مامانش چند بار باهاش صحبت کرده که پسرک گل من، یه بچه و دانشآموز خوب وقتی از مدرسه برمیگرده خونه، اول از همه باید دستاش رو بشوره. بعد روپوش مدرسهاش رو در بیاره، کیفش رو سرجاش بذاره و غذاش رو بخوره. یه کمی استراحت بکنه و اون وقت تکالیفش رو انجام بده. بعد از همه اینکارا میتونه بازی کنه. شبم قبل از خوابیدن باید وسایلش رو جمع کنه. اما مجید گوش نمیده. مادرش مجبوره هر شب وسایل مدرسه این پسر شیطون رو جمع و جور کنه!
صبح که از خواب بیدار میشه، همه چیز رو از مامانش میخواد: «کیفم کجاس؟ جورابم کجاس؟ کتابامو جمع کردی.»
حتی مامان با ناظم مدرسه درباره این موضوع حرف زده و آقای ناظم هم به مجید تذکر داده اما بازم این عادت بدش رو کنار نذاشته.
***
تا اینکه یه روز مامان بهش گفت که مجید جان، از امروز به بعد دیگه باید خودت وسایلت رو جمع کنی. من دیگه این کار رو انجام میدم! اما پسرک توجهی نکرد و مثل همیشه وسایلش رو نامرتب انداخت اینطرف و اونطرف. صبح روز بعد، وقتی میخواست بره مدرسه هیچ چیزش آماده نبود. نه کتاباش، نه کیفش، نه روپوشش و برای پیدا کردن هر کدومش باید همه جا رو میگشت. بالاخره آماده رفتن شد. صبحانه خورده و نخورده، از خونه اومد بیرون. دیرش شده بود. با عجله به سمت مدرسه که نزدیک خونشون هم بود رفت، اما وقتی رسید زنگ خورده بود. پشت در مدرسه موند. چند دقیقهای که گذشت، آقای ناظم اومد و گفت: «بچهجون الان چه وقت اومدن به مدرسهاس؟ چرا دیر اومدی؟» مجید که جوابی نداشت، چیزی نمونده بود گریهاش بگیره، با همون حال گفت: «آخه آقا اجازه، وسایلمون رو صبح پیدا نمیکردیم.»
آقای ناظم گفت: «یعنی چی که پیدا نمیکردیم، مگه کجا بودن؟»
مجید گفت: «آقا اجازه، ما ...»
حرفی برای گفتن نداشت، برای همین آقای ناظم گفت: «اگر یه کمی مرتب بودی، اینطوری نمیشد. حالا منم مجبورم از نمره انضباطت کم کنم تا دیگه دیر نیایی.»
مجید که بغض کرده بود با همون حال گفت: «آقا به خدا تقصیر ما نبود، مامانم اونارو جمع نکرده بود.»
مگه مادرت باید وسایل شما رو جمع کنه؟ هر کسی باید خودش کارهاشو انجام بده. خیلی زشته یه پسری که بزرگ شده و کلاس دومه، اینقدر نامرتب باشه و کارش رو یه نفر دیگه انجام بده. حالا اگر قول بدی که دیگه تکرار نشه، شاید بخشیدمت و بذارم بری کلاس.
مجید به حرفهای آقای ناظم توجه کرد. قول داد که دیگه پسر خوبی بشه و گفت: «آقا اجازه میشه شما هم از نمرهمان کم نکنید؟»!
رضا بداقی