حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
طاووس تبدیل شده بود به یک پرنده فوقالعاده زیبا که وقتی در مقابل آفتاب میایستاد هزارها رنگ به چشم میخورد.
زیبایی طاووس کمکم به گوش همه رسید و از تمام نقاط جنگل به محل زندگی طاووس میآمدند تا او را ببینند. تمام حیوانات دوست داشتند در نزدیکی طاووس زندگی کنند و از زیبایی او بهره ببرند. طاووس دیگر وقت استراحت نداشت و همیشه دور و برش شلوغ بود. دیگر یک پرنده گوشهگیر نبود و کاملا اجتماعی شده بود. هر کسی که به دیدنش میآمد، هدیهای برایش میآورد و حیوانات دیگر با او عکس یادگاری میگرفتند.
طاووس کمکم مغرور شد و خودش را بالاترین مقام دانست. هیچکس را به اندازه خودش محترم نمیشمرد. حالا طوری شده بود که هیچکس را قبول نداشت و این غرور باعث شد همه از او دور شوند و دوباره شد یک پرنده تنها و منزوی، ولی غرور به او اجازه نمیداد خودش به سراغ دوستانش برود و از تنهایی درآید. دوباره طاووس افسرده شد.
یک روز نشست و دانه دانه با نوکش پرهای زیبای دمش را در آورد و راه افتاد در جنگل، پرها را بین همه دوستانش پخش کرد. آنها هم با خوشحالی میگرفتند و به خودشان وصل میکردند.
در بین راه قورباغه او را دید و از او پرسید که چرا خودت را به این روز درآوردی؟ طاووس گفت: «من چیزی را که باعث غرور من و دور شدنم از اجتماع و دوستانم میشود نمیخواهم.» از آن روز طاووس عوض شد و همه او را دوست داشتند و بعد از مدتی دوباره پرهایش درآمد.
گلنوشا صحرانورد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....