‌گذرد و آب ساکنی دارد. عمقش زیاد است و حتی کشتی هم در آن رفت و آمد می‌کند. اما در بعضی مناطقش هم مردم شنا می‌کنند. یک بار من و یکی از دوستانم در این رودخانه مشغول شنا بودیم که دوستم مرا صدا زد و گفت: بیا کمی مردم پراگ را سر کار بگذاریم.
چند‌تشتک نوشابه به من داد و گفت اینها را توی جیب مایوات بگذار. چند تا هم خودش در دست گرفت و گفت من اینها را پرت می‌کنم داخل آب. تو شیرجه بزن و هر بار که بالا آمدی یک تشتک از داخل جیبت دربیار و به من بده.

آبادی و دوستش حسابی نقشه می‌کشند و برنامه شروع می‌شود: در ابتدا یکی
دو‌نفر جمع شدند. اما لحظه به لحظه به تعداد تماشاچی‌ها اضافه می‌شد و حدود 150‌نفر جمع شده بودند. جمعیت حسابی مرا تشویق می‌کرد و همه می‌گفتند این جوان چقدر شنا خوب بلد است. تا این‌که
سر‌و‌کله مرد عربی که هم دانشگاهی ما بود پیدا شد. او یک میخ به دوست من داد و گفت، اگر ممکن است این را بینداز تا ابراهیم از ته رودخانه پیدایش کند. او دست ما را خوانده بود. من گفتم نه. زیاد شیرجه رفتم و سرم درد می‌کند. برنامه تمام است. از او اصرار و از ما انکار. خلاصه بهانه آوردیم و از دستش خلاص شدیم.

این بازیگر که اتفاقات زیادی را در طول زندگی پشت سر گذاشته یکی از جالب‌ترین ماجراها را رفتن به عروسی اشتباهی دوستش می‌داند: یک دسته گل بزرگ خریدم و راهی عروسی شدم. وقتی وارد شدم دیدم
هیچ‌کس را نمی‌شناسم. به روی خودم نیاوردم. نشستم و بستنی آوردند و من مشغول خوردن شدم. تا این‌که داماد را دیدم و متوجه شدم عروسی را اشتباهی آمده‌ام. می‌خواستم دسته‌گل را پس بگیرم و بروم، اما خجالت کشیدم و مجبور شدم به خانه بروم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها