امیر در زندگی درست خلاف همان جهتی حرکت کرد که والدینش به او توصیه میکردند. هرچقدر پدر او اصرار داشت به درس و تحصیل بها بدهد، امیر از نیمکت و کلاس و کتاب فراری بود: «علاقهای به درس خواندن نداشتم. به هر بدبختی که بود دیپلمم را گرفتم و بعد بدون این که دنبال دانشگاه و ادامه تحصیل باشم، تصمیم گرفتم وارد بازار کار شوم.»
اگر چه تصمیم امیر با خواسته خانوادهاش مغایر بود، پدر باز هم از حمایت فرزندش دست نکشید و ترجیح داد همچنان مراقب پسر جوانش باشد: «پدرم برایم یک کارگاه تولید کفش باز کرد و خودش هوایم را داشت که یک وقت بازی نخورم و سرم کلاه نرود. او خیلی مراقب من بود ولی من به نصیحتهایش توجهی نداشتم و فکر و ذکرم چیزهای دیگری بود.»
یکی از دلایلی که باعث شد امیر به کارهای خلاف کشیده شود، درآمد زیاد او آن هم در سن پایین بود: «آن موقع ماهانه حدود 2 میلیون تومان سود میکردم. وضع مالیام خیلی خوب بود و همین باعث شد کمکم آدمهایی که ادعای رفاقت میکردند، دور و برم جمع شوند. من شده بودم سلطان آن جمع. هرجا که میرفتم پنج شش نفر دنبالم بودند. مهمانی میگرفتم، خرج میکردم و... خلاصه این که زندگی مرفهی برای خودم درست کرده بودم.»
بزرگترین مشکل امیر نرسیدنش به بلوغ فکری بود. او نمیدانست با پولی که به دست میآورد چه باید بکند. خودش میگوید: «در مهمانیهای شبانه مواد مخدر به وفور پیدا میشد. البته من نمیخواستم معتاد و خیابان خواب شوم. اشتباهم این بود که فکر میکردم فقط تریاک آدم را به این حال و روز میاندازد و بقیه مواد هیچ ضرری ندارد. برای همین افتادم دنبال کوکایین و خودم ر ا حسابی معتاد کردم. کارم به جایی رسید که ماهانه 500 تا 600 هزار تومان خرج مواد میکردم. البته به دوستانم هم که همیشه دنبالم بودند میرسیدم، چون خوشم میآمد همیشه چند نفر دورهام کنند و من سلطان و رئیسشان باشم.»
گفتههای امیر از وجود اختلالاتی در روند رشد او حکایت دارد و نشان میدهد این جوان با وجود ورود به جامعه، هنوز آمادگی ذهنی و روانی برای این کار را نداشته و برای جبران کمبودها و خلا‡های روانیاش در مسیرهای غیرمتعارف گام برداشته است.
این جوان داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «همه هوش و حواسم پی مواد و مهمانیهای شبانه بود و دیگر به کارگاه رسیدگی نمیکردم. وقتی به خودم آمدم، دیدم حسابم خالی است و 500 میلیون تومان چک دست مردم دارم. هیچ راهی برای پرداخت بدهیهایم نداشتم. به همین خاطر یک روز تصمیم خودم را گرفتم. به کلانتری رفتم و خودم را معرفی کردم.»
بعد از آن بود که امیر برای اولین بار در زندگی زندان را تجربه کرد. با وجود تمام اشتباههایی که مرتکب شده بود، پدر همچنان به حمایت از فرزندش ادامه داد و سعی کرد او را به راه راست بازگرداند: «بعد از 3 سال با کمک پدرم از زندان آزاد شدم و ازدواج هم کردم، اما دیگر زندگیام به روال سابق برنگشت. دیگر از کار و کارگاه و اعتبار خبری نبود. من در حبس اعتیادم را ترک کرده بودم، اما خیلی زود دوباره گرفتار شدم. این بار در کار خلاف دیگر هم افتادم. خرید و فروش شیشه میکردم، زورگیری هم در پروندهام هست. البته چند جرم دیگر را هم به من نسبت دادهاند که آنها را قبول ندارم. خلاصه این که باز هم اشتباه کردم. آن خطای اول برایم درس عبرت نشده بود. باز هم به زندگی ناسالم ادامه دادم تا این که دستگیر شدم.»
امیر در حالی که سرش را پایین میاندازد، میگوید: «حدود 10 روز بعد از دستگیری، فرزندم به دنیا آمد. من نمیخواهم زندگی او را تباه کنم. برای همین این بار که آزاد شدم دیگر سراغ خلاف نمیروم و با خودم عهد بستهام اصلاح شوم.»
مریم عفتی