خب بگذریم از این حرف ها! عرض به خدمتتان که این هفته صفحه کافه کاغذی دربست تقدیم میشود به عرشیا خان شفیعیون...! بله نامه دادند آن هم بعد از 100 سال! البته تاریخ ایمیل آخر تابستان 88 است، اما خب ما به همین هم قانعیم. استاد! ما گفتیم نمایشت را که اجرا کردی، کلی مشهور شدی و دیگر ما را ریز میبینی که نامه نمیدهی! اما خب... ظاهرا اشتباه فکر میکردیم. ببین داداش! ما که کافه کاغذی باشیم، به طور کلی توی تمام عمرمان فقط برای یک نفر نگران میشدیم، آن هم وروجک بود، ولی حالا باید اعتراف کنیم که از این به بعد نگران شما هم میشویم. نه به خاطر این که با آن مریضی بی محل داری سر و کله میزنی، نه! به خاطر این که حالمان میگیرد اگر فکر کنیم به هر دلیلی این کافه و آدمهایش را فراموش کرده ای. تازه این جا جز ما کلی مشتری هست که احتمالا به خاطر خواندن مطالب تو به ما سر میزنند پس ما را دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است (یاه یاه یاه.) عرشیا نوشته: «سلام و صد سلام کافه... چه طوری؟ حال و روزت خوب و گرم و آفتابی و به دور از درد و اندوه و ملال و کسب و کارت رونق انگیز کاش باشد اندر این لحظه که میخوانی ایملیلم را... اگر از حال من پرسی؟ بدان که حال من خوبست و امروزم مث فردای دیروزم، زشادی شنگول و از شنگولی شادم... دلم دلشاد و لب لبریز از خنده... شبانگاهان سرم بر بالشی از پشم طاووس و پر گوسفند میخوابم... سحرگاهان صدای چهچه ببر و نوای وحشت انگیز و مهیب بلبلان را سخت میگوشم و میکوشم که از یادم رود دیشب چه دردی داشت آمپولم... کمی آهسته تر دکتر... مگر، نمیبینی برای کافه ام نامه به طعم آلبالو دارم؟... بلی میگفتم ایکافه چه آلبالو گران گشته! فدای تار مویی از سر بیموی شانگادا... مرا از درد آمپولهای بیوقت و زمخت قهوهای رنگ نمکآلود، ملالی نیس... نمیدانی در این اوضاع برای نامه دادن هم مجالی نیس... اثر از صحبت همصحبت پرحرف و لالی نیس... به منظور خیالاتی شدن حتی خیالی نیس.... چه گویم بنده از حالم ؟ دگر احوال و حالی نیس... نمیدانی چه حالی دارد این لحظه... صدای ونگونگ بچهای از کوچه میآید.... گمانم زیر دست و پای مادر جان به لب آرد.... عجب قندی در این دل آب کردندی... کمی از عمق دل یاه یاه... ولیکن کافه جایت سخت خالی بود... پریشب را نمیگویم... همین دیشب پس از دیروز... صدایت را ببر بچه...! یکی بالای تخت من بکوبد تابلویی با خط نستعلیق، که اینجا جیغ زدن ممنوع... وگرنه پنچری یک کوچه بالاتر... سر راهت دوتا نون هم بگیر قربان دستانت... سپاهان مس چن چن شد؟ تو ای کافه خبر داری چرا پیتزا خوری جرم است؟ عجب پرت میشوم از ماجرا ای وای شرمنده... چرا باور نمینداری که نیس تقصیر از بنده؟ همینجور از سر بیکاری و علافی و خنده... هوس کردم برایت نامه بنویسم... بذار از اول اول، دوباره نامه بنویسم.... سلام و صد سلام کافه.... چراغ صبر من آفه... ببین از فرط بیکاری دلم هم یاوه میبافه... عزیزم مهربان کافه... یه لیوان آب بده دستم... ببخشید روزه بودی من ندانستم.... برای گلدون بالای سر دیشب... هزاران خالی میبستم... رفیق با صفا کافه! نمیدانی که احساسم به عطر جلبک 7 روزه میماند... عجب گرم است هوا اکنون.... کجایش میبری این پنکه را آقا؟ نگاهی نافذ همچون چشم سوسک دم سیاه دارد... بس است دیگر چرند گفتن... اگر رخصت دهی بار دگر از اول اول برایت نامه بنویسم... سلام و صد سلام کافه... از احوالات ایادی، شتر، گاو و پلنگ و دیو و ماموت هیچ خبر داری؟... دلم چون شوق کاکتوسهای آرامش و مرجانهای آدم خور برای کافه و اهلش شدیدا پرعجبآلود دلتنگ است... وروجک را چرا بردند از این کافه؟ عجب ای وای واویلا... بلهای کافه جانم عرض میکردم.... الهی دور آن جامجم و نسل سهاش گردم... نمیدانم چرا آن طبع شیدایی و ملموسم، دگر حتی چغندر را به اندیشه نمیآرد... کسی جز ناخن انگشت من پشتم نمیخارد... ولیکن وای واویلا... چه نامرد است این کاوه (رستگاران...) چرا هی حرف بیربط میزنی جانم؟ دو خطی نامه بنوشتم... ولیکن از قراین نیک آشکار است که باید بازهم از اول برایت نامه بنویسم...»
عرشیا جان! راجع به آمپول صحبت نکن که ما یک جوریمان میشود البته اگر فکر میکنی ما از آمپول میترسیم سخت در اشتباهی... نه... فقط درست مثل وقتی که تو سوسک میبینی یک جوریات میشود ما هم این ریخت آمپول را که میبینیم همچین نمورهای زمین و زمان دور سرمان میچرخد وگرنه عمرا، چی تو از سوسک بترسی من از آمپول؟ چه حرفها! چه چیزها! آدم شاخ درمیاره...
این آمپول نامهات هم چیز بینظیری بود استاد: «کنون رزم عرشی و دکتر شنو/ اگر نا شنیدستی اینطور شنو /که دکتر یکی آمپولش بداد / برآورد از آن عرشیا جیغ و داد/ بگفت آخر ای دکتر هوشیار/ دگر دست از آمپولها بدار /یکی آمپول رابگفتم به چشم / هزارش مگردان که آیم به خشم/ !چه سود آیدت گر عذابم دهی؟/ که آمپول را وقت خوابم دهی/مرا کور گرداند این اشتها/ ببر از برم این خفن اژدها/ جوابش چنین داد خندان طرف/که من اژدهایی ندارم به کف/ گرآمپول را اژدها بنگری / زدیروز بدحال و ویرانتری/کنون گویمت جای لوس بازیات/ نگه برشناسنامهاندازیات/ بگفت عرشیا گرتویی راستگوی/ کمی هم طریق مروت بجوی/ اگر درد پیروجوان میشناخت/ دگر سوی امثال تو میشتافت/ نخوانم آمپول که این نیشتر است/ مرا نیش کژدم از این خوشتر است /چو دکتر شنید این خفن جمله را / روا داشت اینک بر او حمله را /نکردش تامل، نداد هیچ لفت/ به جیک ثانیه دست عرشی گرفت /صدا زد هزاران پرستار را / ببندید دستان بیمار را /چور مور و ملخ ریختند در اتاق/ و فریاد عرشی که میخورد به طاق/ !یکی دست بگرفت یکی پای را / نماندش رهایی یکی جای را / همی گشت آمپول به رگ اندرش / چو موشی که ماری بیفتد سرش / بمیرم الهی چه دردی کشید / ورنگ از رخ همچو ماهش!!!!! پرید/ نه تاب و توان بهر فریاد داشت / نه دادی و دیگر نه بیداد داشت.../ بگفت عرشیا ای خداوندگار/ جهان شد به کامم چنان زهرمار/ دوماهیست دورم من از کافهام/ بوی استریل گشته است نافهام /هوا گرم باشد، غذا بی نمک / چو دیوانهها میشوم کم کمک/ دگر آمپول را نصیبم مدار / گناه مرا جور دیگر شمار/ در این حین آن دکتربی ادب / بیامد دوباره به شور و طرب/ کز آنجا که ما پایهایم از اساس/ نمانده است دیگر برایم حواس/ به تو آمپول اشتباهی زدم/ گمانم به قصد فکاهی زدم/ خیالت نباشد نترسی یه وقت/ غمت هم نباشد خیالت تخت/ کنون آمپول دیگری آوریم/ به خدمتگزاریتان حاضریم.»
دوست داشتم تعطیل بشه، چون خیلی بدم میاد وقتی میبینم جوون ایرونی اینجوری داره از غم روزگار میناله... این صفحه شاید طرفدارهای زیادی داشته باشه (البته شاید هااااااااا) ولی من حتی یکبار هم طاقت نداشتم کامل بخونمش.... گلاب به روتون مثل جومونگ که این همه خاطرخواه داره، ولی من حتی 5 دقیقه از این سریال رو تماشا نکردم، چون از جومونگ متنفرم.... دلیلش هم اینه که ما ایرانیها شاهنامه رو نبوسیده گذاشتیم روی طاقچه و برای افسانه جومونگ کرهایها سرودست و اینا میشکونیم. عجب...!!! حالا اسم جومونگ افسانه است؟ مگه دختره؟ آخه میگه افسانه جومونگ! بگذریم... از موضوع پرت شدیم. عرض کردم از اینکه این همه جوون ایرانی مشکل دار داریم و برای شترگاوپلنگ نامه میدن عصبانی بودم. یه جورایی غیرت ایرانیم میجوشید...»
خب، ما رفتیم. فیالواقع جا که نیست هیچ، وقت هم نیست. اگر میبینید این هفته بیشتر صفحه متعلق به نامه عرشیاست، به خاطر این است که عرشیا هم بچه با معرفتی است که در آن شرایط سخت از یاد کافه کاغذی غافل نشده، هم این که انصافا حیفمان آمد شما هم بخشی از نامه و نوشتههایش را نخوانید. پس به جای نق زدن دعا کنید عرشیا هر چه زودتر سر پا شود و تند و تند برای کافه نامه بنویسد. ما رفتیم. عزت همگی زیاد.