«سلام. من 19 ساله هستم و امسال دومین باری بود که در کنکور شرکت کردم. راستش خیلی تلاش کردم اما موقع جواب دادن به سوالها تسلط کافی نداشتم. این شد که نتوانستم نتیجه خوبی بگیرم و فقط در یک رشته معمولی دانشگاه پیام نور شهرمان قبول شدم. روز اعلام نتایج همه چیز را از دست رفته میدیدم، احساس میکردم زندگیام را باختهام. به معنای واقعی در خودم شکستم و احساس یأس و ناامیدی همه وجودم را فرا گرفت. از حال بد خودم که بگذرم، به خانوادهام میرسم. رفتار خانوادهام از آن روز با من خیلی عوض شده و هر روز بدتر هم میشود. در فامیل ما در هر خانه یک دکتر یا مهندس پیدا میشود. حالا من با این وضع باعث سرافکندگی خانوادهام هستم. این حرفی بود که مادرم به من زد و حالم را از بد، بدتر کرد. تصمیم گرفتم به خودم بیایم و دوباره شروع کنم. راستش ته دلم هنوز امید داشتم و احساس میکردم اگر تلاشم را مضاعف کنم و جدیتر درس بخوانم، موفق میشوم. وقتی تصمیمم را به خانوادهام گفتم از حرفی که زدم پشیمان شدم و این تصمیم را نادرست فرض کردم. آنها در جواب به من گفتند: اینها همهاش حرف است، تو نمیتوانی، هیچی نمیشوی، تو را چه به این حرفها...
هر روز باید کنایه زدنها و مقایسه کردن با دختر فلانی و پسر بهمانی را تحمل کنم. هر روز باید بشنوم که تو باعث خجالت ما هستی و شاهد تحقیرهای شان باشم. هنوز هم این رفتار خانوادهام را باور ندارم. باور ندارم که این طور پشت مرا خالی کنند و تنهایم بگذارند و به جای امید دادن و دلگرمی، مدام ناامیدم کنند. آنها با هزار جور اکراه و تحقیر میگویند همین رشته را بخوان، باز بهتر است از این که سال بعد هم در خانه بمانی و آخرش از این هم بدتر شوی. به اصرار زیاد خانواده ثبتنام کردم ولی اصلا این رشته را دوست ندارم و نمیخواهم در این رشته تحصیل کنم چون میدانم همیشه حسرت رشتهای را میخورم که دوست داشتم و همیشه به این فکر میکنم که شاید در آن یک سال میتوانستم مسیر زندگیام را تغییر دهم.
چند روز قبل با خواهرم دعوایم شد. مادرم آمد و سرم فریاد کشید که خیلی خوب نتیجه گرفتی، داد و فریاد هم راه میاندازی؟ به همه اینها گوشه و کنایههای فامیل را هم اضافه کنید. دیگر خسته شدهام. نمیدانم چه کار کنم. به راهنماییهای شما دوستان عزیز خیلی احتیاج دارم. بدجوری سر دوراهی ماندهام.
همین رشتهای را که قبول شدم بخوانم یا دوباره تلاش کنم؟»