مرد کت و شلوار پوشیده که انگار میماند که چه شیئی را برای اندازه قد برنجها مثال بزند برای فرار از این موضوع رو به مرد میگوید: «احمدآقا همش که شد آب و لپه. ناسلامتی گوشت هم داره این خورشتا. همش بزن قربون اون هیکلت باباجون. نذار گوشتاش ته قابلمه بمونه.»
پیرمرد آرام آرام ملاقه را به گوشه دیگ خورشتها میکوبد و با پشت دست عرق پیشانیاش را میگیرد.
سرمای روزهای نخست زمستان هم باعث نشده است که عرق به پیشانی مرد مسن نیاید. مرد کت و شلوار پوشیده باز میانداری میکند و میگوید: «اوس احمد خدای ابوالفضل بخواد سال بعد دو تا گوساله میزنیم زمین برای سلامتی عزاداراش. امسال که گوشت کافی بود؟ هان؟»
مرد کت و شلوار پوشیده حتی نمیگذارد که جواب سوالش را از پیرمرد بگیرد و ادامه میدهد: «حاجاحمد ولی هر کاری کنی خورشت قیمه پارسالی خیلی جا افتاده بود. حاجحسن هستا که توی پاساژ کویتیها لوازم خونگی میفروشه اون اینو میگفت. به قول اون قیمه ما یه طرف تموم قیمهها....»
پیرمرد نمیگذارد مرد حرفش را ادامه دهد با هیجان رو به مرد میگوید: «حاجی قربون امام حسین برم. هر سال غذای عزاداراش خوب میشه. نگران نباش. امسال هم خوب شده. حاجحسن کیه که بگه غذای ما خوبه یا بد، آقا باید تاییدش کنه که من میگم کرده.»
مرد کت و شلوار پوشیده که انگار از این حرف ناراحت شده باشد رو به پیرمرد میگوید: اوس حسن زیر اجاقو یه مقدار کم کن الان عزادارا میرسن.