« دنیا چشم از ما بر نمیدارد » سروده الهام اسلامی
وسواس شاعرانه
سینا علی محمدی
درباره مجموعه شعر «دنیا چشم از ما بر نمیدارد» سروده الهام اسلامی در نگاه اول باید گفت اگر تعداد اندکی از شعرهای این مجموعه نه چندان پرحجم را نادیده بگیریم میتوان گفت اسلامی شعرهای پخته و مهمتر از آن منسجمی را با وسواسی ظریف انتخاب کرده و به چاپ رسانده است. حجم اصلی شعرهای «دنیا چشم از ما برنمیدارد» همانطور که از تقدیم نامه و پیشانی کتاب برمیآید، درونمایهای عاشقانه دارند که خطاب به همسرشاعر سروده شدهاند، مردی (رضا بروسان) که هم در جهان واقعی و هم در جهان مخیل شعرهای همسرش نقش سنگین و متفاوت شاعر را بهعهده دارد: سرباز/ ! همسر مرا نکش/ او شاعر است ؛ دنیا را از شعر تهی مکن / سرباز/! کودک مرا نکش/ کودکان مرگ را ناگوار میدانند / ما خواستار جنگ نبودیم/ ما از سکوت پشیمان بودیم
این نمونه یکی از موفقترین شعرهای کتاب است، شعری که در سطح عاشقانه و روایت تغزلی عاشق و معشوق باقی نمیماند و شاعر به عنوان یک زن با توجه به نقش ویژه معشوقش که او هم شاعر است و همچنین جایگاه مادر بودن خودش نگاهی عاشقانه، اجتماعی و انسانی را در هم میآمیزد و نفرتش را از پدیدهای به اسم جنگ در پوششی از کلمات بسیار ساده، اما عمیق نمایان میکند.
اسلامی در شعرهای این مجموعه همیشه مانند نمونه بالا روایت توضیحی و توصیفی را انتخاب نمیکند و گاهی مخاطبش را با پرسشهای حداقل به ظاهر فلسفی و جدی روبهرو میکند؛ پرسشهایی که خود شاعر ترجیح میدهد به آنها پاسخی ندهد و تنها ذهن خواننده شعرش را به سویی پرتاب میکند و در میانه راه نیز رهایش میکند:
گلها بهترند یا درختان میوه دار ؟/ زیبایی بهتر است / یا برکت؟
یا در این شعر:
افسردگی ام طبیعی است / اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود/ نمی دانم اگر مرگ بیاید/ اول گلویم را میفشارد/ یا دلم را
رسول گرامی اسلام فرمود: «دانش گنج است و کلید آن پرسش است» در نمونه نخست با یک پرسش تقابل زیبایی و اندیشه (برکت) بخوبی از سوی شاعر مطرح میشود؛ پرسشی که ذهن مخاطب را به تفکر و تامل وا میدارد و با تعلیق ادامه مییابد و در نهایت بیآنکه نتیجهگیری خاصی کند در ایجاز کامل مخاطب را رها میکند تا به دنبال این پرسش حرکت کند. اما نمونه دوم بخشی از یک شعر نسبتا بلند است که در آن میتوان ایدئولوژی شاعر رامشاهده کرد و به نوعی شاید مانیفست زندگیاش محسوب میشود، شعری که شاعر در آن از بایدها و نبایدها سخن میگوید، از آنچه میخواهد و آنچه که هست:
می خواهم شعرم / چون شایعهای در شهر بپیچد/ و زنان هربار چیزی به آن اضافه کنند
زبان الهام اسلامی در این مجموعه زبانی سالم اما محافظه کار است به طور کلی جسارتها، خلاقیتهای شاعرانه در فرم و ساختار و زبان در این مجموعه کمرنگ است و اسلامی بیش از آن که نوآور باشد، نوگراست. در پایان باید گفت، اسلامی در این مجموعه نشان میدهد که شاعر کمتوان و ضعیف یا آماتوری نیست به همین دلیل قطعا شعرهای به مراتب بیشتری در کارنامه چند ساله اخیر خود دارد که به دلیل همان وسواس پسندیدهاش از چاپ آنها صرف نظر کرده و شاید به قول مارکز که میگوید «موفقیت یک نویسنده بیش از آن که وامدار آثار چاپ شدهاش باشد مدیون آثار دور ریخته و چاپ نشدهاش است» اسلامی هم موفقیت نسبی اش در این مجموعه را وامدار آثار چاپ نشده و وسواس و انتخاب سختگیرانهاش است.
«نیزن، جذامی و باد» سروده سعدی گلبیانی
نماینده راستین شعر پیشرو
علی مسعودینیا
نخستین مجموعه سعدی گلبیانی جدا از هر حسن و عیب احتمالی یک ویژگی غیر قابل انکار دارد: شما با خواندن این دفتر تردیدی نخواهید داشت در این که با شاعری جسور و تجربهگرا مواجه هستید که عمده تلاشش در راه ارائه پیشنهادهای تازه به شعر امروز ایران و گذرکردن از پارادایمهایی است که بر شعر ما استیلا یافتهاند. معنای این رویکرد بالقوه، آن نیست که او به خرق عادت و شکستن ساختارهای معمول و معهود بسنده میکند. اتفاقا چهره راستین شعر او را در جاهایی میتوان دید که او نه به تخریب ساختارهای قدیم که به ایجاد ظرفیتهای تازه ساختاری میپردازد. این رفتار غالب او با شعر است، اما در برخی شعرها، یا به بیان بهتر در بخشهایی از برخی اشعارش از این رفتار عدول و به نوعی از قالبهای پیشساخته ساختاری و زبانی استفاده میکند و البته در این حیطه هم اکثرا موفق است. از همین رو بهدور از هر تعارف و تملقی میتوان او را یکی از نمایندگان شعر پیشرو امروز ایران دانست و با دلایل محکمهپسندی بر این نظر تاکید داشت.
دلیل اول نیروی بیحصر و مهارنشدنی تخیل شاعر است که موقعیتها، آدمها، تصاویر و حتی گاهی الحان و زبانهای چندگانه را طوری کنار هم کولاژ میکند که گویی از ابتدا همه در خاستگاهی واحد جای داشتهاند:
«نه، من چگونه بگویم زیبایی/ که غروب تمشک شهد و لگدخوردهای است/ که سوسک بزرگی در آرواره قصابیاش میکند/ و بردههای شلاقخور/ فسیل مرا / در خرسنگهای هزارساله از غار آوردهاند»
دلیل دیگر، مهارت وی در ارائه روایتی است غیر خطی و سیال که از طریق تصویرپردازی، موقعیت راوی یا شخصیتهای حاضر در روایت را توصیف میکند و پیش میرود و جالب آن است که پس از خواندن یکی دو شعر او متوجه میشویم که به هیچوجه نمیتوانیم نهایت روایت را حدس بزنیم و اصلا معلوم نیست که قرار است به کجا برسیم که این خود، گواهی دیگر است بر بیلجامی تخیل زیبای او.
«کوهستان را در جیب مانتوی سیاهت تا میکنی/ بعد پشیمان میشوی / درش میآوری/ تا خورشید در جای خالی من غروب کند/ بنابراین/ او تو را جوری دوست دارد/ که خودت هرگز نداشتهای/ مثل دلتنگی ساحل یک طرف دریا برای طرف دیگرش»
سومین گواه، شعور زبانی گلبیانی است که در جایجای شعرهای این کتاب جلوهگر میشود و هر چند در برخی مواقع مثل اولین شعر کتاب به نظر میرسد شاعر قصد دارد تمام قدرت و تسلط زبانیاش را به رخ بکشد، اما در غالب موارد، کارِ زبانی او کاملا در خدمت ایجاد فرم است و به نوعی در متن حل شده است. این مساله شاید نوید رسیدن نسلی از شاعران باشد که شعرشان توانایی آشتی دادن زبانگرایی افراطی با رویکرد محافظهکاری زبانی هواداران کلاسیک شعر معناگرایانه را دارد:
«سر یازده کوچه سمت دست/ سه قرار دارم با شما، شما و شما/ یازده و نیم، نیمه من میرود در فلان اداره/ یازده و نیم نیمه من میآید بیرون/ آن نصف دیگرم یادش رفته چه یادش رفته»
گلبیانی با «نیزن، جذامی و باد» نام خود را به عنوان شاعری حرفهای و جدی و خلاق تثبیت میکند و میتوان امیدوار بود که اگر به همین حد بسنده نکند و پتانسیلهای بالفعلنشده شعرش را با همین اجرای حرفهای و به دور از وسوسه خودنمایی تکنیکی ارائه کند، در آینده مجموعههای درخشانتری از او خواهیم خواند.
«بی خوابی عمیق» سروده محمدمهدی سیار
نوآوری مبتنی بر سنت
علی محمد مودب
محمدمهدی سیار شاعری است که بسیار پیشتر از بیخوابی عمیق با برخی شعرهای این کتاب برای دوستداران شعر شناخته شده است. شعرهایی مثل «مالک رسیده است به آن خیمه سیاه» و «مباد سفره رنگینتان کپک بزند» و «از کتاب درسی آن سالها» و «شطرنج» از این دست شعرها هستند. چنین اقبالی برای یک شاعر جوان نتیجه چیست؟
سیار دانشجوی دکتری فلسفه است و با علوم اسلامی نیز تا سطح پایه یک حوزه آشناست و همین مشخصه وقتی به تواناییهای فنی او اضافه میشود، به سرعت به شعر او درخشش خاصی میبخشد که شعر جوان امروز ما کمتر از آن برخوردار است. بیخوابی عمیق چنان که از نامش برمیآید، محصول تامل و تعمق است و از این نظر در عرصه شعر امروز جوان کمنظیر به نظر میرسد. چنانچه زندگی را به 3 قسمت معاش، عبادت و خلوت و تفریح تقسیم کنیم، بیخوابی عمیق بیشتر محصول ساعت خلوت است و البته برخی شعرهایش هم به دو ساعت دیگر میپردازند. شعر نخست کتاب به نام «پایان» با توحید سر و کار دارد و شعر دوم درگیری عمیق و آهسته و پیوستهای با مرگآگاهی و نوعی قیامت همواره را روایت میکند. و همین خط در تمام کتاب ادامه مییابد. هنر امروز و به ویژه سینما که تاثیرگذارترین هنرهاست، البته بیشتر درگیر آن دو حیطه دیگر است و از این نظر تحت تاثیر جریان هنر روز غرب است. مساله مهم این است که زندگی ایرانی باید با مرکزیت ساعت خلوت و عبادت تنظیم شود، که الگوی وارداتی آن 2 ساعت دیگر و بویژه تفریح و سرگرمی را محور قرار میدهد و با فربه کردن آن ساعتها ساعت خلوت و عبادت را از کار میاندازد و وقتی این ساعت محور نباشد، تمام حیطههای زندگی ما رنگ و بوی بومی خود را از دست میدهند. البته یک کمکاری عمده ما آن است که در حوزههای سهگانه فکر، هنر و رسانه برای آن دو ساعت متن نداریم و برای این یکی هم عمدتا به متون تاریخیمان متکی هستیم بیآنکه به بازتولید شایسته آنها موفق شویم. مجموعه بیخوابی عمیق شامل شعرهایی در قالبهای سپید، غزل، قطعه، رباعی و نیمایی است و نشان از توانایی شاعر در قالبهای متفاوت دارد. البته این مجموعه همه شعرهای محمدمهدی سیار نیست و او بسیاری از آنها را به دلایلی برای مجموعهای دیگر کنار گذاشته است. این انتخابگری، خود نشان از درک حرفهای شاعر دارد که سعی کرده است شعرهایی متناسب با هم را در یک مجموعه جای دهد. از حیث تکنیک، محمدمهدی سیار شاعری با حیای تکنیکی بالاست؛ چرا که از عادات مرسوم برخی شعرهای جوان که ویژگیهای فنیشان را به اصطلاح به رخ میکشند و حتی به چشم مخاطب فرو میکنند)!( مبراست و هنرنماییهایش بسیار آهسته و پیوسته است و لحظاتی مثل(فال حافظ هم هر بار که میگیرم باز/ مژده ای دل که مسیحا نفسی... میآید) را خلق میکند. تازگی و زیبایی این سطر را مقایسه کنید با اقسام پشتک و وارو زدنهای تکنیکی برخی شعرها (می ریز ریز ریز...)
و نکته آخر اینکه موفقیت سیار در نیماییها نشان میدهد میراث ادبی نیما که آخرین بار در هیئت دلارای قیصر عزیز، علیرغم تمام بیمهریهای زمانه جلوه کرده بود، در میان شاعران جوانی مثل محمدمهدی سیار همچنان زنده است.
«دروغهای مقدس»، سروده حامد ابراهیمپور
اندیشه جهانی و شعر ایرانی
داوود خاناحمدی
شعر حامد ابراهیمپور بویژه در کتاب دروغهای مقدس در عین پایبندی به سنت هزار ساله شعر پارسی و جریان یافتن روح سیالش در کالبد پیر اما هنوز استوار کلاسیک، با استفاده از تمام ظرفیتهای این میراث گرانقدر با مطالعه و دانشی که شاعر از یک سو در علوم زمانه خود و تجربهای که از زیستن در کلانشهری با خصوصیات تهران دارد، از سوی دیگر این شعر را قادر میسازد که در عین پایبندی به سنت، مدرن باشد. امری که شاید بسیاری از منتقدان را وسوسه کند که به غلط شعر او را شعری پستمدرن بنامند. برای جلوگیری از تطویل کلام تنها به بیان تیتروارمولفههایی از کتاب میپردازیم . یکی از مولفههای مهم ابراهیمپور اندیشهورزی و فلسفه است که در رگهای بسیاری از شعرهای این کتاب جاری است حتی عاشقانهترین و پرامیدترین شعرهای آن مرگاندیشی است. مرگاندیشی ابراهیمپور گاهی آنچنان تلخ و تراژیک است که یادآور فلسفه اگزیستانسیالیسم پوچگرای کافکا، کامو و سارتر است و آدمی را ناگزیر از آن میسازد که در بستر مرگاندیش اشعار قدم زده، از آن بهراسد، با آن بخوابد و کابوسی را لحظه لحظه زندگی کند و حتی آنگاه که ذهن سیال شاعر سراغ سپیدهای احتمالی را در پشت تاریکیهای چند لایه میگیرد، رنگ قافیهها و واژهها در این مرگاندیشی هراسناک میخشکد. (نگاه کنید به شعر کابوس صص 28 و 29)
البته این مرگاندیشی در جای جای کتاب به عنوان یکی از بسترهای فلسفی شاعر روایتگر شکوه، حسرت و زندگی قهرمانان و اسطورههای اشعار است. از جمله در شعر سهرابکشان که با برخوردی منحصر به فرد با اسطوره سهراب، از تکنیکهای مدرن روایت و فن گسست روایت و شیوه خاص شکست زمان بهره میگیرد، وارد شدن راوی در روایت نیز (همچون برخی کارهای بورخس و...) برداشتی دیگرگونه از این اسطوره معروف در بستر همان مرگاندیشی گفته شده به دست میدهد. (سهرابکشان، صفحات 42، 43 و 44)
ویژگی دیگر شعر ابراهیمپور، بومیگرایی و بومیسرایی آن است. خصوصیتی که بر عکس بسیاری از همنسلان وی که به بهانه مدرنیسم، پست مدرنیسم و دیگر ایسمهای رایج با بریدن از میراث گذشته از یک سو و فرهنگ رایج جامعه که به آن فرهنگ عامه نیز گفته میشود از سویی دیگر، در ورطهای از بیهویتی فکری و زبانی گرفتار آمدهاند، این عامل با بروز هنرمندانه خود در کتاب ابراهیمپور به شعر وی هویتی داده که در عین اینکه اندیشههای مدرن در رگهای اشعار جاری است.
مشخصه دیگر این کتاب که کنار بومیسرایی، آن را متفاوت میسازد، اندیشه جهانی آن است که برای جلوگیری از به درازا کشیده شدن کلام تیتروار مؤلفههایی را که موجب میشود سخن و اندیشهای این چنین جهانی به شمار آید، برمیشماریم:
1- انسانمداری (اومانیسم): شعر ابراهیمپور و اندیشهای که آن را میسازد، در بستری از تفکر اومانیسم تعدیل یافته بنا شده است که وقتی در قالب غزل قرار میگیرد، میوه انساندوستی بر شاخسار آن، قابل چیدن است. 2 ظلمستیزی و جامعه محوری: اومانیسم ابراهیمپور، اومانیستی لیبرالی و فردگرا نیست؛ چرا که جامعهگرایی و ظلمستیزی و دردی را که شاعر از طبقه ضعیف جامعه و ستمی که بر آن میرود، درون خود دارد، در بسیاری از جاهای شعر، خودش را گاه عریان (شعر روایت ص 48، 49، 50 و شبح ص 102) و گاه به صورت پنهان و پوشیده (تله موش ص 74 و خوابزده ص 22) نشان میدهد. 3 جهانشمولی و جهان وطنی: وقتی شاعر در غزل مارکوپولو، جهانگردی میشود که شرق تا غرب عالم را طی میکند، نباید انتظار داشت که چون شیخ اجل به دنبال کسب تجربه (سیر آفاق) بوده یا همچون مولانا و دیوجانوس انسان را بجوید (سیر انفس.) شاعر ما چون هر انسان مدرن دیگری که دهکده جهانی را باور دارد، جهان وطنی میاندیشد و برایش فرق نمیکند که انسانی که او دوست میدارد در مونیخ و ونیز زندگی کند یا دوشنبه و دهلینو. کافی است خودش (انسان) باشد، اهل هر کجا که شد. عرب باشد یا روس، مسلمان باشد یا مسیحی فقط انسان باشد. (مارکوپولو ص 93) یا در شعر یوسف (ص 87) که شاعرانه فریاد میزند: فرقی نمیکند که داستایوفسکی و چخوف باشی یا صور اسرافیل و بامداد که در اینجا 4 زندان است و ممکن است دیوارهایش به هر کجای این جهان ریشه داشته باشد.
«دالان حاج مختار...» سروده مجید سعدآبادی
تصویری از شاعرانه زیستن
اکبر میرجعفری
با تأخیر سوار بر واگن آخر به دنیا آمدیم
انگار در تکانهای آخر هم میشود عاشق شد
این قطار و ریلهایش شبیه زیپی است
که وقتی به مقصد میرسیم
تمام راههای پشت سرمان بسته است.
همین چند سطر از شعر سعدآبادی میتواند اشاره روشنی به بیان و زبان وی باشد. جوانی، تازگی و طراوت مشخصه این کتاب است.
در زمانهای که نحلههای مختلف شعری باعث شده شعر معاصر بخصوص شعر جوان را با بحران مخاطب روبه رو کند، سرودههای سعدآبادی نشان داده است که میتوان تازگی و طراوت را طوری به تحریر درآورد که با مخاطب همنوا باشد. در دالان حاج مختار پلاک 9، جان لطیفی در جریان است که صمیمیت، درخشانترین ویژگی آن محسوب میشود و صمیمیت نام دیگر عاطفه است و آنان که از فضیلت زیستن با شعر بهره بردهاند، میدانند که شعر بیعاطفه شعر نیست، زیرا به جان هیچ کس راه نمییابد.
اگر همنسلان سعدآبادی به بهانه تکنیک، فرم و ساختار راهی را رفتهاند که به صمیمیت نرسیدهاند، سعدآبادی چنین نکرده است. شعر او را میتوان ادامه راهی دانست که بزرگان معاصر پیموده و تجربههای گرانبار خود را در اختیار جوانان گذاشتهاند. نکته دیگری که در شعر سعدآبادی به چشم میخورد، مضامین لطیفی است که برای عمده مخاطبان دستیافتنی است.
این مضامین که حاصل تخیل شفاف سعدآبادی است، نشاندهنده تجربیات فراوان وی در عرصه زندگی است. چنین است که باید گفت: سعدآبادی زندگی عریضی داشته است و تجربیات او بسیار گستردهتر از آدمیانی است که هر روز بیهیچ تشخصی از کنار هم میگذرند. با خواندن این مجموعه میتوان شیوه زیستن سعدآبادی را تماشا کرد.
دالان حاجمختار به خواننده شعر معاصر نوید میدهد که شاعری حرفهای قدم به عرصه نهاده است. تاکید میکنم شاعر حرفهای، زیرا وی به معنی واقعی کلمه شاعرانه زندگی میکند و شاعرانه زیستن را در شعرهایش به تصویر میکشد. سعدآبادی اگرچه شعرهای زیادی سروده است، اما هنوز فرصت زیادی دارد تا عیوب احتمالی شعرهایش را برطرف کند.
هنوز همراه من است/ عقده دوچرخهای که دو طرف فرمانش را/گرفتیم و به خیابان آمدیم/ گاهی اوقات با شستم زنگ میزنم
و صدایش را در شعرهایم میشنوید/ گاهی هم کودک درونم سوارش میشود/ و بیاراده زمین میخورد./ اینجا بجز من و دوچرخه/ همه چیز حالت عادی دارد/ حتی تویی که بر ترکبند نشستهای/ بزودی واقعیت، دست دور گردنم میاندازد/یا میکشد مرا در یک تصادف! البته بعد از کتاب دالان حاجمختار از سعدآبادی کتاب قزلآلای خال قرمز نیز به زیور طبع آراسته شد که طبیعتا در این کتاب با تجربههای جدید وی روبهروییم که بعضی از عیوب ساختاری و زبانی مجموعه قبلی را برطرف کرده است.
من و تو از میان دو رود سبز شدیم/ و گزنهها را نسل به نسل کنار زدیم
آن روزها تعریف متفاوتی داشتیم/ از هر آنچه فکرش را بکنی
و به باغچههای بیش از صد گل/ میگفتیم قاره/ و روستا دسته گلی بود/ که هر روز برای تو میآوردم/ چند نسل پیش محمد هم ازدواج کرد/ و عشق به تنهایی توانست/ دین خدیجه را کامل کند/ بقیه راه را خودت برو/ دوست دارم/ مثل گزنهها کنار بروم/ بر سنگی تکیه کنم
و به عبور بیجهت عابرین/ نیش بریزم
«پارو زدن در خاک»، سروده داریوش معمار
شعری که میاندیشد
آرش نصرتاللهی
مجموعه شعر «پارو زدن در خاک»، از 2 دفتر تشکیل شده است که ژرفای شعرها در دفتر اول بیش از دفتر دوم به نظرم رسید. نه به خاطر استفاده از المانهای قابل لمس، روزمره و خصوصی در دفتر دوم، بلکه به دلیل اتفاقاتی که در تودرتوهای معنایی دفتر اول افتاده است؛ اتفاقاتی که گاهی هم با لایههای زیرین زبانی درهم آمیخته شده است.
البته کمی تعجیل و عدم پرداخت کافی در برخی کارهای همین دفتر اول یافت میشود، به طوری که نشانههای موجود در آن دست شعرها به اندازهای نیست که به لمس همهجانبه متن برسیم، در نتیجه ابهامی در متن تولید میشود که دافعهای را به همراه دارد. شعر «زندگی در مخزن؛ مرگ در فروردین» صفحه 11 را از این دست میدانم.
در دفتر دوم شاعر با پرداختن به گوشههای زیست خود به ابراز موارد جزیی زندگی میرسد که در مواردی موفق به تعمیم گزارههای شخصی متن خود میشود و در مواردی نه. به هر صورت شعرهایی که داریوش معمار کنار هم قرار داده است تا مجموعه «پارو زدن در خاک» را بسازد، شعرهایی هستند که دغدغه داشتن اندیشه و پسزمینه فکری غنی را در سر دارند.
ممکن است معمار در مواردی از دفتر دوم این مجموعه، از وضعیت یادشده فاصله گرفته باشد، اما در دفتر اول بخوبی برای رسیدن به اندیشهای مناسب تلاش میکند و به موفقیتهای قابل ملاحظهای نیز دست مییابد.
همانطور که از نام این مجموعه برمیآید، پارو زدن در خاک، مصداق حاصل هیچ است برای کوششی که در جریان است. این هیچ در قسمتهای مختلف مجموعه به صورت مستقیم و غیرمستقیم نشان داده میشود. بازشناسی موقعیتهای هیچ در متن معمار به شناخت شعر او کمک خواهد کرد.
بلوط بلندی میان چشمه تاریک/ جزیی از اجزاء/ سایهای در میان سایهها/ هیچ بزرگی در راه.
و نگاه میکنم به هیچ بزرگ/ زیبای باورنکردنی.
جنبههای دیگری از تجربههای اندیشه که در شعر معمار مشهود است، دیگرگونی نگاه او به جهان و پدیدههای پیرامونش است. این دیگرگونگی مخاطب را در معرض برجستگی مفاهیم معمول قرار میدهد و به بازشناسی آنها نزدیک میکند؛ به عنوان نمونه:
توجه شود که در همین شعر نیز به نوعی مفهوم هیچ یاد شده، ارائه میشود آنجا که میگوید: همه چیز؛ در همه چیز/ حبس است.
او با ارائه نگرشی نو نسبت به المانهای معمول زندگی، تا حدودی توانسته است خاستگاه اندیشهای دیگرگون را نشان دهد. وجود چنین حرکتهایی در شعر، افزون بر آشنازدایی، برای رسیدن به باورهای نو، فکر مخاطب را به کار میبندد! این بازشناسی یکی از کارکردهای اصلی شعر میتواند باشد.
مرغدانی نیستم / بادکنکی هم به سرنوشتم متصل نبوده/ تا شهر را از فراز ببینم / روزها و سالها / مانند حلقههای چاه مرا / به تاریکیهای عمیق متصل میکنند.
اما یکی از رفتارهای زبانی شعر معمار در این مجموعه، تخصیص حالتها و رفتارهایی به اسمهای متن است که به گونهای غیرمترقبه و آشنازدایانه باشد و این کار را با تکرار زیاد انجام میدهد. ترکیبهایی چون: و چشمانت را که خشکیده بود/ در گودال مدام صورت
یکی دیگر از مواردی که در ساختار زبانی برخی شعرهای این مجموعه قابل تامل است، مصدری بودن رفتارهای موجود در آنهاست که نوعی تعلیق در هر دو حوزه فرم و معنا را در بر میگیرد. این نوع شکل زبانی، منجر به نسبیت مواضع متن میشود و وضعیت مناسبی را برای شعر به وجود میآورد.
زبان شعر معمار همچنین تا حدودی ساده به نظر میرسد و از آن دسته شاعرانی است که در دهه 80 با ارائه شعری که زبان آدمیزادهای دارد، فرصت لازم برای لذت کشف را در متن خویش آفریدهاند. در واقع شکستگی زبان در شعر معمار، در راستای شکلدهی شاخصهای معنایی اجرا میشود. از جمله شعر «زن» ص69: مادر زیباییش را/ آویخته بود به بند/ ما در باد/ ما در باران/ میخواست/ تنها کمی/ آزادتر باشد.
به هر صورت معمار در تلاش است تعادلی میان دستکاری حالتهای متعارف زبان و بازیابی معنایی شعرش برقرار کند. او که این کار را از مجموعه شعر قبلیاش «مرگ در ساحل آمونیاک» آغاز کرده در این مجموعه، شکل کاملتری از تعادل یادشده را ارائه کرده است.
«از پنجرههای بیپرنده» سروده علیرضا بدیع
ضربالمثلی برای فخامت
آرش شفاعی
شاید اگر نیما چشم ما را به روی عینیت و فردیت در شعر نمیگشود و از ما انتظار نداشت که با کنار گذاشتن سهلگیریها و عادتهای زبانیمان با شعر به عنوان یک مفهوم شخصی شده و عینی شده روبهرو شویم، حرفی درباره مجموعه «از پنجرههای بیپرنده» از علیرضا بدیع نمیماند.
بدیع در این مجموعه به شکلی روشن قدماییتر شده و با اتکا به عادتهای ادبی و دانسته و داشتههای خود شعر میگوید. نگارنده این سطور که سرودههای پیشین بدیع را خوانده است و با فراز و فرودهای شعر او آشناست، میداند که بدیع، شاعری است کاملا مسلط به زبان و عنصر فخامت که عنصر درونی و شخصی شعر اوست و با ویژگیهای اقلیمی و زبانی شعر او گره خورده است. به عبارت دیگر، فخامت شعر بدیع مسالهای اکتسابی و تزریق شده از بیرون نیست. او با زبانی آشناست که عناصر فخامت را در خود دارد و اگر شاعر خود بخواهد نیز شعرش با این تشخص زبانی و آهنگی که در شعر کهن فارسی، سراغش را داریم، گره خورده است اما در مجموعه تازه بدیع، اصرار بر تشخص بخشی بیشتر و به اصطلاح توی چشم بودن این فخامت نشان از این دارد که شاعر رگ خواب اغلب مخاطبان خود بخصوص مخاطبان حرفهایتر شعر جوان امروز را تشخیص داده است و با برجستهتر کردن رنگ و بوی قدمایی شعر سعی در به انفعال کشیدن مخاطب دارد.
توضیح این مساله شاید در فرصت اندکی که این نوشته دارد، کمی سخت باشد اما در سخنی فشرده شده میتوان گفت بدیع نسبت به مجموعه پیشین خود از تمایزهای شخصی و فردی در کارش کاسته است و به روشنی سعی در بازآفرینی متن ادبی از دل قراردادهای پیشین میان شاعر و مخاطب عادت کرده به متون کهن و و تناسبهای آشنای آن دارد. بازآفرینی تضادها و تناسبهای معنوی و لفظی چون شاه و شطرنج، یوسف و چاه، راستین و آستین، سلیمان و نگین، آینه و آه، سومنات و بتکده و... نمونه روشنی از این قدماییگرایی افراطی دارد که در اغلب موارد، بدون گذشتن از فیلتر یک نگاه شخصی و دگرگونکننده نسبتهای آشنای پیشین در شعر نشستهاند.
این رجعت در شعر بدیع تنها در صور خیال خلاصه نمیشود، چرا که مضمونهای شعری او نیز به عنوان شاعری مضمونپرداز که گاه مضمونپردازیهای رشکبرانگیزی نیز دارد برآمده از دل سنت شعری است نه تجربه شخصی:
گرفتهاند به نام غنایم جنگی / سیاهلشکر موها کمان ابرو را
آیا اگر شاعر خیلی راحت و صمیمی تصویری از موهای ریخته بر پیشانی و ابروهای گمشده در زیر زلفها را ارائه میکرد، بهتر به مخاطب خود حس ستایش زیبایی را انتقال میداد یا این بیت عجیب و غریب که در آن، نقش و دلیل وجود آن غنایم جنگی مشخص نیست و معلوم نیست چرا تصویر ملیحی مانند ریختن مو بر پیشانی را باید به جنگ تشبیه کرد؟ این گونه تشبیهها که برآمده از سنت ادبی و عادت شعری به جای مانده از قرن چهارم در توصیف معشوقهای جنگاور اسیر گرفته شده است، در شعر و زبان و بیان امروز چه جایگاه و خاستگاهی دارد؟
البته بدیع گاه سعی میکند دل مخاطبان امروزی شعر را که به دنبال تهور و نوآوری از شاعر هستند، با دستکاریهای احتیاطآمیزی در قالب به دست آورد (حساب شعرهای آخرین مجموعه که از کارهای گذشته اوست، مانند غزل 42 از این قضاوت جداست.)
در نگاهی کلی باید گفت، علیرضا بدیع در تازهترین مجموعهاش تواناییهای شاعرانه و تسلط خود بر زبان و مضمونپردازی را به رخ مخاطب میکشد، اما همچنان بر گفتمانهای مسلط و عادتهای رایج در شعر فارسی متکی است و اگر ذهن و زبان خود را از سلطه این عادتها خلاصی ندهد؛ پس از چندی، در دایره تکرار در شعر به دور خود خواهد چرخید.