برنده نوبل باشید همین است دیگر، همه کتابهایتان از خوب تا بد ترجمه میشود. البته خوبی لوکلزیو این است که به دلیل همان روح فرانسوی آثارش از یک حدی پایینتر نیست. خواندن کتابهای او آدم را وارد دنیای کاملا فرانسوی میکند. بیشتر اتفاقات آثارش در همان کشورش اتفاق میافتد. اما عجیب است که انگار در همه جا قابل اتفاق افتادن است. او برای ما یک داستان سر راست تعریف میکند. یک داستان شنیدنی به خصوص در این کتاب «ماهی طلا.» شنیدنی از آن جهت که واقعا قصه میگوید. هم دنیای فقیرانه شهر پاریس را نشان میدهد هم مردم فقیر را. هم تقابل انسانها به دلیل مسائل مالی را بیان میکند و هم احساسات آنها را در هر طبقه توصیف میکند. گاهی میگویند داستان بخشی از زندگی نویسنده است یا نویسنده براساس تجربههایش نوشته است. اما درباره این داستان به نظر میرسد دنیای یک دختر کوچک 6 ساله با نام «لیلا» خیلی فضای دوری باشد. دختری که دزدیده شده و اسیر است. مجبور است کارهای زنی به نام لاله اسما را انجام دهد. اما او که میمیرد شکل دیگری از فقر، گرسنگی و مشکلات بر سر راهش ظاهر میشود. اوشین را دیدهاید یا نه؟ حتما تعریفش را از پدر و مادرهایتان شنیدهاید: همان دختر «سالهای دور از خانه» برنج و ترب و زمین شستن. اجاق را فوت کردن. اما بعد که بزرگ میشود شکل کارهایی که باید انجام دهد فرق میکند. این ماهی طلا نیز مدام بین کلانتری و خیابان آواره است. همنشینش زنانی هستند با هزار گرفتاری. گاهی او زندگی خودش را این طور توصیف میکند: «هیچ چی نبود مگر وزوزی که مثل پشههایی از آن سر دنیا مرا از جا میپراند.» او سرگردان دنیا است: «به این ترتیب عزیمت کردیم، از آنجا رفتیم، نمیدانستیم کجا میرویم، نمیدانستیم کی برمیگردیم. هر آنچه شناخته بودیم از ما دور میشد، ناپدید میشد.»
روزگار زیاد رویخوش به او نشان نمیدهد. وقتی هم میخواهد با کسی نزدیک شود نمیتواند: «واقعا حرف نمیزدیم، به خاطر کری گوش چپم، گوش دیگرم خسته شده بود» او رفتهرفته مقاوم میشود: «دیگر از چیزی نمیترسیدم. قادر بودم با دنیا مقابله کنم.»
او روشهای مختلف را زندگی میکند و دوباره باز میگردد: «با چهره و نام دیگری دارم برمیگردم» او مشهور شده است با کمی آرامش.