مرگ خاموش

ساعت 6 بعدازظهر روز 17 دسامبر بود. کمیسر جونز هنوز در دفترکارش بود که به او اطلاع داده شد در یک آتش‌سوزی مشکوک در پلاژ هالینا در سواحل دریا پیرزن 75 ساله‌ای به نام مارگریت جان سپرده است. کمیسر با عجله به طرف پلاژ که در غرب شهر قرار داشت حرکت کرد. در آن ساعت غروب خیابان‌ها بسیار شلوغ و پر رفت و آمد بود. حجم ترافیک آنقدر سنگین بود که تردد خودروها به سختی انجام می‌گرفت. یک ساعتی طول کشید تا کمیسر خودش را به پلاژ هالینا که در حاشیه جنگل ساخته شده بود رساند.
کد خبر: ۳۰۸۱۱۶

مقابل پلاژ شلوغ بود. چند مامور پلیس و تعدادی از اهالی ایستاده بودند. کمیسر وقتی از خودرویش پیاده شد سروان جیمز آلن، معاون پاسگاه انتظامی منطقه در انتظارش بود. وی جلو آمد و پس از احترام گزارش داد: ساعت 5 بعدازظهر بود که اطلاع یافتیم یکی از اتاق‌های پلاژ دچار آتش‌سوزی شده و بر اثر دود ناشی از آتش یکی از مسافران به نام مارگریت جان سپرده است. ما بلافاصله و کمتر از 10 دقیقه خود را به اینجا رساندیم. قبل از ما ماموران آتش‌نشانی و اورژانس به اینجا رسیده بودند. خوشبختانه آتش قبل از سرایت به دیگر اتاق‌های پلاژ توسط کارکنان خاموش شده بود، اما از دست هیچ‌کس کاری ساخته نبود. او به خواب ابدی فرو رفته بود و یک مرگ خاموش را در آغوش گرفته بود.

سروان جیمز آلن ادامه داد: ما بلافاصله پس از حضور در محل همه جا را تحت کنترل درآوردیم و بعد هم موضوع را به مرکز فرماندهی پلیس اطلاع دادیم.

وی افزود: پلاژ هالینا از پلاژهای خوشنام منطقه است و تا به حال سابقه حوادث ناگوار در آن گزارش نشده است. سروان یادآور شد: تحقیقات ما در مورد پیرزن حکایت از آن دارد که او 2 ماه پیش خودش را با رقم بالایی بیمه عمر کرده بود و حالا با مرگش پول خوبی نصیب وراث او خواهد شد.

کمیسر چند سوال از سروان کرد و سپس به اتفاق وارد اتاق پیرزن که دچار حریق شده بود در طبقه دوم پلاژ شدند. هنوز آثار دود در اتاق وجود داشت. قسمت کوچکی از وسایل اتاق بخصوص آنهایی که در حاشیه شومینه قرار داشت در آتش سوخته بودند. ظاهر امر حکایت از آن داشت که آتش از شومینه زبانه کشیده و سپس به پتوی نازک کنار آن سرایت و سپس به مبل راحتی منتقل و منجر به آتش‌سوزی شده است. در کنار شومینه یک تکه روزنامه نیمه‌سوخته عصر به تاریخ 17 دسامبر دیده می‌شد. کمیسر به دقت آن را وارسی کرد و سپس به بازرسی از دیگر زوایای اتاق پرداخت. ظواهر امر حکایت از آن داشت که به غیر از آتش‌سوزی مورد خاصی وجود ندارد. پنجره کوچک اتاق مشرف به جنگل نیمه‌باز بود. که وقتی کمیسر از سروان آلن علت را پرسید، او اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت زمانی که ما هم آمدیم، پنجره باز بود و گویا پنجره قبل از آتش‌سوزی هم باز بوده است.

کمیسر پس از وارسی تمام اتاق به سراغ جسد پیرزن که روی مبل راحتی افتاده بود رفت.

چهره پیرزن کاملا کبود شده بود. او یک لباس راحتی به تن داشت. سرش روی دسته مبل بود و در کنار آن روی زمین یک بالش دیده می‌شد. کمیسر به دقت به وارسی جسد پرداخت. هیچ اثری از جراحت روی صورت و بدن او دیده نمی‌شد،‌اما خراش‌هایی که روی ناخن‌هایش وجود داشت حکایت از آن می‌کرد که او در آخرین لحظات عمرش بشدت تقلا کرده است. روی میز کنار مبل 2 لیوان خالی آبمیوه، عینک ذره‌بینی پیرزن، یک کتاب رمان، رادیو کوچک و پلاستیکی محتوی انواع قرص‌ها دیده می‌شد. کمیسر به دقت به بازرسی اشیای روی میز پرداخت، آنگاه به سراغ افسر آتش‌نشانی که ظاهرا تحقیقاتش تمام شده بود رفت و از وی در مورد علت آتش‌سوزی سوال کرد.

مارسل به کمیسر گفت: ظاهرا آتش‌سوزی از شومینه به روزنامه و به پتوی نازک سفری که در کنار آن بوده سرایت و سپس به مبل منتقل شده و زبانه کشیده است. خوشبختانه مسوولان پلاژ خیلی زود متوجه آتش شده و از گسترش آن جلوگیری کرده‌‌اند. اگر چند دقیقه دیر متوجه می‌شدند تمام پلاژ در آتش می‌سوخت.

وی گفت: بررسی‌های اولیه حکایت از آن دارد که آتش‌‌سوزی عمدی بوده است. مگر این که پیرزن بیش از اندازه،‌ هیزم داخل شومینه ریخته و آتش شومینه زبانه کشیده و آتش‌سوزی را رقم زده باشد.

البته علت دقیق آتش‌سوزی را می‌بایست پس از پایان تحقیقات و انجام آزمایش‌های فنی اعلام کنم.

کمیسر از وی تشکر کرد و سپس به سراغ ریچارد، مدیر پلاژ رفت و به بازجویی از او پرداخت.

ریچارد در حالی که هنوز هم ترس و وحشت در قیافه‌اش هویدا بود به کمیسر گفت: ساعت نزدیک 5 بعدازظهر بود. از دریا برمی‌گشتم که متوجه شعله‌های آتش از اتاق مارگریت شدم، سراسیمه پله‌ها را دوتادوتا طی کردم، وقتی به کریدور رسیدم، دود غلیظی از زیر در اتاق خانم مارگریت لوله می‌شد و بیرون می‌آمد،‌ با عجله به در کوبیدم و مارگریت را صدا زدم ولی پاسخی نشنیدم. چون در قفل بود یقین کردم مارگریت داخل اتاق است. پیرزن خیلی کم اتاقش را ترک می‌کرد.

او سخت بیمار بود. در از داخل بسته بود و من کلید یدکی همراه نداشتم. با عجله به طبقه پایین آمدم. با سرعت با آتش‌نشانی تماس گرفتم و بعد هم از آشپزها و مستخدمین خواستم کمک کنند آتش را مهار کنیم. در عین حال کلید یدک اتاق مارگریت را برداشتم. با همان سرعت بالا آمدم، وقتی در را باز کردم،‌ دود آتش همه‌جا را گرفته بود. بچه‌های پلاژ با تلاش خستگی‌ناپذیر به هر زحمتی بود، آتش را مهار کردند،‌ اما متاسفانه پیرزن بیچاره به خاطر دود ناشی از آتش جان سپرده بود. ما به هیچ چیز دست نزدیم. دقایقی بعد هم ماموران آتش‌نشانی و اورژانس به اینجا رسیدند. البته آتش کاملا مهار شده بود. با این وجود آنها به بررسی پرداختند. این همه ماجرایی بود که رخ داد و ما شاهد آن بودیم. کمیسر از ریچارد پرسید: پیرزن چند روز بود که در این پلاژ سکونت داشت؟

ریچارد سرش را خاراند و گفت: 5 روز است. او و پسرش هانری روز جمعه به اینجا آمدند. آنها می‌خواستند به مترو پل بروند. ولی چون پیرزن دچار بیماری شد،‌ ترجیح دادند چند روزی را در اینجا سپری کنند. هانری مرد جوان کم حرف،‌ سر به زیر و بسیار مودبی است. بی‌نهایت هم به مادرش احترام می‌گذاشت. او امروز صبح زود با لباس اسپرت با عجله برای انجام کارهایش راهی دیترویت شد، موقع رفتن سفارش مادرش را خیلی کرد و گفت شب مراجعت خواهد کرد. کمیسر نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت 8 شب بود. از آنجا تا دیترویت با ترن 2 ساعتی راه بود و ترن راس ساعت‌های زوج حرکت می‌کرد. با این تفصیل یا می‌بایستی با ترن ساعت 6 حرکت می‌کرد یا با ترن ساعت 8 که آخرین ساعت حرکت بود. اگر ساعت 6 حرکت کرده باشد می‌باید تا چند دقیقه دیگر برسد.

کمیسر پس از لحظه‌ای فکر از ریچارد پرسید: به غیر از پیرزن مسافر دیگری هم در پلاژ حضور دارد؟

ریچارد پاسخ داد: در این فصل از سال متاسفانه پلاژ کاملا خلوت است بخصوص این روزها. به غیر از خانم مارگریت،‌ 2 زن جوان هم که پژوهشگر هستند و برای انجام تحقیقات به منطقه آمده‌اند،‌ 3 روزی است که در اینجا سکوت دارند. آنها صبح زود راهی جنگل شدند،‌ اتاق آنها در انتهای سالن است. کمیسر از او پرسید: صبح مورد مشکوکی را در اطراف پلاژ مشاهده نکردید؟

ریچارد سرش را تکان داد و گفت: نه. هیچ مورد مشکوکی ندیدم. کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به سراغ دیگر کارکنان پلاژ رفت و از یکایک آنها بازجویی کرد. هیچ کدام از آنها نه چیزی دیده بودند و نه از جزئیات آتش‌سوزی اطلاع داشتند.

در همان حال که کمیسر در حال بازجویی از مستخدمین و آشپزهای پلاژ بود مرد جوان و قدبلندی که کت و شلوار قهوه‌ای شیکی به تن داشت وارد پلاژ شد. کمیسر با دیدن وی حدس زد که او کسی جز هانری نیست. هانری که ظاهرا از هیچ چیز اطلاع نداشت، به محض ورود به پلاژ و دیدن وضع نامساعد آن با قیافه تعجب‌آوری رو به ریچارد کرد و گفت:

اینجا چه اتفاقی افتاده است؟

ریچارد سکوت کرد و سرش را پایین انداخت.

هانری سراسیمه مجددا پرسید:

اینجا چه اتفاقی رخ داده؟ مادرم کجاست؟

کمیسر دستی به روی شانه او زد و گفت:

متاسفانه اتفاق بدی رخ داده.

هانری فریاد کشید: مادرم کجاست؟ چه بلایی سر او آمده است؟

کمیسر او را به آرامش دعوت کرد و بعد هم آرام آرام موضوع را برایش تعریف کرد.

هانری با شنیدن حادثه، آه سوزناکی کشید و شروع به گریستن کرد. دقایقی طول کشید تا آرام شد. سپس به سوالات کمیسر پاسخ داد.

هانری گفت: ما قصد نداشتیم زیاد اینجا بمانیم. اما وقتی مادرم بیمار شد و بیماری‌اش شدت یافت، مجبور شدیم چند روزی اینجا بمانیم. مادرم حالش بهتر شد و قرار بود فردا اینجا را ترک کنیم. امروز صبح زود من به دیترویت رفتم تا کار اداری‌ام را انجام بدهم. مادرم حالش خوب بود. از او خواستم که از اتاق بیرون نیاید. سفارش او را هم به ریچارد کردم. اما متاسفانه الان که برگشتم با این حادثه وحشتناک روبرو شدم. مادر بیچاره‌ام چقدر آرزو داشت عروسی مرا ببیند. او آرزویش را به گور برد و مرا در این دنیا تنها گذاشت. وی خاطرنشان کرد که تنها فرزند مارگریت است و هیچ برادر و خواهری ندارد.

کمیسر ساعتی از او بازجویی کرد. در خصوص شغل و زندگی‌اش سوال کرد و از این که آیا معتاد است یا خیر؟

هانری سعی کرد با خونسردی به سوالات کمیسر پاسخ دهد. گفت مدتی است که بیکار شده. علتش هم به خاطر اعتیادش بوده. اما مدتی است که اعتیاد را کنار گذاشته و به دنبال یک شغل آبرومند است. کمیسر پس از بازجویی مفصل از هانری یک بار دیگر به مرور آن چه که اتفاق افتاده بود پرداخت و مجددا از تمام صحنه جنایت بازرسی کرد. پس از انجام تحقیقات و بررسی‌های همه‌جانبه مجددا به سراغ هانری که ساکت و خاموش و با قیافه‌ای حزن‌انگیز میان مبل فرو رفته بود و توجهی به اطراف نداشت رفت. کمیسر وقتی به هانری رسید، دستی روی شانه او نهاد و با خونسردی گفت:

آقای هانری ... موظفم شما را به اتهام قتل مادرتان دستگیر کنم. با این حرف رنگ از صورت هانری پرید و با عصبانیت به چشمان کمیسر خیره شد و گفت:

شما دیوانه شده‌اید! به جای این که قاتل را پیدا کنید، پسر او را متهم به قتل می‌کنید. واقعا مسخره است. من از شما شکایت خواهم کرد. همین الان با وکیلم در این مورد صحبت خواهم کرد.

کمیسر با آرامشی که همراه با لبخند معنی‌داری بود، صندلی را پیش کشید و در حالی که می‌نشست گفت:‌ هانری، جدی نگیر شوخی کردم. باید آرام باشی و داستانی را که تعریف می‌کنم به دقت گوش دهی. فقط باید گوش کنی. کمیسر بدون این که مجال اعتراض بدهد این گونه ادامه داد: یک پسر ناخلف و بی‌رحم و معتاد، تصمیم می‌گیرد مادرش را بکشد. او شب و روز نقشه می‌کشد تا بهترین روش را برای نقشه شیطانی خود انتخاب کند. او یک روز صبح به عنوان این که کارهایش در دیترویت نیمه تمام مانده است، خیلی واضح و به طوری که همه مطلع شوند به طرف دیترویت حرکت می‌کند. اما برگشت او بسیار بی سروصدا انجام می گیرد.

او وارد پلاژ و اتاق مادرش می‌شود. در هنگام ورود به پلاژ بسیار دقت می‌کند که کسی او را ندیده باشد، وقتی از این موضوع اطمینان کامل حاصل می‌نماید به اتاق مادرش رفته و او را در آغوش می‌گیرد. مادر هم با دیدن پسرش خوشحال می‌شود. بعد هم شروع به صحبت و نوشیدن آبمیوه می‌کنند.

پسر داخل لیوان آبمیوه یک قرص آرامبخش حل می‌کند. مادر با نوشیدن آبمیوه تعادلش را از دست می‌دهد. پلک‌ها سنگین و خواب باتمام قدرت به چشمان‌اش هجوم می‌آورد، پسرسنگدل کمک می‌کند و او را روی کاناپه می‌خواباند، ‌قسمت اصلی تراژدی جنایت از اینجا شروع می‌شود.

در این لحظه هانری با عصبانیت از جا برخاست و فریاد کشید کافی‌ است، بیش از این حاضر به شنیدن این اراجیف نیستم.

کمیسر لحظه‌ای سکوت کرد و سپس به آرامی گفت: بهتر است خونسرد باشید و قسمت هیجان‌انگیز این داستان را هم بشنوید. بعد بلافاصله ادامه داد: در حالی که مادر روی کاناپه آرام می‌گیرد، پسرسنگدل بالشی برداشته و با یک حرکت سریع، روی دهان مادرش می‌گذارد و فشار می‌دهد. زن بیچاره بیهوش بسختی دست و پا می‌زند. تقلا می‌کند.

ولی فایده‌ای ندارد و پس از چند لحظه بی‌حرکت باقی می‌ماند. پسر پس از این که مطمئن می‌شود مادر جان سپرده است جواهرات مادر را برمی‌دارد و سپس برای رد گم کردن نقشه دیگری می‌کشد و تصمیم می‌گیرد، اتاق مادرش را به آتش بکشد. او برای این کار از آتش شومینه استفاده کرده، پس از شروع آتش از پنجره به بیرون پریده و فرار می‌کند.

هانری برخاست و با غضب گفت: دروغ است، یک دروغ بزرگ. این داستان ساخته و پرداخته ذهن شما پلیس‌ها می‌باشد. کمیسر گفت: دلایل زیاد است. اگر صبور باشی دلایل را هم برایت خواهم گفت.

هانری این بار با عصبانیت بیشتر گفت: دلایلتان هم بی‌معنی است . من دیگر حاضر به شنیدن حتی یک کلمه دیگری هم نیستم. فقط باید با وکیلم تماس بگیرم.

کمیسر نگاهی معنی‌دار به او کرد و روبه سروان گفت: او به جرم قتل بازداشت است.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید هانری قاتل است. حداقل 3 دلیل برای این کار داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها