تصویر عاشورا در قاب سینما و تلویزیون

تصاویر امروزی یک قیام بزرگ

عاشورا به عنوان یکی از بزرگ‌ترین وقایع تاریخ تشیع تاثیری شگرف و عمیق در فرهنگ تشیع به جا گذاشته است. دامنه این تاثیرات به هنری به نام هنر هفتم هم رسیده است. در سینما و تلویزیون ایران تاکنون بارها شاهد پخش فیلم‌ها و سریا‌ل‌هایی بوده‌ایم که به صورت مستقیم و غیرمستقیم به واقعه عاشورا و قیام امام سوم شیعیان پرداخته‌اند. گاهی این آثار توانسته‌اند به زیبایی به این واقعه بپردازند که نمونه آن شده است فیلم روز واقعه یا سریال شب دهم، گاهی هم این اتفاق به هر دلیلی رخ نداده است.
کد خبر: ۳۰۲۲۴۸

«مفاهیم عاشورایی» تاکنون در چندین فیلم و سریال دستمایه کار قرار گرفته‌است. سریال‌های پریدخت (‌سامان مقدم)، آخرین دعوت (سعید سهیلی‌زاده)، شب دهم (حسن فتحی) و فیلم‌های مصائب دوشیزه (‌مسعود اطیابی)، دست‌های خالی (‌ابوالقاسم طالبی)‌ جزو آثاری هستند که در چند سال اخیر گوشه‌هایی از عشق و ارادت ایرانیان به سالار شهیدان را به تصویر کشیده‌اند.

در این مطلب نگاه کوتاهی داریم به چند مورد از این آثار، اول سراغ فیلم «روز واقعه» می‌رویم که اگر چه در سال‌های اولیه دهه 70 ساخته شده، اما بازخوانی‌اش می‌تواند همچنان خاطره‌انگیز باشد.

ده نما از روز واقعه

عبدالله تازه مسلمان است. پیش از آن که مسلمان شود، گرفتار عشق زمینی راحله شده. 37 بار در خانه زید (‌با بازی عزت‌الله انتظامی) را کوبیده؛ اما هر بار جواب منفی شنیده است. هنوز هم یادآوری «نه» راحله آزارش می‌دهد. به همین خاطر است که به راحله می‌گوید: آه راحله تو هرگز گمگشته امواج بیابان نبوده‌ای، تا بدانی آن نه که بگویی، از مرگ آن کس که در ریگ رونده فرو می‌رود، مخوف‌تر است.

آنهایی که در مسلمانی از عبدالله پیشکسوت‌ترند به زید اعتراض می‌کنند. به این که آنها 60 سال از مسلمانی‌شان می‌گذرد اما عبدالله یک تازه وارد است. می‌گویند: مسلمانی ما 3 نسل است و از او هیچ. زید سوالشان را بی‌جواب نمی‌گذارد: تو اگر مسلمانی از پدر داری، او این گنج به رنج خویش یافته است. زید تفاوت شخصیت عبدالله را با دشمنان حسودش به خوبی درک کرده. می‌داند که ایمان عبدالله بوی تازگی می‌دهد و ایمان آنها بوی «غرور جاهلیت» ذهن عبدالله سرشار از سوال است.

چگونه ممکن است؟

وقتی خبر شهادت مسلم بن عقیل را می‌شنود می‌پرسد: آیا مسلم از کافران و حرامیان بود؟ و جواب می‌شنود: نه. از بهترین مومنان بود. عبدالله متعجب می‌شود. سوالاتش لحظه به لحظه بیشتر می‌شوند: مگر نه این که در محرم جنگیدن حرام است؟ چگونه ممکن است کوفیان ساعتی پیش پشت سر مسلم بن عقیل نماز بگذارند و ساعتی دیگر سرش را در شهر بگردانند؟

عبدالله خیلی چیزها را نمی‌داند و نمی‌فهمد. از او می‌پرسند حسین را می‌شناسی. می‌گوید: او مقتدای راحله است. از یک تازه مسلمان بیش از این انتظاری نیست. همه توشه عبدالله، آن نوری است که بر صفحه دلش تابیده.

ما برای برداشتن بند آمده‌ایم نه نهادن بند

زید از ایمان دامادش دفاع می‌کند. می‌گوید مسیح برگزیده خداوند بود و حالا سرسپرده او در کلمات سید علوی، صدای خدا را می‌شنود. عبدالله به دنبال پاسخ پرسش‌هایش می‌گردد. دوست دارد از حسین بیشتر بشنود. می‌شنود که حسین با اسیران نصرانی مهربانانه رفتار کرده. عیسی مسیح را نزد آنها به شفاعت گرفته تا آشفتگی نکنند. سپس بند را از پایشان برداشته و گفته: ما برای برداشتن بند آمده‌ایم نه نهادن بند.

کیست که مرا یاری کند؟

هنگامی که مرد کوفی پیغام می‌آورد، عبدالله گوش‌هایش را تیز می‌کند. مرد کوفی هوش و حواس عبدالله را به هم می‌ریزد. به همین خاطر است که نمی‌تواند در شب عروسی‌اش همچون دیگران شادی کند. دست‌افشانی مردان عرب سرخپوش توجهش را جلب نمی‌کنند. او ندایی را می‌شنود که هیچ کس دیگر نشنیده است: کیست که مرا یاری کند؟ اطرافیانش فکر می‌کنند او دچار توهم شده است. فردا مسیح را در نینوا به صلیب می‌کشند.

انگار ندای آسمانی فقط به همین یک نفر الهام می‌شود. عبدالله تشنه شنیدن حقیقت است. درمی‌یابد که کوفه زیر بار ظلم جابر است. حسین باید بیاید و امویان را امر به معروف کند. باید بیاید و سنت پیامبر را جاری کند. می‌فهمد که یاران حسین آن قدر نیست که بخواهد به خونخواهی مسلم برخیزد.

عبدالله مردد است بین ماندن، رفتن به سمت کوفه. عقل می‌گوید، بمان، دل می‌گوید برو. عبدالله ندای قلبش، گوش می‌کند.

حسین با من وداعی غریب کرد

صدای تاخت و تاز اسب عبدالله در صحرای بی‌آب و علف می‌پیچد. از مسیری که نخل‌ها دو طرفش را محاصره کرده‌اند، می‌گذرد و به سمت کوفه روانه می‌شود. عبدالله پا در زمین و سر به آسمان دارد. به دنبال ستاره گمگشته‌اش می‌گردد. «ای ستاره خودت را نشان بده وگرنه شرق و غرب را گم می‌کنم.» در تاریکی شب‌های بیابان به دنبال حقیقت می‌گردد. در مسیری پا می‌گذارد که پیش از او مولا و مقتدایش از آن گذر گرده. بیابان‌نشینانی که عطر حسین به مشامشان خورده از «او» برای عبدالله می‌گویند. یکی از آنها می‌گوید: «حسین با من وداعی غریب کرد.»

بتان زنده بر زمین‌اند

عبدالله به یک بتخانه مخروبه می‌رسد. او می‌داند همان جایی ایستاده که حسین نیز چند روز پیش بوده. دوست دارد بداند پیشوایش در این بتخانه چه کرده و چه گفته. مرد بیابان نشین جمله‌ای می‌گوید که شوق «عبدالله» را برای روانه شدن بیشتر می‌کند. حسین گفته: چگونه سنگی بر بتان مرده بیندازم؛ حال آن که بتان زنده بر زمین‌اند.

عشق مرکب حرکت است، نه مقصد حرکت

عبدالله به شمشیر گداخته خیره می‌شود. عشق یعنی این؛ یعنی گداختن و این سخن حسین است... و عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت. تا این عشق با تو چه کند. این عشق تنها بنای مستحکمی است که عبدالله می‌تواند بر آن تکیه زند. اگر «عشق حسین» نبود، عبدالله سرگشته بیابان می‌شد.

در راه «مدعیانی» را می‌بیند که از جبهه جنگ گریخته‌اند. همان‌ها که نتوانسته‌اند بر دنیا دوستی‌شان غلبه کنند. آنها فریاد پشیمانی سر داده و خاک بر سر می‌ریزند. همچون یک لشکر شکست‌خورده ناله می‌کنند. روی برگشتن ندارند و پشیمانند از این که بی‌وفایی کردند. عبدالله از بزم عروسی‌اش یعنی نقطه‌ای که فریاد شادی سر می‌دادند رسیده به جایی که فقط فریاد حسرت به گوش می‌رسد. اینها را که می‌بیند عزمش را جزم می‌کند برای رفتن و رسیدن.

خودستایان تکیه بر اریکه‌ها زدند

خودستایان تکیه بر اریکه‌ها زدند و کتاب خدا را چنان می‌خوانند که به سود ایشان است. انبانشان را از انباشتن پایانی نیست. این نیست آنچه ما می‌گفتیم. مرد بیابان‌نشین سخن حسین(ع)‌ را به گوش ‌عبدالله می‌‌رساند. حسین می‌دانسته که جوانی به این ایستگاه می‌رسد. سفارش کرده که تشنگی جوان را رفع کنید و به او اسبی بدهید. اما شمشیر نه! انگار قرار نیست ‌عبدالله شمشیری داشته باشد.

فردا مسیح را در نینوا به صلیب می‌کشند

‌«بیابانی خشک‌تر از این نبود؟» این جمله را ‌عبدالله وقتی به زمین‌های ترک خورده می‌رسد، فریاد می‌زند. او می‌داند که خدا دارد امتحانش می‌کند. یاد ندای آسمانی می‌افتد: «فردا مسیح را در نینوا به صلیب می‌کشند» با خودش می‌گوید: «ولی‌ مسیح را که سال‌ها پیش به صلیب کشیده‌اند»! بعد به فکر فرو می‌رود:‌ «ولی مسیح را مسیحیان به صلیب نکشیده‌اند. چگونه شما فرزند رسول خدا را...»!

«عدالت» در زنجیر و «حقیقت» بر سر نیزه

برای ‌عبدالله لحظه‌ها زود دیر می‌شوند. او عصر روز عاشورا به کربلا می‌رسد. زمانی که «عدالت» را در زنجیر و «حقیقت» را بر سر نیزه می‌بیند. جز نظاره کردن کار دیگری نمی‌تواند بکند. او خیره می‌شود به شمشیرهای آغشته به خون، خیمه‌های به آتش کشیده شده، سنگی که از زیرش خون می‌چکد و...

مصائب دوشیزه (‌مسعود اطیابی)‌

یکی از سکانس‌های کلیدی فیلم جایی است که ژانت وارد منزلشان می‌شود و می‌بیند و از در و دیوار حیاطشان پرده‌های سیاه عزاداری آویزان کرده‌اند. ژانت برآشفته می‌شود و پرده‌ها را می‌کند. چند جوان عزادار را هم که برای امام حسین(ع) لباس سیاه پوشیده‌اند، از خانه بیرون می‌کند.

پدر به سمت ژانت می‌آید و از او می‌خواهد کوتاه بیاید. ژانت اعتراف می‌کند که نمی‌تواند قبول کند در خانه یک خانواده مسیحی، مجلس عزاداری امام حسین(ع) برگزار شود.

او یادآوری می‌کند که این دعوا مربوط به امسال و پارسال نیست و همیشه بین خود و خانواده‌اش جریان داشته.

پدر ژانت حرف آخر را می‌زند:‌ «من و مادرت نمی‌تونیم این در رو به روی عزادارهای حسین ببندیم. تو اگه می‌تونی ببند.»

کارگردان با این تصویر روزنه‌ای به سمت شخصیت‌محوری «مصائب دوشیزه» می‌گشاید. ژانت یک مسیحی دو آتشه و متعصب است. او نمی‌خواهد خانواده نامزدش بفهمند که آنها مراسم آیینی شیعیان را اجرا می‌کنند. اما پدر مسیحی ‌ژانت این‌گونه فکر نمی‌کند. او از دوستداران امام حسین(ع) است. نام دخترش را فاطمه گذاشته، چون مطمئن است که این دختر هدیه‌ای آسمانی است. مادر ژانت که سال‌ها بچه‌دار نمی‌شده، سرانجام در مراسم تاسوعا و عاشورا نذری برای امام سوم شیعیان می‌کند. نذر و آرزوی او برآورده می‌شود و این خانواده صاحب یک دختر می‌شوند.

حتی دایی ژانت هم نمی‌تواند علاقه‌اش را به مراسم عاشورا پنهان کند. او به ژانت می‌گوید: «پدر و مادرت دلبسته این شب‌هان. خود من هم برای محرم‌های این خونه دلم تنگ می‌شه.»

عشق اقلیت‌های دینی به امام حسین(ع)‌

مسعود اطیابی در این فیلم بیش از هر چیز در پی نشان دادن عشق و علاقه اقلیت‌های دینی ایرانی به شخصیت والای امام حسین(ع) است.

یکی از سکانس‌های تاثیرگذار فیلم جایی است که یک پسر جانباز مسلمان (امین)‌ دارد روی دیوار کلیسا طرح حضرت مسیح را می‌کشد و در خانه دختر مسیحی ژانت،‌ سفره نذری امام حسین(ع)‌ پهن شده است.

پیام مهم فیلم اطیابی این است: فقط شیعیان نیستند که به سالار شهیدان عشق می‌ورزند. دیگرانی هم هستند که قدرت معنوی‌اش را باور دارند.

در «مصائب دوشیزه» پوریا پور‌سرخ، مهدی پاکدل، بهنوش طباطبایی و... به ایفای نقش پرداخته‌اند.

بهنوش طباطبایی در نقش یک دختر مسیحی بازی روانی را ارائه داد. در جلسه مطبوعاتی این فیلم در جشنواره فیلم فجر از بهنوش طباطبایی پرسیدند، شخصیت خود شما چقدر به ژانت نزدیک است؟ او بلافاصله واکنش نشان داد و گفت:‌ «اصلا شبیه نیست. من برای این که ژانت را باور کنم، باید باورهای خودم را خراب می‌کردم، چون من یک مسلمان سیده و حاجیه هستم و ژانت مسیحی است. ما 2 تا هیچ شباهتی به هم نداریم.»

دست‌های خالی (‌ابوالقاسم طالبی)‌

گره فیلم به دست ‌امیرحسین و با توسل او به امام سوم شیعیان باز می‌شود. با دعای امیرحسین یک بیمار شفا می‌یابد.

امیرحسین یک جانباز از جنگ برگشته است. یک عده که نمی‌توانند زلالی و پاکی او را تحمل کنند، مدام برایش توطئه‌چینی می‌کنند. اما امیرحسین شفای پسر همین آدم‌ها را از خدا طلب می‌کند و پسر که به کما رفته، در آخرین لحظات چشم‌هایش را باز می‌کند.

آنهایی که فیلم را از تلویزیون یا در سینما دیده‌اند، صدای آهنگین زنده یاد خسرو شکیبایی را به یاد می‌آورند که در سکانس پایانی داشت از لحظه‌ای می‌گفت که امام حسین(ع) را به خواب دیده بود. «خواستم بگم اسیر بودم؛‌ دیدم حسین(ع)‌ و همه اهل بیتش اسیر بودن. خواستم بگم جهاد کردم؛‌ دیدم جهاد من کجا و جهاد حسین کجا. دیشب کربلایی شدم. انگار آقا رو دیدم. خواستم بهش بگم اما روم نشد.»‌

امیرحسین از یک آزمون بزرگ سربلند بیرون می‌آید. او که پیروز می‌شود، همه یک نفس راحت می‌کشند. امیرحسین برای پیشوایش یک دل‌شکسته می‌برد. اگر گفتید در کدام صحنه بیشتر از همه دلش می‌شکند. آنجا که بدخواهش مسخره‌اش می‌کند و می‌گوید: «دیوونه حسین! برو به اون حسینت بگو چرا همه بدبختی‌ها باید سر من بیاد.»

فیلم چند صحنه دیگر هم دارد که همسر و دختر امیرحسین دارند مسجد را برای مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورا آماده می‌کنند.

اسم فیلم هم ارتباط معنایی با موضوع بحث ما دارد. امیرحسین در یکی از دیالوگ‌هایش اعتراف می‌کند که در برابر عظمت حسین، دست‌هایش خالی است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها