سرنیزه، کارم را به بیمارستان کشاند

جواد انصافی بازیگر، نویسنده و کارگردان تئاتر و تلویزیون است. ایفای نقشی به نام‌ عبدلی در سریال‌های تلویزیونی، او را به شهرت رساند. او در نمایش‌های مختلف لباس سیاه‌بازها را به تن کرده و ایفای نقش کرده است.
کد خبر: ۳۱۰۷۳۵

نمایش‌های اول زندگی‌اش را در مدرسه برادر بزرگ‌ترش به یاد می‌آورد که در نقش «بچه شیطون» ظاهر می‌شد و بعدها در دبیرستان گروه نمایش «انصافی» را راه انداخت.

او با این که از سال 50 به صورت حرفه‌ای کار نمایش را دنبال می‌کرد ولی 4 سال طول کشید تا لباس «سیاه» را بپوشد. «زن بدلی» و «مرد بارانی» از معروف‌ترین کارهای سینمایی اوست.

جواد انصافی از آن بازیگرهایی است که اتفاق‌های سر صحنه زیاد دارد. او از ماجرایی سخن می‌گوید که به قول خودش نزدیک بود به یک حادثه جنایی تبدیل شود: «یک بار سر فیلمبرداری در یکی از کوچه‌های خلوت، من نقش دزدی را داشتم که باید فرار می‌کرد و چند نفر هم با گفتن آی دزد دنبالش می‌کردند.

وقتی داشتیم این صحنه را می‌گرفتیم ناگهان مردی از یکی از خانه‌ها بیرون آمد و در حالی که یک چاقوی بزرگ دستش بود دنبال من دوید. من با تمام سرعتی که می‌توانستم دویدم و بچه‌های گروه به سراغش رفتند که ماجرا را برایش توضیح دهند.»

انصافی ادامه می‌دهد: «آن مرد فکر کرده بود که من دزدم و چون چند نفر هم دنبالم می‌دویدند مطمئن شده بود. وقتی بچه‌ها او را گرفتند کلی عذرخواهی کرد.»

انصافی از این حوادث بسیار دیده است تا جایی که یک بار سر صحنه تئاتر به سختی زخمی می‌شود.

می‌گوید: «نمایشی بود به اسم پسر و من نقش یک افسر آلمانی را بازی می‌کردم. موضوع نمایش این بود که افسر آلمانی به یک پسر می‌گفت اگر پدرش را بکشد همه زندانی‌ها را آزاد خواهد کرد.

در صحنه اول من یک سرنیزه را می‌گرفتم و پارتیزان‌ها را می‌کشتم. با سرنیزه به سینه‌هایشان می‌زدم و خونی که در سینه‌شان جاسازی شده بود می‌ریخت.

من این صحنه را با یک سرنیزه 20 سانتی‌متری بارها تکرار کرده بودم. آن را از بغل پایم رد می‌کردم و روی سینه آنها فشار می‌دادم.»

یک روز سرنیزه می‌شکند و یک سرنیزه جدید می‌آورند که طولش 5 سانت بلندتر است: «من حواسم نبود که این سرنیزه جدید است و مثل قبلی نیست. طبق صحنه‌ روزهای قبل با آن رفتار کردم. آن را سریع از بغل پایم رد کردم و سرنیزه محکم درون ران پایم فرو رفت. درد شدیدی گرفت اما چاره‌ای نداشتم.

نیزه را از پایم خارج کردم و باقی ماجرا را دنبال کردم ولی خونریزی به قدری شدید بود که وقتی راه می‌رفتم داخل چکمه‌ام خون رفته بود و شالاپ شولوپ می‌کرد. وقتی هم که باید روی صحنه می‌افتادم خون روی صحنه ریخت. بعد از اجرا مرا به بیمارستان بردند. به اتاق عمل منتقل شدم، پایم بخیه خورد و به من خون وصل کردند.»

او بر خلاف دستور پزشک معالج، دوباره سر صحنه می‌رود و در روزهای دیگر اجرا را از سر می‌گیرد.

حادثه دیگر به مجموعه با زبان بی‌زبانی مربوط می‌شود.

سریالی که در آن انصافی نقش مردی را داشت که با اشیا حرف می‌زد. در یکی از قسمت‌ها او باید روی شیروانی ساختمان یک باغ می‌رفت و با درخت گردو حرف می‌زد.

انصافی می‌گوید: «شیروانی پوسیده بود و من خواستم یک قدم بردارم که سقوط کردم. فیلمبردار ناگهان فریاد زد انصافی گم شد. آنها نمی‌دیدند که من کجا هستم. اما من روی خاشاک افتاده بودم و اتفاقی برایم نیفتاد.

بلند شدم و رفتم. همه دست‌اندرکاران دنبال من می‌گشتند که من از در دیگر باغ آمدم و گفتم حالم خوب است. آنها فکر کرده بودند من داخل چاه افتاده‌ام.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها