در این روزها دعا مستجاب میشود پس من را هم دعا کن... سجاد گفت باشه و در حالی که سیبش در دستهایش بود به خواب عمیقی فرو رفت و خواب دید که آقای زیبایی پیشش آمده و سیب را در دهانش میگذارد و میگوید پسرم سیبت را بخور. سجاد گفت من نمیتوانم. آقای نورانی گفت تو امتحان کن حتما میتوانی و سجاد گاز بزرگی به سیب زد و آب زیادی از سیب بر روی لبهایش چکید و از طعم خوب و خوشمزه آن و سردی قطرههایش از خواب پرید و دید که صدای اذان صبح همه جا را پر کرده و هنوز سیب در دستهایش است. اشک از چشمهایش جاری شد و بلند شد و نشست و گازی با قدرت خارقالعادهای به سیب زد و جوید آنقدر قدرت در وجود او آمده بود که دلش میخواست تمام خوراکیها را بخورد. با خودش گفت: چه خبر شده من قبلا هیچ کاری نمیتوانستم انجام بدهم. پرستاران و مادرش که آمدند ماجرا را برایشان تعریف کرد و همه منقلب شدند. مادر به سجاد گفت: عزیزم خیلی خوشحالم چون خداوند به تو نظر کرده و تو شفا پیدا کردهای و از حالا به بعد همه چیز را میتوانی بخوری. پسرم تو به کرم ائمه اطهار و خدای بزرگ خوب شدی.