بعدازسلا‌م

همیشه فاصله‌ای هست

پیرمرد ساکت روی نیمکت نشسته است، نه روزنامه‌ای دارد که گاهی نگاهی به آن بیندازد و خبری را بخواند و نه تلفن همراهی که گاهی زنگ بخورد و جوابش را بدهد. تنها روی نیمکت نشسته و زل‌ زده به آدم‌هایی که می‌روند و می‌آیند.
کد خبر: ۳۰۶۳۵۱

آدم‌ها را نگاه می‌کند اما نگاهش طوری است که انگار آنها را نمی‌بیند، انگار غرق در خاطراتی است که از گذر ایام در حافظه‌اش نقش بسته است؛ خاطراتی که لابد یا تلخ هستند یا شیرین. وسوسه می‌شوم که برم کنارش بنشینم و بپرسم که درست در این لحظه دارد به چه چیزی فکر می‌کند. خیلی دوست دارم که بدانم درست در این لحظه چه چیزی اینقدر ذهن او را به خودش مشغول کرده است، که اگرچه اینجا در این پارک کوچک محلی نشسته اما انگار فرسنگ‌ها فرسنگ از این مکان و آدم‌هایی که در آن می‌روند و می‌آیند دور است. دور دور دور.

دلم می‌خواهد بلند شوم و بروم کنارش بنشینم و از خاطراتش بپرسم، از این که کی به دنیا آمده؟ کجا بزرگ شده؟ اصلا سربازی رفته یا نرفته؟ اما خوب که نگاهش می‌کنم دلم نمی‌آید خلوتش را در این گوشه از زمین روی این نیمکت رنگ و رو رفته به‌هم بزنم.

پیرمرد ساکت و آرام همان‌طور روی نیمکت نشسته، حالا دیگر به آدم‌هایی که می‌روند و می‌آیند هم نگاه نمی‌کند، حالا صاف زل زده به روبه‌رویش. سرم را برمی‌گردانم و رد نگاه پیرمرد را تعقیب می‌کنم، اما چیزی نیست، چیزی که بتواند نگاهی را جلب کند.

پیرمرد همان‌طور ساکت و آرام نشسته است، نه به ساعتش نگاه می‌کند و نه اضطرابی دارد. دلم می‌خواهد بروم کنارش بنشینم و مثلا عکس روی گواهینامه‌اش را ببینم؛ عکسی که باید مال جوانی‌هایش باشد. دلم می‌خواهد ببینم جوانی‌هایش چه شکلی بوده و حالا چقدر قیافه‌اش فرق کرده.

فاصله بین ما شاید 10 متر هم نشود. اما می‌دانم که اگر این 10 متر را رد کنم و برم کنارش بنشینم، آن وقت حداقل 40 سال باید از زمان حال دور شویم، 40 سالی که برای او مثل برق و باد گذشته و برای من یک عمر است.

40 سال فاصله ‌کمی نیست. آنقدر زیاد است که بی‌خیال بلند شدن می‌شوم و قید رفتن و نشستن کنار پیرمرد را می‌زنم. روزنامه را باز می‌کنم، تیتر‌های صفحه اول را می‌خوانم، اما انگار چیزی نخوانده باشم دوباره سرم را بلند می‌کنم و زل می‌زنم به پیرمرد. با خودم فکر می‌کنم شاید 40سال بعد من جای او بنشینم و کسی که احتمالا 40 سال از من کوچک‌تر است همین‌جا، جای من نشسته باشد و زل زده باشد به من.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها