یکی از پنگوئنها داشت قدم میزد که ناگهان صدایی شنیداین بر و آن بر را نگاه کرد و متوجه شد که این صدا از زیر برفها میآید. برفها را کنار زد و یک گودال بزرگ پیدا کرد و دید پنگوئن کوچولو ته گودال گیر افتاده و رفت و پنگوئنها را صدا زد. همه جمع شدند دور گودال تا تصمیم بگیرند که پنگوئن کوچولو را چگونه از آن بیرون بیاورند. هر کسی یک پیشنهاد داد. یکی از پنگوئنها گفت: بیایید همه دستهایمان را به هم بدهیم و یک طنابی درست شود تا ته گودال و دست به دست پنگوئن کوچولو را بیرون بیاوریم. یکی دیگر از آنها گفت: خوب اگر یکی از ما دستمان را رها کنیم چه میشود؟ ... یکی دیگر از پنگوئنها گفت: بیایید یک چوب بلند پیدا کنیم و با آن او را به سمت بالا بکشیم. اما یک پنگوئن عاقل بین آنها بود که گفت: به عقیده من بیایید گودال را با برف و یخها پر کنیم که هم پنگوئن کوچولو نجات پیدا کند و هم کس دیگری داخل آن نیافتد ولی اولین راه این است که یک داوطلب پیدا شود و برود پیش پنگوئن کوچولو تا نترسد. مادرش به هوش آمد و گفت: من میروم. مادر داخل گودال رفت و پنگوئن را در آغوشش گرفت و بقیه هم با کمک همدیگر گودال را پر کردند و آنقدر برف ریختند تا آب گودال بالا آمد و مادر و فرزندش هم با برفها بالا آمدند تا توانستند نجات پیدا کنند و همگی در این کار پیروز شدند و این پیروزی را همراه با تولد پنگوئن جشن گرفتند. پنگوئن کوچولو هم فهمید که مادرش فداکارترین مادر دنیاست.
گلنوشا صحرا نورد