محمدجواد سلطانی
گوش ماهیها
و ما مشتهایمان را در ساحل
پر از حلزون و گوش ماهی کردیم
وقتی برگشتیم
حلزونها خانه را روی دوش
میبردند به جاهای باریک
جاهایی که فقط در خواب میشود دید
مثل تو
که در کابوس سراغم میآیی
مثل پدر
که هنوز در خوابهایم سرگردان است
بیدار که میشوم
صدایم میگیرد
و اناری در سینهام ترک بر میدارد
که نه شیرین است
نه ترش
داغ است
مثل بوسهای که از پشت شیشه برایم پرت کردی
میدانی/ تو هیچ وقت عاشق خوبی نبودهای
قلبی را دزدیدی
که دو سکته را رد کرده بود
و این بار تو بودی
که حالا زخمهایت سر باز کرده
چقدر باید لب حوض نشست
زخمها را شست
برای ماهیها از تو گفت
ماهیها چرخی بزنند
طرحی از تو را برایم بکشند
و نقش بر آب بشوی
گوشِ ماهیها به این حرفها بدهکار نبود
تو نبودی/ پدر نبود
خانه روی دوش حلزونها میرفت
و ما در پشت شیشه
به کف روی آب فکر میکردیم
به حبابهایی که پر و خالی میشوند
و ماهیای که یک روز سرش به سنگ میخورد
مریم ترنج