خانه بروبچه‌ها

زود فراموش می‌کنی

کد خبر: ۳۰۴۶۸۰

گفتی می‌خواهی به این آسانی دل از خاطراتم بکنی؟ از من که حتی در کشاکش تلخی خاطرات روزگار گذشته هم دل به حضورت داده بودم؟ چه زود و آسان فراموش می‌کنی.

خاطره از مشکین شهر

قطره قطره‌ها

گفتی که همه چیز تو دنیا رفتنیه اما من فکر نمی‌کردم که تو هم ما رو تنها بذاری. گفتی تو دنیا جز خودت به هیچ کسی تکیه نکن چون همیشه تکیه‌گاهها شکستنیه اما فکر نمی‌کردم تکیه‌ام به تو هم بشکنه. گفتی تو دنیا رو پاهای خودت بایست و به خودت اکتفا کن اما هنوز خیلی زود بود که بری و ما رو تنها بذاری. پروانه هزار رنگ آرزوهایم کجایی؟ نیستی و آسمان دلم خالی است از آبی بینهایت بالهایت. چگونه توانستی مرا و خاطرات مرا به فراموشی بسپاری. ثانیه‌های کشدار زمان می‌گذرند و بدون تو دنیای من دنیای سکوت است و تنهایی. دلم را به افق بی‌نهایت چشمهایت می‌سپارم و به امید آمدنت قطره اشکهایم را نخ می‌کنم و می‌دهم به باد تا دانه‌دانه برسند به دست فرشته‌ها.

عاطفه سوری 24 ساله از کرج

در عالم اعضای خانواده

پدر خانواده: نمی‌دونم امروز چرا اکبر چک خودش رو پاس نکرد. قسط فردا رو چه کار کنم؟ واااای بازم یادم رفت برم پیش این رئیس شرکته، حواس برام نمونده که. نمی‌دونم چرا ماشین این جور اذیتمون می‌کنه، یادم باشه فردا یه سر ببرمش تعمیرگاه. وقت نمی‌کنم که.

مادر خانواده: امروز اکرم خانوم قرار بود لباس جدیدی رو که داداشش از خارج آورده بود بیاره ببینم، عروسی فردا شب رو چی کار کنم؟ باز هم یادم رفت به صغری خانوم بگم یه سر فردا بیاد با هم بریم برای خرید. زهرا خانوم قرار بود امروز آش پشت پا برای مادرش بپزه. شاید نتونسته. فکر کنم فردا صبح تا ظهر باید برم اونجا. ناهار فردا رو چه کار کنم؟

دختر خانواده: امروز قرار بود سارا بیاد با هم بریم پارک، نمی‌دونم چرا نیومد. خرید هم باید بریم. همش یادم می‌ره موقع ظهر برنامه آشپزی رو ببینم. این کامپیوتر هم کلی از وقتمو می‌گیره. نمی‌دونم امشب سریال پخش می‌کنه یا نه. اصلا امروز چند شنبه است؟

پسر خانواده: باز هم امروز سعید برای فوتبال ما رو قال گذاشت، همیشه همین طوریه. کاش فردا بارون نیاد، بریم با بچه‌ها سینما فیلم جدید رو ببینیم. نمی‌دونم این پسره فرشاد لباسی که خریده بود رو چند گرفته. می‌گفت این ورا پیدا نمی‌شه. لباسش قشنگ بود. کاش بتونم مُخش رو بزنم یکی هم برای من پیدا کنه!

احمد از بابل

خبر خوب

شنیدم کسی می‌گفت: هنوز خودم هستم، اگر خبر خوبی دارید چرا و چگونه پیغام بگذارید.

بهش خندیدم. می‌گفت: خبر خوب. می‌گفت: هنوز خودمم ؛ خیلی خندیدم اما آخرش همه مژه‌هام خیس شد. خیلی گریه کردم. آه کشیدم. حسرت خوردم. یعنی هنوز کسی هست که خودش باشه؟ گریه کردم که چرا من نیستم. آه کشیدم که ای کاش بودم. حسرت خوردم که هیچ وقت نمی‌شه. خندیدم چون زندگی رو آسون گرفته بود. او می‌گفت: خبر خوب. اصلا خوب کجای جمله قرار می‌گیره؟ نقش دستوریش چیه؟ معنی این کلمه رو کی یادمون داده؟ خبر خوب، یعنی خوب و صادقانه رو چرا من نشنیدم؟ خیلی وقتا گوشامو تیز کردم تا این خوبو از دهن یکی بشنوم. خیلی توجه می‌کنم که مبادا منظور خوبشو نفهمم. چشامو به دهن خیلیها دوختم که نکنه یه خوب از جلو چشام رد بشه و من نبینمش...

خیلی وقته که چشام از فرط گریه سرخ می‌شه. دلم از اندوه زیاد یخ می‌زنه و صدام جز ضجه بی‌کسی و تنهایی چیزی نیست. خبرای خوب رو برای خودم دسته‌بندی می‌کنم که اونقدر زیادن که همراه با گریه‌هام اونا رو به دست فراموشی می‌سپرم تا چند دقیقه‌ای که باز با یه مدل تازه‌تر جلو چشمم بیان تا من به اونا بخندم و آخرش هم گریه کنم.

پرنده مهاجر از سنندج

رنگ صدا

1-می‌شینم خیره می‌شم، نقطه‌ها کورن. پا می‌شم راه می‌رم اما نفس‌گیرن. تو رو حس می‌کنم. این ناخودآگاهه. واسه من خاطرات تو نمی‌میرن. نمی‌تونم فراموشت کنم.

2-زیبایی‌ات به رنگ صدا و سکوت بود/ در گل سکوت کردی/ و در من صدا شدی.

مجید خزائی از نوشهر

چشم انتظار

1-کاش زندگی آن چشم خیره به در نبود. همان چشمی که انتظار تو را به همراه دارد. همان دری که وقتی از آن خارج شدی محکم آن را به رویم بستی و دیگر هیچ وقت بازنگشتی. چشم من آن قدر به این راه خیره مانده که سویش را از دست داد. همان راهی که قدمهایت در آن باقی مانده و گامهای تند و سریعت را در آن نمایان ساخت. چشم من به همان گامها، آن قدر خیره ماند که دیگر هیچ اثری از آنها نیست. کاش هیچ گاه نگاهم به آن در، به آن راه و به انتظار تو نمی‌نشست.

2-در آن سرای تنهایی، تو گفتی که با منی. من فراموش نکردم. این خود تو بودی. من یادم مانده است آن لحظه سخت تپیدن قلبم را. تو چه زود فراموش کردی آن لحظه را.

لنگه کفش بیابانی

پنجره

بر من خرده مگیر اگر تا آخر عمرم به انتظارت بنشینم. چون چشم انتظار تو بودن به من امید و آرامش می‌دهد. چشم به راهت می‌نشینم، شاید از پروانه‌ای که روزی از کوچه پسکوچه‌های قلبت عبور کرده و برای همیشه ماندگار شده یادی کنی. شاید از کبوتری که روزی از لبه پنجره نگاهت دانه محبت برچیده سراغی بگیری. هنوز هم که هنوزه‌ سرد ر گم روزهای بی‌توام.

حسن مسلمی از زنجان

سقف آبی

نگاهی به کوی دلتنگی‌هایم انداختم. دل شکسته خود را کنج دیواری یافتم. قسم خوردم که از نگاهت بشورم چشم. تو را دیدم و باز هم دل باختم. صدای باران باز هم می‌آید به گوش. زیر باران از نگاهت سقف آبی ساختم.

شرمین کریمی از تهران

اعتماد

یادت می‌آید روزی را که زیر سایه بید مجنون نشسته بودیم و به سیبی که در دستان تو آرام گرفته بود نگاه می‌کردیم. تو آن روز به من اعتماد داشتی. سیب را به من دادی تا آن را عادلانه تقسیم کنم ولی من قسمت بزرگ را خودم برداشتم و تکه کوچک را به تو دادم. تو آرام پلکهای پولکی‌ات را از من گرفتی و در دامان اندوه ابروانت فرو بردی و زیر لب آهسته زمزمه‌ای کردی. نمی‌دانم چه گفتی. ولی امروز به من اعتماد نداری.

شاید باید به تو می‌گفتم که آن تکه بزرگ خراب بود و من نمی‌خواستم تو آن را گاز بزنی.

اشک یخی از شهر فاصله

شب

یاد خیابان پر از ستاره دیشب بودم. بادها آهنگ جدیدی برای نواختن مهیا کرده بودند و من خیره به سیاهی شب در کوچه خاطراتم آهسته قدم می‌زدم. تمام شب به امید سپیده دم بیدار بودم و حال خورشید طلوعی دوباره دارد. من اکنون یاد شبهای گذشته‌ام و سکوت زیبای آن را به یاد می‌آورم. چشمانم به روزی خیره مانده که قرار است تو بیایی. اما هر روز دلتنگ شبم و میان تو و سکوت زیبای شب تردیدی در وجودم است. ای کاش شب بیایی تا با هم به سکوت زیباترین شب، خاطراتمان را به باد بسپاریم.

رها از شیرگاه (سواد کوه)

آرزوی پرنده

دوست داشتم پرنده‌ای بودم تا پر بکشم به آسمان و از اون بالا مردم و شهر رو ببینم و فارغ از همه هیاهویشان بال بگسترانم در میان نسیم. دوست داشتم می‌توانستم از آن بالا محبت را تقسیم کنم بین همه آنها که در این شهر پر هیاهو فارغ از حال دیگری در حال و هوای خودشان غرق‌اند و هر روز در خودشان تکرار می‌شوند. کاش پرنده‌ای بودم که می‌توانست این دو آرزویش را به انسانها هدیه کند.

آبنوس از تهران

دوشنبه‌ها

اولین بار که تو رو روی میز کتابخونه دیدم، وقتی چشمم به اسمت افتاد یاد یه جمله‌ای افتادم: چاردیواری، اختیاری!

کم‌کم ورقت زدم و رسیدم به صفحه بروبچه‌ها، همون جا عاشق تو شدم! اون موقع کرایه اتوبوس 50 تومان بود و من یک مسیری رو پیاده رفتم و با پولش یک جام جم دوشنبه خریدم.

یادش به خیر، اول آشنایی‌مون هر روز هفته رو به عشق روز دوشنبه سپری می‌کردم و حالا تمام هفته یک طرف، روزهای دوشنبه و چاردیواری و بروبچه‌ها یک طرف.

زهره محسنی از ورامین

مسیر درست

نوشته‌هایم را برای تنهایی‌هایم می‌نویسم و نمی‌گذارم حسرت آرزوهای بر باد رفته حتی در خواب شبانه‌ام آنها را بخوانند. من نمی‌گذارم دلواپسی‌های آمیخته با تردید گاه و بیگاه در خانه اندیشه‌ام سرک بکشند و دلبستگی‌هایم را ناغافل از من بگیرند. من مسیر بودن را پیدا می‌کنم و به احساسات ناگفته‌ام جرا‡ت بیان کردن می‌دهم و به دنبال بهانه‌ای می‌گردم که با آن زندگی کنم. بهانه‌ای برای نوشتن، برای شاعر بودن و از عشق سرودن. بهارم را در آرزوهای پوشالی گم کردم و سهمم از زندگی پاییزی بود، برگریزان و بی‌حاصل. گذشته را می‌توانم جبران کنم و زندگی‌ام را بسازم، اگر با یک نگاه شمع وجودم را روشن کنم و با یک تبسم، امید را به قلبم بیاورم و چراغی بیفروزم.

تیما 18 ساله از کنگاور

پیوند

من از آسمان تاریک و بی‌ستاره به چشمان آرام تو پناه می‌برم و فقط می‌خواهم تو در دلم شکوفه کنی و آرامش نفسهایت را با شبهای بی‌ستاره‌ام پیوند بزنی.

شاعر شبگرد از آسمان تبریز

درخت و مرد

تک درختی تنها/ در روی تپه‌ای نمایان بود/ در کنار درخت آتشی افروخته شد/ درخت از گرمای آتش سرخوش بود/ مردی با صدای غمگین/ در کنار درخت می‌خواند/ سپیده در راه بود و من در تنهایی خویش/ نظاره‌گر آن درخت و مرد بودم.

ا. ب. گلشن

نامه‌های رسیده

نامه‌ها و نوشته‌های این دوستان هم رسید. منتظر نوشته‌های دیگرتان هستیم.

حسن مسلمی از زنجان، رضا از تهران، فریدون حبیبی 25 ساله از تهران، فریبا 17 ساله از مشهد، نوشمک 24 ساله از کرج، سامره از سوادکوه،

نامه‌ها و نوشته‌های زیبایتان را برای ما به نشانی تهران، خیابان میرداماد، روزنامه جام‌جم، ضمیمه چاردیواری، صفحه بروبچه‌ها بفرستید یا به آدرس ایمیلی که در صفحه اول ضمیمه چاپ شده ارسال کنید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها