وودی: هیچ وقت اینقدر سخت کار نکرده بودم. با هیچ گروهی این همه وقت صرف نکرده بودم و همه تلاش برای این بود که همه چیز درست در بیاید. حتی با «رابین» چندین بار جلو و عقب میرفتیم تا ببینیم حرکتها چطور باشد که رنگها درست دربیاید.
فکر میکردی در نقش یک نوجوان ترسو بازی کنی که تصمیم میگیرد کارهای جدیتری بکند؟ چه چیزی باعث شد این فیلمنامه را بپذیری؟
جسی: نه من همین ترسو بودن را خیلی دوست داشتم. صحنههایی را که کلمبوس ساکت است و با خودش حرف میزند دوست داشتم؛ مخصوصا وقتی کارگردان میگفت خوب بود!
بیشتر از همه کشتن کدام یک از زامبیهای فیلم را دوست داشتید؟
اما: وقتی یک زامبی دارد دنبالم میکند و من خیلی خونسرد برمیگردم و با قنداق تفنگم به کلهاش میکوبم را دوست داشتم. بعد که داشتم حرکت آهسته فیلم را میدیدم، فهمیدم این ضربه جدی هم بوده و سر او دارد خون میآید. اما من آن موقع متوجه نشدم.
وودی: من آن صحنه را دوست داشتم که یک زامبی با یک کارد کره توی گردنش راه میرود!
جسی: فکر میکنم همه صحنهها خلاقیت خاصی داشتند. اما من هم بیشتر از همه صحنه دستشویی را دوست دارم که در آن، از بالای دیوار زامبیای که مرا دنبال میکند، میکشم.
آیا به پیشینه شخصیتی که بازی کردی فکر کردی؟ چرا ویچیتا و راک کوچولو پیش از اینکه زامبی لندی به وجود بیاید و دنیا به هم بریزد همیشه با هم بودند و سر دیگران کلاه میگذاشتند؟
اما:شخصیتهای هر دوی ما خیلی باهوش بودند. همه پیشینه ما هم در فیلم نشان داده نمیشود. اما ما یک مدتی از شهرمان دور بودیم و به دنبال راهی برای پولدار شدن میگشتیم. یک بچه 12 ساله که نمیتواند کار بکند، اما او خیلی باهوش است، همانقدر که خود ابیگل هم باهوش است و آنها سعی میکنند یک جوری خودشان را حفظ بکنند.
می شود درباره کار با ابیگل کمی حرف بزنید؟
وودی: نه تنها وقتی که باید گریه میکرد، اشکهاش آماده بود، بلکه حتی وقتی هم که دوربین روی ما نبود، او داشت کارش را میکرد و هنوز داشت اشک میریخت. او فوقالعاده بود.
اگر یک زامبی دقیقا همین حالا حمله کند و تو مجبور باشی که یک نفر را قربانی کنی تا بقیه را نجات بدی، چه کار میکنی؟
جسی: خب 2 تا نویسنده اینجا هستند. آنها باید بگویند.
وودی: ما حتما از رابین مراقبت میکردیم. مجبور بودیم این کار را بکنیم. فکر میکنم بهتر بود خودم را قربانی کنم تا بقیه را.