عشق واقعی

کد خبر: ۲۹۴۸۳۶

من چند ماه صبر کردم. هر روز رفت و آمد خود را طوری تنظیم می‌کردم که در خیابان یا مجتمع چند ثانیه‌ای مثلا اتفاقی با امیلی برخورد کنم تا این‌که او گفت موضوع را با خانواده‌اش در میان گذاشته و آنها بشدت مخالف هستند. تصور می‌کنند من مقاصد منفی در سر دارم و می‌خواهم دخترشان را به بازی بگیرم و آینده او را خراب کنم.

به همین دلیل پس از مدتی ناگهان از آنجا رفتند و من دیگر خبری از امیلی نداشتم. چند سال گذشت. من فوق‌لیسانس خودم را هم گرفتم و برای تدریس وارد کالج شدم. در تمام این مدت نگاهم به دنبال امیلی بود، اما نتوانستم خبری از او بگیرم. یک روز که از کالج بیرون می‌آمدم، امیلی را دیدم که برای دیدن یکی از دوستانش به آنجا آمده بود. هیچ‌کدام باورمان نمی‌شد، اما فهمیدم که او حالا دانشجوی دانشکده مهندسی است و خانواده‌اش برای این‌که از من دور شود، از آن محل رفته‌اند و از او خواسته‌اند به من خبر ندهد.

همچنان علاقه زیادی به او داشتم، پس گفتم که اگر او هم راضی است، تقاضای ازدواج خود را یک بار دیگر مطرح کنم.

او از من خواست چند جلسه با یکدیگر گفتگو کنیم و مسائل‌مان را مطرح کنیم. همین کار را هم انجام دادیم.

امیلی هم تمایل داشت با من ازدواج کند. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت و آن هم این‌که او از من خواست به دلیل مخالفت والدینش، خودم موضوع را با مادرش در میان بگذارم. اما مادرش حاضر به دیدن من نشد و فقط تلفنی با من صحبت کرد.

او با لحنی بسیار سرد به من گفت علاقه‌ای به وصلت من با دخترش ندارد، زیرا من مردی هستم که از دوران دبیرستان مزاحم دخترش شده‌ام و با ازدواج با او قصد داشتم مانع تحصیل و موفقیت امیلی شوم. حالا هم دست از سر دخترش برنمی‌دارم و با وجود حدود 10 سال اختلاف سنی، نمی‌توانم دخترش را خوشبخت کنم.

او به من گفت مادر هر دختر نوجوانی وقتی ببیند که پسری با فاصله سنی نسبتا زیاد، در سن کم از دخترش تقاضای ازدواج می‌کند نگران می‌شود و احساس خطر می‌کند.

اما موضوع این است که همه اینها سوءتفاهمی ‌بیش نیست و من همین حالا نیز بهترین موفقیت‌ها و خوشی‌ها را برای امیلی می‌خواهم. مطمئن هستم که واقعا دوستش دارم، زیرا با گذشت این سال‌ها هنوز به او علاقه دارم. حالا از نظر شغلی و مالی هم در وضعیت بهتری هستم و می‌توانم رفاه امیلی را تامین کنم و او هم با خیال راحت به دانشگاه و کارش برسد.

چند روز قبل، با یک کارشناس امور خانواده مشاوره کردم و او به من گفت 10 سال قبل برای ازدواج امیلی زود بوده و او نمی‌توانسته تشخیص مدبرانه‌ای بدهد، اما حالا او 25 ساله است و می‌تواند برای آینده‌اش تصمیم بگیرد. در آن زمان خانواده‌اش تصمیم گرفتند با نقل مکان او را از من دور کنند، اما حالا باید خودش انتخاب کند. می‌تواند با خانواده‌اش صحبت کند و بگوید که با وجود این‌که خیلی آنها را دوستشان دارد اما می‌خواهد مرد زندگی‌اش را خودش انتخاب کند.

امیلی بالاخره باید از خانواده‌اش جدا شود و مستقل زندگی کند و آنها نمی‌توانند تا آخر عمر نظرشان را به او تحمیل کنند. او می‌تواند محترمانه نظرش را به آنها بگوید و برای شرکت در مراسم ازدواجمان آنها را دعوت کند. اما من نمی‌خواهم خانواده او احساس کنند فرزندشان را از آنها گرفته‌ام. من واقعا او را دوست دارم و جز خوشحالی و رضایت او نمی‌خواهم. به همین دلیل تصور می‌کنم این راه برای خانواده‌اش ناخوشایند است و شاید موجب شود آنها هرگز تمایلی به دیدن من پیدا نکنند. ای‌کاش پدرش حاضر بود چند جلسه‌ای با من گفتگو کند تا ببیند من صادق هستم و نیت بدی ندارم، اما نمی‌دانم در نهایت چه می‌شود. حالا فقط منتظر تصمیم و نظر امیلی هستم.

مترجم :‌سحر کمالی‌نفر
منبع:washingtonpost.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها